السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین
سلاااااااااااااااااام
ایشاله خوب باشین
شرمنده همتونم که هم اینهمه دیر آپ می کنم و
هم اینقدر دیر به دیر بهتون سر میزنم
این روزا گرفتارم . البته همیشه خدای مهربونمو شکر می کنم .
راستی بابت مشکلات زیادی که قالب قبلیم داشت ، واقعا معذرت می خوام
از همه دوستای مهربونم که در مورد پست قبلیم اینهمه لطف بهم داشتن ،
تشکر می کنم . خدا رو شکر هر دو عمل جراحیش به خوبی انجام شد
اما براش دعا کنین خدا بهش صبر و طاقت درد زیادی که می کشه رو بده .
خیلی التماس دعا
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود
افسوس که به جای افکارش ،
زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند !
ایام سوگواری پژمرده شدن
گلستان فاطمه (س) تسلیت باد

باز محرم رسید ، ماه عزای حسین
سینهی ما میشود ، کرب و بلای حسین
کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه
تا که بگیرم صفا ، من ز صفای حسین
نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز
دانشآموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند
عالم همه قطره و دریاست حسین
خوبان همه بنده و مولاست حسین
ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش
از بس که کَرَم دارد و آقاست حسین
پیر همه بود اگرچه او کودک بود
صبرش ز غریبی پدر اندک بود
می کرد به نی اشاره می گفت رباب
ای کاش سر نیزه کمی کوچک بود
سلام دوستای عزیزم
دلم براتون خیلی تنگ شده
برای شماها ، برای وبلاگم ....
هم بابت تاخیر چندین هفته ای آپدیت عذرخواهی میکنم
هم به خاطر الان که اینهمه با عجله مینویسم
حالام فقط اومدم تا بهتون بگم برای برادرم خیلی دعا کنید ، این روزا آی سی یو بستریه
از خدا و امام رضای مهربونش ، اونی که ضامن میشه تا خدا مریضهای بدحال رو هم شفا میده ...
از همه ۱۴ معصوم و حضرت عباس ...
فقط دعا کنید ...

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
8/8/88
میلاد فرخنده هشتمین ستاره
ضامن آهو
امام رئوف
غریب الغربا
سلطان خراسان
آقا علی بن موسی الرضا (ع)
مبارک
حالتون خووووووووووفه ؟
عیدتون مبارک
بچه ها ! کتکم نزنینااااا
، باز دیر اومدم با یه پست کوتاه قبل
که حالا تلافی کنم و دوباره ازووووووون طولانیاااااااا![]()
![]()
خیلی خوشحالم این روز که یه پدیده ی خییییییییییلی نادر و زیباست ،
توی یکی از روزای عمرمه
.
اولین بار که این موضوع رو فهمیدم ، حدودا اسفند سال گذشته بود ،
تقویمو که باز کردم ، طبق عادت همیشگیم وقتی داشتم
تولد عزیزای زندگیمو نگاه می کردم که چه روزیه ،
سراغ تولد آقا هم رفتم ، اولش حواسم به سال و ماه نبود .
با خودم گفتم : « چه جالب روز هشتم امسال شده تولد امام هشتم »
بعد نگاه کردم ببینم چه ماهیه و چه موقع ساله وقتی دیدم آبانه ،
یه لحظه رفتم تو فکر ! گفتم : « ااااااااا ! ماهشم که هشتههههههههه ! »
تو ذوق 8/8 بودم که یه دفعه موهام سیخ شد !!!!
سالم که هست 88 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گریه م گرفته بود و با خوشحالی به همه می گفتم . خیلی جالبه ها !
آخیییییییییییییی ! روز آخر مشهد که بودیم ،
دلم خیییییییییییییلی بدجور گرفته بود ، مامان بابام می گفتن :
« خداحافظی نکن با امام رضا ! اگه بطلبن و خدا هم بخواد ،
ایشاله یه ماه دیگه واسه تولدشون دوباره میایم » ![]()
از همون موقع که بر می گشتیم ، روزشماری می کردم ![]()
تاااا ... چند هفته پیش که ....![]()
وقتی قسمت نباشه ، نمیشه خب ...
خوش به حال همه ی اونایی که این روز قشنگ
این سعادتو دارن و اونجان .
وقتی برای رزرو هتل رفتیم ، خود مشهدیها می گفتن :
« هر سال روز تولد آقا غوغا میشه ، امسال که دیگه تاریخشم
اینجوریه ، مطمئن باشین از فلکه آب جلوتر نمی تونین برینا ! »
ولی خب مسلما همه به همینشم راضین که می رن اما ...
راستی بچه ها ! شبها شمس کرامت رو می بینین ؟
اگه می بینین که ما رو هم دعا کنین ، اگه نه ،
هر شب ساعت حدود 30/11 ، 45/11 تا یه ساعت
بعدش ( البته ساعتاش خیلی یه جور نیست
بعضی وقتام عصرا میذاره) شبکه دو
ارتباط مستقیمه با حرم
، تو لحظه های قشنگ دلشکستگی
و ناب ارتباط قلبیتون با آقا ، یادی از منم بکنین ،
یه دنیاااااا ممنونتون میشم .
راستیییییییییییییییی !!! آب زاینده رودمونم باز کردن![]()
![]()
![]()
![]()
البته هنوز کامل به اصفهان نرسیده
تو راه دانشگاه که میایم ، بهخاطر آفتاب همه پرده ها رو کشیدن
دم پل درچه که می رسیم ، همه هُل برشون می داره انگار
شیرجه زدن دم پنجره ها و آبو نگاه می کنن که الان دیگه
اون قسمت تا نصفه ی رودخونه اومده بالا![]()
همین روزاس که به اصفهانم برسههههههههههههه![]()
خدایا شکرت![]()
![]()
![]()
![]()
اینم از برکات تولد امام رضا![]()
![]()
![]()
خلاصه انشاله برای همتون تو این روز دوست داشتنی ،
8888 تا از خواسته هاتون برآورده بشه .

لینک چند تا آهنگ و کلیپ خییییییییییییییییییییلی قشنگ رو می ذارم ،
به شرطی که قول بدین منم دعا کنین :
کلیپی زیبا از آهنگ امام رضا علیه السلام
به همراه نصب قسمتهایی از ضریح و غبارروبی حرم به مدت 8:49
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=77644&categoryID=4314
نماهنگی بسیار زیبا و شنیدنی درباره امام علی بن موسی الرضا(ع) -
به مناسبت دهه کرامت. به مدت 05:15
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=77644&categoryID=4314
نماهنگی از دل واژه های مردم با امام رضا(ع)،
با نوای بسیار زیبا از شعر:
آمده ام ای شاه پناهم بده/ ای حرمت مرجع درماندگان.....
(به مناسبت دهه کرامت) به مدت 01:36
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=77644&categoryID=4314
سرود زیبای رضا رضا
http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://tvclips12.persiangig.com/Reza%20Reza.mp3
آهنگ زیبای میشه ضامنم بشی از غلامرضا صنعتگر
http://30b.blogsky.com/1388/03/12/post-267
سخنانی زیبا از آقا علی بن موسی الرضا (ع) :
ایمان 4 رکن دارد :
1) توکل به خدا
2)رضا به قضای خدا
3) تسلیم به امر خدا
4) واگذاشتن کار به خدا
بهترین بندگان خدا کسانی هستند که :
هر گاه نیکی کنند ، خوشحال شوند
هر گاه بدی کنند ، آمرزش خواهند
هر گاه عطا شود ، شکر گزارند
هر گاه بلا بینند ، صبر کنند
و هر گاه خشم کنند ، در گذرند
هر کس اندوه و مشکلی را از مؤمنی برطرف نماید ،
خداوند در روز قیامت اندوه را از قلبش برطرف سازد .
نزديکترين موقع بنده به خداي عزوجل
وقتي است که در سجده باشد
براي آنکه در قرآن کريم فرمود :
سجده کن و نزديک شو .
http://ashegan-emamreza.blogfa.com
قسمتی از سیره ی امام رضا (ع) :
شبها كم مى خوابیدند و بیشتر شب را به عبادت مى پرداختند
بسیارى از روزها را روزه مى گرفتند
سجده هایشان بسیار طولانى بود
قرآن بسیار تلاوت مى كردند
به نماز اول وقت پایبند بودند
بجز هنگام نماز هم به مناجات به خدا انس داشتند
هیچ گاه با سخن خود، دیگران را آزار ندادند
سخن هیچ كسى را قطع نكردند
به نیازمندان بسیار كمك مى فرمودند
با خدمتگزاران خود بر سر یك سفره مى نشستند و غذا مى خوردند
همیشه چهره اى خندان داشتند
هرگز با صداى بلند و با قهقهه نمى خندیدند
هنگام نشستن، هرگز پاى خود را در حضور دیگران دراز نمى كردند
در حضور دیگران هرگز به دیوار تكیه نمى زدند
به عیادت بیماران مى رفتند
در تشییع جنازه ها شركت مى جستند
از مهمانان خود، شخصا پذیرایى مى كردند
وقتى بر سر سفره اى مى رسیدند، اجازه نمى دادند تا به احترام ایشان از جاى برخیزند
به پاكیزگى بدن، موى سر و پوشاك خود بسیار توجه داشتند
بسیار بردبار و صبور و شكیبا بودند
سالها تاریخ شمسی گشت و گشت
تا شنید این سرگذشت
روز میلاد امام هشتم است
هشتِ هشتِ جمعه هشتاد و هشت
دوست دارم صدات کنم ، تو هم منو نگاه کنی
من تو رو نگات کنم ، تو هم منو صدا کنی
قربون صفات برم ، از راه دوری اومدم
جای دوری نمیره ، اگه منو نگاه کنی
دل من زندونیه ، تویی که تنها میتونی
این قفس رو وا کنی ، پرنده رو رها کنی
میشه کنج حرمت ، گوشه قلب من باشه
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی
تو غریبی ومنم غریبم اما چی میشه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی
دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب
من باهات صفا کنم ، تو هم منو دوا کنی
دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم
دوست دارم تابرمی گردم گره ها رو وا کنی
دوست دارم از حالا تا صبح محشر همه شب
من رضا رضابگم ، تو هم منو رضا کنی
گرچه عبد پست تو بي آبروست
پر کشيدن در هوايت آرزوست
گرچه دست از دامن عصمت جداست
پشت من گرم از علي موسي الرضاست
امشب که صفا در همه جا ميريزد
چون برگ خزان گناه ما ميريزد
از يمن ولادت رضا رحمت حق
در بزم محبان رضا ميريزد
محبوب رضا است هر که دل ريشتر است
از کعبه صفاي اين حرم بيشتر است
اينجاست طبيبي که ندارد نوبت
هر دل که شکستهتر بود پيشتر است
جلوهگر تا در جهان شد روي نيکوي رضا
شد فلک در عبرت از سيماي دلجوي رضا
از گلستان محمد شد گلي زيبا پديد
طعنه زن بر نور شمس آسمان روي رضا
بر روي رضا شمس امامت صلوات
بر شافع ما روز قيامت صلوات
در روز ولادتش که شادند همه
بفرست بر اين روح کرامت صلوات
يا رب ز تو ما عشق و صفا ميخواهيم
در سينهي ما آه و نوا ميخواهيم
يک تذکرهي مدينه و کرببلا
در روز ولادت رضا ميخواهيم
در باغ ولايت گل خشبوست رضا
سرو چمن گلشن مينوست رضا
نوميد مشو ز درگه احسانش
زيرا به جهان ضامن آهوست رضا

گفت اين امواج موج بي حد است
باورش سخت است اينجا مشهد است
من کجا لطف و احسان شما هر چه خوبي تو گداي تو بد است
آشيانه مرغ دل کوي رضاست
دل به زير پاي آهوي رضاست
باز کردم فال دستم پر شده است
مرغ دل با کفتران دم خور شده است
من به شمع کوي تو پروانه ام
تشنه کام آب سقا خانه ام

از هزاران زائر درد آشنا ، من هم یكی
زین همه مسكین سر تا پا گدا ، من هم یكی
هر طرف بسته دلی قفل ضریح مهر تو
مهر شد با خون دل ، این قفل را من هم یكی
هر یكی را كاسه ای از بی كسی پیشت فراز
پر شده از اشك ، دست كاسه ها من هم یكی
پای بوست را ملائك ، صف به صف پر ریخته
خوش كه ریزم در جوارت دست و پا من هم یكی
كیمیاگرتر ز لطفت هیچ اكسیری مباد
مس دلان ، مسكین ایوان طلا من هم یكی
راه دوری پس سر دارم ، فزون تر پیش رو
رهزنان بدكین و لطف رهنما من هم یكی
هر غبار مرقدت خاكستر پروانه ای است
سوخته ، لب دوخته ، بی ادعا من هم یكی
گرچه خوارم خار هم با گل نشیند گاه گاه
در گلستان محبان رضا ، من هم یكی
ای عشق تو معنی حیات ابدی
در پیش تو نیست مهر عالم عددی
آشفته و بی شکیب افتاده دلم
در پای تو یا ضامن آهو مددی
تا گوهر اشکم سر بازار نيايد
کالاي مرا هيچ خريدار نيايد
در سوز جگر مصلحت ماست که ما را
غير از جگر سوخته در کار نيايد
خوارم من و در سينهي من عشق شگفته است
تا خلق نگويند گل از خار نيايد
اي حجت هشتم که خدا خوانده رضايت
مدح تو جز از خالق دادار نيايد
نوميدي و درگاه تو بيسابقه باشد
هر کار ز تو آيد و اين کار نيايد
ديدم همه جا بر در و ديوار حريمت
جائي ننوشته است گنهکار نيايد
گوئي به کجا رو کند اي همه رحمت
گر بر در تو شخص گرفتار نيايد
در کوی تو نغمه خدا می شنوم
بوی شهدای کربلا می شنوم
از پردگیان عرش گرد حرمت
آوای خوش رضا رضا می شنوم
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
آنجا برای عشق شروعی مجدد است
بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر




http://www.emamreza110.blogfa.com
یا ضامن آهو !
یا امام رضای مهربون !
دلم برای صدای نقاره و پرواز کبوترهای صحن انقلاب
برای صدای آب حوض و سکوت و آرامش صحن آزادی
برای اون عطر خوشی که از تو کولرهای رواق ها میاد
یه ذره شده
شما که هیچ وقت کسیو دست خالی از در خونتون رد نمی کنین
قسم به گلتون آقا امام جواد (ع)
قسم به مادر شریفتون حضرت فاطمه زهرا (س)
عیدی همممممممه رو بدین

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوووووووووووووفین ؟
قبل از این رفتن موقتم گفتم ممکنه طول بکشه تا پست بعدی رو بنویسم
چون بعد از سفر ، دوم مهر دستم حساااابی بند خودم شده بود .
دانشگاه مام که از 28 شهریور تا حالا گردونه ش داره می چرخه و البته
من اولین روزی که توسنتم برم ، 9 مهر بود .
آآآآآخ جون ... باز فصل قشنگ پاییز اومد ... چند روزی که مشهد بودم
یه نم بارون زد اما شنیدم اصفهان چند ساعتی
حسااااااابی بارون اصفهانو خیسونده
.
آخه چون همیشه گرممه وقتی پاییزو زمستون میان ذوووووق می کنم ،
بارون و برف و ... البته اگه بیاااااد . اصفهان که معمولا برف و بارونو کم به
خودش می بینه . زاینده رودی هم که به کویر تبدیل شده![]()
، همچنان پر از غمه .
قبلنا دلمون می گرفت ، می رفتیم کنارش ، حالا که دلمون می گیره ،
روی عادت می ریم پارکهای حاشیه ، وقتی کف ترک خورده شو
می بینیم بدتر افسرده میشیم ![]()
، گففففففتن
اواسط آبان آبو باز می کنن ... خدااااا کنه !!!!
دلم برای هممممتون یه ذرررره شده
.
از تک تک دوستای عزیزم که وقتی نبودم ، به یادم بودن ،
تولدمو تبریک گفتن ممنونم و شرمنده که هنوز نیومدم جوابتونو بدم
.
انشاله تو اولین فرصت از خجالت یک به یکتون در میام
.
مشهد جای همتون خالی ، خییییییلی به دلم نشست خدا رو شکر و
به یاد تماااااام شما دوستای مهربونم بودم اگه قبول باشه ،
چون روسیاهیم خیلی بیش ازین حرفاست .
توی همون تیکه از بهشت یه تصمیمی گرفتم و
از خود آقا خواستم کمکم کنه عملیش کنم .

زندگی كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد
و قلب ها گرامی تر از آنند كه بشكنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و
آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود
فردا خورشید طلوع خواهد كرد حتی اگر ما نباشیم
سلام
ایشاله که خوب و خوش و سلامت باشین
اول در مورد فونت قالبم ... لیلای عزیزم و بارون جونم گفته بودن :
بک گراند قالب سیاهه و فونتم سیاهه واسه همین خونده نمیشه ....
من شرمندتونم . نمی دونم مشکلش چیه اما فونت این قالب به طور کل از اول
خودش سفید بود که روی این بک گراند سیاه مشخص باشه اما حرفتونو قبول دارم
که فونت سیاهه چون خودم خیلی وقتا که صفحه وبم رو باز می کنم می بینم
که سیاه شده . یعنی در اصل باید نوشته هام سفید باشه اما دوستای گلم
هر وقت دیدین سیاهه و خونده نمیشه ، صد در صد درست بارگذاری
نشده واستون و اگه صفحه رو ببندینو دوباره باز کنین ، فکر کنم درست بنویسه
یعنی برای خودم وقتایی که قاطی میاره وقتی دوباره میزنم مشکلش حل میشه .
در هر صورت ایشاله دفعه بعدی که آپدیت می کنم ، این قالب رو که به خاطر
ماه رمضون گذاشته بودم و یه دلیل دیگه ، عوض می کنم .
بالاخره این تابستون زجرآور امسالم داره تموم می شه ، تابستونی که
از اولشو از قبلش تو ماتمش بودم که توی این سه ماه چی کار کنم ؟
چه جوری می گذره ؟ وقتی همون لحظه های چند ثانیه ای که حتتتتی
از دور و پشت سرشه ، هم نیست تا دلخوشی باشه واسه من .
اما هم لطف خدا بود و ماجراهای جورواجور ، هم صبری که بهم داد
هم گرفتاریهای مختلفی که تا این زمان از عمرم باش دست و پنجه نرم
نکرده بودم که تا حدودی اونا رو حکمت و قسمتی می دونم که کمتر دیر گذشتن
زمان اذیتم کنه ، ... اما با تمام سختیها و غم و شادیهاش گذشت ...
خدا رو شکر .
اگه اشتباه نکنم ۲۳ شهریور پارسال بود ، اولین باری که دیدمش ....
بعد از دو ماه از گذشت دوستیمون تازه حاضر شدم ببینیم همو . ( چی بوووودم
چی شدم ، نه به این شوری شور نه به اون بی نمکی !!!
)
پت و مت بازی بود در حد تیم ملی ! ماه رمضون و زبون روزه بود
زیر برق آفتاب ساعت ۳۰/۱۱ ظهر
، وسط زمین اسکیت پل فردوسی
این داشت تک و تنها با اسکیتهاش دور مجسمه جناب فردوسی می گشت![]()
چه خبره ، من شب قبلش یادم نیست به خاطر چی دپرس شده بودم ،
این بهم گفت « اصلا فردا بیا من با اسکیتهام تمرین می کنم ،
هی زمین می خورم ، هی تو بهم بخند دلت باز شه ، شاد شی »![]()
..... آخییییییییییی
.... بمییییییییرم
. همون موقعم دلم براش
سوخت با خودم می گفتم چقدرهم مهربووووونه هم بی ریا ،
وااااقعا رفیق بود ... برای من هنووووزم هست !!!
هفته آینده ، بیست و هشتمو به عنون شروع کلاسای دانشگامون
اعلام کردن . یه عاااالمه خاطره از سال قبل و شروع ترم![]()
از جلو چشام رد می شه ، یادم نمیره وقتایی
که مثل جن پشت سرم ظاهر می شد و سر به سرم می ذاشت .
یادش بخیر اولین بار که توی دانشگاه منو دید ،
دم فنی ۱ بود داشتم می رفتم به سمت فاز و بعد دانشکده خودمون .
اونروز من ندیدمش و نفهمیدم چجوری اون منو یواشکی ....
فقط پشت گوشی سر به سرم میذاشت !
یاااااادم نمی ره اون دوشنبه ای رو که هررررر جا می رفتم یه گوشه ای با
فاصله از من ظاهر می شد
که با شیطنت می خندید
...
!
یه تیکه خودش می گفت : « ااااا ، ندیدی منو دم فنی ۲ نشسته بودم
موبایلمو می چرخوندم ؟؟؟!!!! » اونموقع اصلا متوجهش نشده بودم !
و بعدش هر دو مون یکی از کلاسامونو که ساعتامون با هم بود ، نرفتیم
به بهونه اینکه اول ترمه و هنوز تق و لقه
و تو چمنای پشت مسجد
با فاصله چند متری نشستیم به بلوتوث بازی !!!
همین دو شنبه اولین بار توی دانشگاه من دیدمش ، صبحش بود
جاشو دقیقا یادمه ، از طرف حراست پسرا میومد ، منم از در
حراست رد شه بودم می رفتم به سمت سرویسای دانشکده
( حدودا نزدیک مسجد بود ) . تاریخ دقیقشو یادم نیست .
خب ... اتفاق جدید .... بلــــــــــه ، افتاده ..... چه جوووورم
!!!
این دوست عزیز من باز اولتیماتوم داد
! خشن تر و جدی تر از قبل !!!
وقتی اس ام اس اولشو که در جواب اس ام اسای من که شب قبلش که
شب قدرم بود ، بهش داده بودم ، واسم فرستاد ، قرار بود یاسمین دختر دایی
فسقلی مو مثل همیشه بیارن پیشم ( بچه ها پاکن ، خنده هاشون ،
دل من یکیو ضعف می بره ) دو تای بعدیشم یاسی پیشم بود ،
جوری مات می شدم که بچه 7 ساله بهم می گفت :
« آهاااااااااااااای ! معلوم هست کجایی ؟ !! » ![]()
بغض گلومو می خواس خفه کنه هر دفعه ش . وقتایی که این دوست عزیز من
به خودش بد و بیراه میگه
، بدجوری مخم سوت می کشه .
انگار دنیا رو می کوبونه تو کله م
. در اصل به خاطر حرفا و تهمتهاییم که ازون ایمیل
کوفتی 24 صفحه ایم
رو دلش مونده ، بهم تیکه می ندازه ، که حقم داره .
جواب اس ام اس آخرشو خواستم واسه در آوردن لجش به یاد روزای دوستیمون
بدم اما راستش هم جرأت نکردم هم با خودم گفتم از طرز صحبتش داد می زنه
که اعصابش بهم ریخته . دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم .
ای بابا .... الان 220 روز از وقتی خداحافظی کرد ، می گذره ![]()
![]()
.
یعنی حدوداً 7 ماه و نیم ! یعنی مدتش از 7 ماه دوستیمونم بیشتر شده![]()
....
البته هنوز هم که هنوزه من نبودشو باور نکردم اونجور که باید باور کنم .
می گم رفته ، می گم نیست ، اما شب و روزم و تمام وقتایی که به یادشم ،
برام مثل اینه که هست . نمی دونم چه جوری بگم . اونکه رفتاراش نشون می ده
نه چیزی یادش مونده نه می خواااد که یادش بمونه ، و از 100 تا غریبه هم
غریبه تر برخورد می کنه . اما برای من ( به خودشم گفتم ) هنوز دوستمه ،
مثل گذشته ، رفتارها و حرفاییشم که می دونم خیییییییییییلی دوست داره
سر دلم بمونه و باعث شه من فراموش کنم
، یا از یادم می ره یا وقتی به ذهنم میاد ،
سعی می کنم دورش کنم . این مدت با تمام قدرتش تلاش کرده ذهنیت منو
در مورد خودش عوض کنه ، حتی به زورم که شده می خواد این کارو بکنه .
قبلاً توی همین وبلاگ یه بار دیگم گفته بودم ، این تنها آرزوییشه که با تمام وجود
از خدا می خوام و آرزو می کنم براش برآورده نکنه
....
فراموشی یادش از خاطر من !!!!
خیلی با حرفاش ، اس ام اساش ، چتهای دو سه کلمه ای این اواخرش ،
کل رفتاراش سعی کرد این کارو بکنه و منو بیخیال کنه اما ...
تا وقتی به ضوح دلیلشو نفهمم ، نمی تونم ، نمی خوام که بتونم
.
فقط سعی می کنم کمتر اوووونو با کارام اذیت کنم که اینم برام سخته
اما بااااااید بتونم که سر به سرش نذارم .
این اواخر توی این چند ماه ، مسائلی که پیش اومد اونقدر اذیتم کرد که بارها
و بارها خواستم این وبلاگو نوشته هاشو تعطیل کنم ، آخه وقت زیادی
می ذاشتم ( حالا وقتشو ندید بگیریم ، اووووونهمه ذوق و اشتیاقی
که توی هر بار آپدیت داشتم !!! ) برای نوشته هام ، .... اینجا رو به خاطر اون
شروع کردم و کلمه به کلمه شو به یادش می نوشتم اما لحظه به لحظه و
روز به روز بیشتر سردیشو ، بی تفاوتیشو ، حتی تنفرشو حس می کردم
اونوقت چه انتظاری می ره که دلخوش کنم که بیاد اینجاااااا !!! ![]()
![]()
از اولشم نمی دونستم می یاد یا نه اما خیلی وقته که مطمئن شدم ...
مطمئن که اومدنش انتظار بیجا و محالیه که من توی رویاها و خیالم داشتم !
اما .... هر بار که می خواستم تصمیم بگیرم نیام ، هر دفعه یه جوری دلم نمی یومد ...
دلتنگیام انگار کمیش اینجاس ، یعنی به خاطر دل خودم که حس می کنم
خیلی وقته گندیده
، می نویسم . درسته نیستش ، درسته نمیاد اینجا
ولی اینجا منو بیش از قبل به یادش میندازه ، چون هر کلمه شو به یادش و
به خاطرش می نویسم . تازه دلم برای دوستاییم که شماها باشین و
تازه و از طریق اینجا باتون آشنا شدم هم تنگ می شه ،
خلاصه اینکه فعلا هستم خدمتتوووووون ![]()
![]()
می دونم مطالبم اکثراً طولانیه و اذیتتون می کنه
اما خب ... خاطره هامم
قاطی شه دیگه ، منم معمولا پر حرفم![]()
، خاطره هامم مثل حرفام ...
اما اینبار یه خداحافظی موقت می کنم ....
از خداحافظی بدم میاد ، غم داره ،
اما اگه سلامی ادامش باشه ، به نظر من شیرینم هست ...
اگه خدا بخواد بالاخره فردا می رم واسه پابوس آقا امام رضا![]()
( قبول باشه دعاگوی خیر یک به یکتون هستم![]()
ببخشید که یدفعه و بدون سر زدن به وبلاگهای خوشتلتون می رم )
خییییلی خوشحالم . خدایا شکرت
. قربونت برم ![]()
![]()
.
مگه هدیه به این قشنگی هم می شه ... فردا ، ببخشید
یعنی امروز چهارشنبه ، 21 سالم تموم می شه
و
وقتی چند هفته پیش فهمیدم بلیط ها
برای عصر چنین روزی جور شده ، ذوق مر گ شدم![]()
![]()
.
جوجو های مهرفون ! اگه حرف ناخواسته ای به هر کدوم از شما عزیزان
زدم که باعث دلخوری شده و البته به خاطر
حجیــــــــم بودن پست هام ، حلال کنین![]()
![]()
.
از طرفی ، توی روز دوم مهر ، یه کار دیگه هم واسم
می مونه که فکر کنم یه هفته ای دستمو بند کنه ،
تاریخشو گفتم که با دلهای پاک و مهربونتون برام دعا کنین .
دلم برای همتون می تنگه
.
دوری پایان دوستی نیست
لطیف ترین غم دنیاست

دلم در انتظار روز دیدار
دلت چون قاب خالی روی دیوار
دلم با خاطراتش شاد و مسرور
دلت اما چنان کر ، همچنان کور
دلم با یاد چشمت رفته از دست
دلت اما به این نجوا غریبه است
دلم برایت تنگ تنگ است
آنكه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهــایی ما را به رخ ما بكشد
تنـه ای بر در این خانه تنهـا زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت
قدمـی چند به آهنگ تماشـا زد و رفت
كنج تنهـایی ما را به خیالـی خوش كرد
خواب خورشید به چشم شب یلـدا زد و رفت
خرمن سوختــه ما به چه كارش می خورد
كه چـو برق آمد و آتش به دل ما زد و رفت
شاه نشین چشم من تكیه گه خیال توست
گرچه دورم از تو من ولی دلم به یاد توست
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزدیک ترم
از میان غصه ها در گذرم
یاد توست چشمو دلو بالو پرم
هرشب به فکرت نازنین تا صبح خلوت می کنم
هر دم به شوق دیدنت اخمی به ساعت می کنم
توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست
می دونی تو قلب من نقطه ی تزویری نیست
گریه ی شبونه رو جز تو که تسکینی نیست
مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست
به تو نفرین دل عاشق دل زار
تو منو غرق خجالت کردی
من آزاده ی مغرورو ببین تو چطور بنده ی عادت کردی
من یاد خوش دوست به دنیا ندهم
لبخند خوشش به حور رعنا ندهم
گر یاد کند مرا هرازگاهی چند
گرد رخ وى به چشم بینا ندهم
خدایا !
یاری ام ده تا به هزران هزار نعمتها و
مواهبت ، بینا باشم و شاکر .
دستگیرم شو تا شب و روز را به غفلت سر نکنم و
دل هزار خانه را فقط آشیان تو یگانه کنم .
پس مرا وجودی شاکر عطا کن ،
نه آن دمی که احسانت را سپاس گویم و
دمی دیگر به اندک نقصانی ، لب به شکوه بگشایم ،
بلکه مر بر تمامی هستی و نیستی شکر گزار بگردان .
شب قدر است و من قدري ندارم
چه سازم توشه ی قبري ندارم
شب قدر است و من کاري نکردم
امام خويش را ياري نکردم
خدايا ! طاقت دوزخ ندارم
که من امنيت از برزخ ندارم
تو لطفت را به من ابراز کردي
در غفران به رويم باز کردي
مبادا ليله القدرت سرآيد
گنه بر ناله ام افزون تر آيد
مبادا ماه تو پايان پذيرد
ولي اين بنده ات سامان نگيرد
امشب رحمت دوست جاریست
مانند رود ... نه ! مانند باران !
اگر دلتان لرزید ، بغضتان ترکید ،
کسی اینجا محتاج دعاست ،
اگر یادتان بود باران گرفت
دعایی به حال من بیابان کنید .

امشب سر مهربان نخلى خم شد
در كيسه نان بجاى خرما غم شد
در كنج خرابه ها زنى شيون كرد
همبازى كودكان كوفه كم شد

... اون آقایی که شبها رد می شد از کوچه ی ما کیسه به دوش کو ؟
رد پای پر خراش بی خروش کو ؟
اون آقای خرقه پوش کو ؟
کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرحم دلهای ما بود ؟
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلهای ما بود ؟
می شه یک بار دیگه سر بزنه به خونه ی ما ؟
بگیره نشونی از غربت بی نشونه ی ما ؟
موهای آقا سپیده ، جوونها ! کیسه رو از آقا بگیرین !
قامت آقا خمیده .
جوونها کیسه رو از آقا بگیرین .
جوونها آقا بشین ، زنده کنین رسم جوونمردی رو امشب .
یتیمها منتظرن ، زنده کنین شیوه ی شبگردی رو امشب .
یتیمها پشت درهای خونشون منتظر آقا نشستن .
گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن .
حید کرار نیَم ، خانه نشینم ولی .
جان به فدای جگر سوخته ات یا علی !
دستهای پینه بسته ی علی به همراه منه .
خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه .
تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه .
قافیه ی تنگ دلم از دل تنگ علیه .
( مرحوم آقاسی )
امشب تمام آينه ها را صدا كنيد
گاه اجابت است ، رو به سوي خدا كنيد
اي دوستان آبرودار در نزد حق !
درنيمه شب قدر مرا هم دعا كنيد
ما را به دعا كاش نسازند فراموش
رندان سحرخیز كه صاحب نفسانند
ز مردم دل بكن ياد خدا كن
خدا را وقت تنهايي صدا كن
در آن حالت كه اشكت مي چكد گرم
غنيمت دان و ما را هم دعا كن
آمد شب قدر ، هست دعا را اثری
دارد دل من شور و نوای دگری
ما بنده عاصی و گنهکار توییم
ای داور بخشنده بما کن نظری

تقديري سراسر خير ، برکت ، خرسندي ، سلامت ، خوشبختي
و سعادت دنيا و آخرت ، توشه شب قدرتان باد .
سلام
ایشاله که سلامتین
شهادت حضرت علی ( ع ) رو تسلیت میگم .
بالاخره شبهای قدرم داره میاد
ایشاله که همتون هر چی میخواین ،
تو این شبهای عزیز و قشنگ خدا توی تقدیرتون بنویسه
.
.... خب ، با سریالهای آبکی ماه رمضون امسال چطورین
؟
شبکه سه که قربونش برم ، غوغا کرده امسال
! احتمالا کارگردان و
نویسنده محترم پنجمین خورشید حین گرد نخود زدن مقدمات فیلمو
مهیا می کردن
! حالا بماند چون از اولش دیدم ، دیگه نمی تونم
ادامه شو نبینم
!!! شبکه دو هم که کل هنرپیشه های
عزیز مجموعه ش در یُبسی کامل به سر می برن
و انگار که این استخونهای گردناشون خشکیـــــــــده !

صد رحمت به شبکه یک ! که اونم از حوصله من خارجه
.
اصلا از همش بهتر همون شبکه اصفهان و شبهای برره است ![]()
![]()
با وجود تکراری بودنش حداقل یه کم می خندیم
. بقیه شبکه استانیها
رو خبر ندارم ، چون ماهواره ( استغفرالله
) به لطف پارازیتها معمولا قطعه ،
نمی دونم دوستان چی کار به شبکه های خودی دارن !
خلاصه اینکه ماه رمضونی ، در اکثر ساعات شبانه روز ، خوابو ترجیح میدم
!
از همه ی فیلمها و سریالهام قشنگتره
! اینجوری میشه که شبها بیدارم
و خوابم نمیبره و بخاطر فرار از سر درد ناشی از خواب نرفتن ،
پدر کامپیوترو در آوردم ! البته منکه همیشه خوابم میاد ولی خب از ترس
اینکه سحر نتونن از خواب بیدارم کنن
، بیدارم معمولا .
یکی بود که معمولا از پس بیدار کردن من بر میومد که ...
آخی ، یادمه می گفت : آلارم گوشیم توی ماه رمضون ، ربنا رو گذاشتم .
امسال از همون اول که ماه رمضون شروع شد ،
سحری نبود که بدون آب غوره یواشکی و بغض غذا بخورم .

دوشنبه هفته گذشته 9 شهریور دوباره پاک زد به سرم !
بهش به یاد پارسال یه میسکال کوچول زدم
!
هر سه چهار روز قبلیش خیــــــــــلی با خودم کلنجار رفتم که این کارو
نکنم و خودمو با گرفتن شماره و قطع کردنش قبل بوق خوردن ،
که توی این ماه رمضون به اوووووووووج رسیده
( توی کل طول روز
بطور مکرر و دم هر سحر و افطار حدود 10 بار
) ، سرگرم می کردم .
اونروز نمی دونم چه استرس وحشتناکیم بود افتاده بود به جونم
.
خب زیاد شده بود چه در مورد دوستم چه وقتای دیگه ای که استرس
می گیرم حالا یا واسه امتحانا یا هر چی دیگه ، بدنم می لرزید کمی
اما اونروز ....
به عمرم اینجوری نشده بودم . ساعت حدود 30/4
نشستم کف زمین اتاقم به التماس خدا که : « این ناراحت نشه یا اعصابش
باز بهم نریزه ، من دیگه نمی تونم . امروز می خوام بهش تک بزنم »
و ساعت حول و حوش 40/4 زدم
. از همون موقع که تصمیم به این
کار گرفتم ( ساعت 30/4 ) تا حدود یه ربع بعد از میسکالم به شدت
می لرزیدم ![]()
![]()
![]()
که خودمم تعجب کرده بودم ، لرزش دستوپامو
دندونام به خنده انداخته بودم ، ترسیدم گفتم حالا ولو میشمو هزیون
( املای هزیونو درست نوشتم ؟
) میگم و خودم خودمو لو می دم
!
قایم شده بودم تو اتاق که کسی نبینتم . تا عممممممممر دارم
اونروزو یادم نمی ره ، منکه اینقدر گرماییم تو اون هوای گرم پتو رو چهار لایه
به خودم پیچیدم و رفتم سر میز و بهونه کردم سردمه ( دروغم نگفتم
خیلی سردم شده بود ) تازه اونموقع یعنی خوب شده بودم !
با این حال مامانم گفتن : « چی شده تووووو سردته ؟
نکنه سرما
خوردی ، تا حالا ندیده بودمت اینطوری بلرزیا » دو تا قرص
سرما خوردگیم تو حلقم میکنن اینجور وقتا . خلاصه اینکه دوستم
هیچ عکس العملی نشون نداد . خیلی ترسیده بودم ،
گفتم : « نکنه جواب نمیده تا به موقعش اون جریان دادگاه و آشناشونو ... »
یکی نیست بهم بگه : « آزار داری ، هی یه سوزن به خودت می زنی
و خودتم می گی آآآخ ؟؟؟؟!!! »![]()
با بدبختی خوابم برد . فرداش همیـــــــــــــنطور دلم شور میزد و گوشیمو
یه ثانیه م از خودم دور نمی کردم حتی
گلاب به روتون ... روم تو دیفااااااال
........ اونجا !
باز یاد خاطرات ولم نمی کرد . تا وقتی توی خاطره هام غرق بودم ،
لحظه های خوبو قشنگی بود
اما به محض اینکه به خود میمدم ،
دلم می خواست داد بزنم ،

گلوم از بغض میترکید . ظهر خواستم بخوابم ،
یه ساعتی بود ، خوابم نمیبرد ، شروع کردم به اس ام اس نوشتن
واسش و گفتم یاد کِی افتادم . بعدم ناراحت بودم براش و با خودم گفتم
گناه داره
، چقدر اذیتش می کنم
و ته اس ام اس ازش به خاطر میسکال
سحر و اس ام اس الانم عذر خواهی کردم و با سلام و صلوات فرستادمش .
باز چیزی نگفت
. سکوتش هم خیلی نگرانم می کرد و آرزو می کرم
حالش خوب باشه ، هم میترسوندم !
بقیه روزم همین جور گذشت . شب باز نشسته بودم . دوستام میس می زدن .
منم غیر اونا ، شماره رفیقمم می گرفتمو تا قبل بوق قطع می کردم
که یه دفعه ...
ساعت 50/1 شب بود مثل همیشه زود دستمو رو
اون دکمه قرمزه ! فشار دادم اما یه دفعه دیدم وااااییییییی
، نه !!!!
دو دستی کوبوندم تو کله م ، باورم نمیشد به این زودی وصل شده بوده
!
کلمه اسپیکرو که گوشه صفحه م میزنه ، همون موقعست که وصلیده
اما آخه کااااار همیــــــشگی من بود
. همش به همین زودی قطع
می کردمو هیچوقت اینجوری بوق نمی خورد . مونده بودم چرا این دوشب
اتفاقای نادر میفته ! 100 تا فحش به خودم دادم ،
چهار تا به گوشیم و چهار تام به مخابرات
!
حالا باز کاسه چه کنم دستم گرفتم و با هر مصیبتی بود لالیدم !
آخه با اون میس و اس ام اس دیگه این یکی همون ماجرای قوز
بالا قوز بود ... اینبارو که نمی خواستمممممم اما گفتم همین یکیو
که نمی خواستم بشه ، بیشتر اون دو تا مورد
عصبانیش می کنه بیچاره حقم داره![]()
![]()
.
صبح که چه عرض کنم ، ظهر ساعت 22/1 با صدای چند تا
اس ام اس پیاپی از خواب پریدم !
تو خواب و بیدار گفتم : « اه ، یا ریحونه ، زده به سرش یا نیلو اس ام اسا
رو ردیف کرده ! » یه دفعه گفتم نکنههههههههههههه
.....
اسم دوستم تو گوشی قبلیم با رویا سیو بود . اما این گوشیم از همون
اول با نیلوفر ( با دو تا « او » حروف انگلیسی ) و
خود نیلوفرم ( با « یو » حروف انگلیسی ) سیو کردم .
اس ام اسا رو باز کردم دیدم از بالا تا پایین 5 تا اس ام اس هست
با اسم نیلوفر
. خیلی خوابالو بودم ، مونده بودم با او هست یا با یو .
چشمامو باز و بسته کردم و نشستم دیدم به به !
اولیش خود نیلوفره اما 4 تای دیگه دوستمه !!! و باز هم ....
تهدید از یه نوع دیگه ، این بار گویا کمر همتو بسته به مامانم ماجرا رو اعلام کنه !
از ساعت 30/1 تا 55/2 براش جوابمو با اس ام اس ردیف کردم .
آخه اصل عصبانیتش ازین بود که گفته بود چرا همش تو محله مایی ؟!!!![]()
منم جوش آوردم . گفتم : « یه بار بیشتر به قصد خونه شما نیمدم که اونشب
تو چت به خودتم گفتم . یه بار دیگه شم کار داشتم ( همون روز خرید سبزی خورد )
که توی خود کوچه شمام پامو نذاشتمو » آخه خدایی با مامانم و
بعضی وقتام بابام ، حتی برادرام اونجا زیاد می رفتیم از خیلی قبل
از آشنایی با دوستم . تازه فهمیده بودم که صد بار تا حالا از کوچه اونا رد
شده بودیم و قبلا که نمی شناختمش و بعدم خب نمی دونستم خونه شونو .
واسه همین اینبار که می دونستم اصلا ازون کوچه نرفتم که یهو
این نبینتم ! بهش گفتم « این مورد خیلی بهم زور آورد . »
دلم نمی خواست فکر کنه حالا هر روز میام در خونشون و براش می خوام
درد سر درست کنم ، درسته خربازی زیاد در میارم ولی دیگه نه تاااا این حد !
درسته اطرافمو نگاه می کردم چون دم افطار بود و پارسال دم افطار
یا می رفت گوجه می خرید یا نون
!!! گفتم دور و بر خونشونم ،
احتمالش زیاده ببینمش خب ، که حتی کلیم ناراحت شدم
که ندیدمش حالا نگو آقا ما رو دیده بوده . تو کف مونده بودم بدددددد
که اصلا چه جوری دیده
!!! آخه من خیلی دور و برو دیدم حتی پشت
سرمم برمیگشتم گهگاهی نگاه می کردم ... به دوستام می گفتم :
« بود تو کارتونای بچگیمون یارو تو تنه درخت یا توی یه کارتون قایم می شد و
دو تا چشم توش می تراشید که بتونه بیرونو ببینه و پشت سر طرف بدو بدو راه
می رفت ، تا طرف برمی گشت ، سر جاش می ایستاد ، حالا اینم احیاناً
همین کارو کرده »
. شاخ در آورده بودم . راستی اونیم که 33 پل دیده بودم ،
خودش بوده ، توهم نزده بودم
.
خلاصه گذشت تا چند شب بعدش تو چت آن شد و باز ساکت موندم و
چیزی نگفتم . اونشبم زود رفت . و شنبه شب هم با هم آن بودیم حدود یه
ساعت و نیم اما 4 تا کلمه کمتر حرفیدیم . نمی خواستم چیزی بش بگم
اما ظهر اونروز انتخاب واحد کرده بودم و اونساعت دیگه فایل انتخاب واحدم
بسته شده بود و نمی دونستم دیگه کِی باز می کنن .
برنامه ای مجبور شده بودم بریزم افتضااااااح ، به قول نونولم سوراخ !
به خاطر 14 واحد ناقابل 4 روز هفته رو با دوشنبه های که با مینا قراره برم ،
میشه 5 روز ! باید می کوبیدم تا نجف آباد . منم دنبال یه دو واحدی بودم
که با یه عمومیام عوض کنمو بندازم همون دوشنبه ها که با مینا میرم
که حداقل دو روزم تعطیل باشه و درسا رو تند و تند داشتم باز می کردمو
ظرفیتا رو می دیدم که ماشاله همممممه پُر بودن .
حالا بماند بدم نمیاد روزای بیشتری برم دانشگاه
اما خب تنبلم هستم
دیگه . از دوستامم اونشب هیــــــــــــــــشکی آن نبود که بپرسم بجز رفیق
خودم که قربونش توی دو تا کلمه جواب داد
.... پشت کامپیوتر مرُده بودم
از دستش از خنده
که می ترسه حرف بزنه با من در دلم باز بشه !
اما همونم خدا خیرش بده ، گیر کرده بودم .
این چراغ آیدیشم واسه من شده دلخوشی ! حتی خاموشش !!!
آخی پارسال شب قدر جور نمیشد برم جایی ، خیلی ناراحت بودم ،
اونشب یکی ازون چند بااااااری بود که میگم همین که یه ذره صدای غمگینمو
که میشنید می گفت : بشین پای تلفنو و کلی رو مخم کار می کردو
دلداریم می داد . یادمه دعوام کرد که « چرا منتظر نشستی که این و اون بهت
بگن کجا بیای . خودت هر جایی بیشتر دوست داری با مامانت پاشین برین ! »
و حرفشم گوش دادم . یادش بخیر حمید علیمیم گذاشته بودمو باش
می حرفیدم . هی حرف زد بامو غصه هامو که از یادم برد ، بعدش طبق
معمول سر به سرم گذاشت تا بخندم
. یادمه اونشب اون رفت مسجد النبی .
وای ، این روزا بد شدم . با خودم می گم : « اوج خود خواهیته .
به خاطر خودت ، آروم شدن دل خودت ، اونو می ریزی بهم » ![]()
همیشه آدم عجول و بی صبری بودم و همینام کار دستم داده
.
درسته الان نسبت به قبلم خیــــــــــلی صبور شدم اما بازم هنوز کمه
.
این صبر یا هر چی دیگه که اسمشو بشه گذاشت هنوز خیــــــــــــــــــــلی
کمه که هنووووووووز اونقدر دوسش ندارم که به خاطر آرامش اون ،
دست از خودخواهی بردارم که این شمارم رو گوشیش ظاهر نشه
.
لیلا ! اینایی که می گم تو بهتر همه می فهمی !!!!
دوستای مهرفون ! خیلی برام دعا کنین .
ماه رمضون پارسال یه بار برام این شعرو خوند :
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود






الهی هر کجا باشی وجودت بی بلا باشد
سرو دستت علی گیرد ، نگهدارت خدا باشد






سلامت بگویم که در خاطری
گر از چشمم دوری به دل حاضری










امشبی را که در آنیم غنیمت بشماریم
شاید ای دل نرسیدیم به فردای دگر









به تو ساده دل ندادم
که بری ساده ز یادم





از ساعت متنفرم ...
از اين اختراع عجيب بشر که
جاي خالي حضور تو
را به رخ دلتنگي هايم ميکشد .






قلب لبریز از غمم ، امشب صدایت میکنم
با اشتیاق دیدنت ، دل را فدایت میکنم









تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست
تنها به نگاه او میسپارمت










در دلی ، هر چند دوری از نظر
خوش تر آن روزی که باز آیی ز در
با تو ما را خوش ترین دیدار باد
هر کجا هستی خدایت یار باد










خوبه که به یاد تو قانعم
می تونم بگذرم از شکوه هام
اما بدون هر جا برم بعد تو
بغض عشق می مونه از تو برام
بغض من وا نمی شه تو صدام
خدایا ! یه دریا گریه می خوام
نفهمید اونکه باید می دونست
بیشتر از جون هنوز عزیزه برام
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمی شه
از جدایی خیلی اگه گذشته
اما هنوز به عشقت آلوده ام
با جدایی هیچی تموم نمی شه
عاشق از عاشقی سیر نمی شه
سلااااااااااااااااااااااااام
خوووووفین ؟
نماز روزه هاتون قبول باشه ![]()
منکه لحظه لحظه مو خاطرات سال گذشته م پر کرده ....
پارسال شب اول ماه رمضون می گفت : « دلم درد گرفته از بس چیز خوردم ،
دارم ذخیره می کنم واسه روزه ها
»
سحرا که با صدای زنگ گوشیم که بهم میزد ، بیدار می شدم ![]()
توی طول روز کللللللییییی میحرفیدیم ![]()
چقدر شرایط تغییر می کنن !!!!
.... بگذریم ...
دیروز چهارشنبه حدود یه ساعت به افطار بود با مامانم رفتیم واسه خرید
حلیم بادمجون و سبزی خورد شده که سبزی خورد کنیه ، تو کوچه های خونه
دوستمه
، اینو قبلا هم می دونستم . اونجا همش نگاه میکردم
اینور اونورو ، اما ...
با یه اعصاب خورد برگشتم خونه . از همون موقع مامانم
اصرار می کرد منم باشون برم پیاده روی ، حسش نبود ، آخه مامانم که به تجویز
دُکی جون و لیلا جون ( زن داداشم ) هم تو رژیمه باید می رفتن پیاده روی و
منم تنبلللللللل
! می گفتم حالا یه بار دیگه . دم رفتن که شد ، یکی انگار
بهم گفت : « حالا برو ، یه وقت همین امشب که نمی ری ، تو پارک بودا »
با مامانمو لیلاجون زدیم بیرون . من گیر داده بود ، از تو شیخ صدوق بریم
،
اونا گفتن « نه ، چهارباغ شلوغ تره ، ازونجا بریم » ته دلم راضی بود
گفتم دیگه هر چه بادا باد .... تو راه هی تو دلم قُر می زدم :
« اه اه ، خیر سرم خونه هامون کمتر از طول یه خیابون فاصله شه ،
این تابستونیه اینقدر بیرونم رفتم و ندیدمش
غیر همون روز و اون افتضاح
دم خونشون
!!!! » و یه چهار تا فحش به شانسم می دادم
! بعد دوباره
اینجوری خودمو آروم می کردم : « حتما یه صلاحی بوده ، خدا خودش یه چیزی
می دونه که تو نمی دونی ، بازم صبر داشته باش » .... چراغای چهارباغم که
سر شبی ماشالله خاموشونده بودن
.... دسشون درد نکنه واقعا
!!!
حسااااااابی تو فکر بودم ، که دیدم دیگه رسیدیم دم سی و سه پل جاتون خالی .
داشتیم از خیابون رد می شدیم ، مامانم سمت راستم ، لیلاجون سمت چپم و
من همچنااااان غرق افکارمو کله م پایین بود .... یه لحظه اومدم روبرومو نگاه کنم ،
نرم تو ماشینها ، سرمو آوردم بالا ..... ![]()
![]()
نفهمیدم چه طوری فقط دیدم ....
واااااااایییییی ![]()
![]()
![]()
.... دوستم صااااااااااف روبروم بود !!!!! ![]()
باش چشم تو چشم شدم
.... نفسم یه لحظخ حبس شد ،
نمی دونم چیشد اما فقط شاید یه ثانیه م کمتر دیدمش ،
دقیقا از کنار لیلا جون رد شد . تنهام بود . یه کم که به خودم اومدم دیدم
رسیدیم تو پارک و از پله هام پایین رفتیم و مامانم صدام می کنه
!!!!
منم تو هپروووووووووت
!!! خدا رو شکر می کردم اما نمی دوووووونم
چرا هیچ وقت جرات ندارم برگردم نگاش کنم![]()
! خیلی دلم می خواست
همون موقع برگردم اما ایییینقدر جا خورده بودم که نمیشد ، همیشه همین
طورم تو دانشگاه
. آینه دم دستم نبود اما می تونستم قیافه خودمو
اون لحظه تصور کنم
.... چشام راست وایساده بود
انگار که جن دیدم
!!!!
اولش فکر کردم از بس تو فکرش بودم یکی دیگه تو نظرم شکل اون اومده
اما بعد که فکر کردم ، شک نداااااارم خودش بود
!!!! اونم منو دیده بود ،
یعنی همین که سرمو آوردم بالا ربرومو نگاه کنم اینو جلو چشام دیدم !!!!
بعد کلی وقت تازه برگشتم پشت سرمو نگاه می کنم
که مسلما
اثری از آثارش نبود
. خیلی خوشحال شده بودم ، اینقدر دلم می خواست
بهش اس ام اس بدم بگم اینجا که دیگه نه دم خونتون بود نه دم دانشکدتون فنی 1 !!!!!
جالب تر ازون واسم خوابم شب قبلش بود
... خب خوابشو که زیااااد
می بینم اما ... اونشب خواب می دیدم « دانشگاه باز شده بود و اونجا بودیم و
قرمز پوشیده بود که خووووب تابلوه میشه سریع پیداش کرد بهشم خیلی میاد ،
بعد هر دومون همش جیم میشدیم که همو نبینیم حتی خود من نمی دونم
چرا از جاهایی می رفتم که نه اون منو ببینه نه من اونو ، اما هی پیش میومد
و هیییییی روبروی هم در میمدیم !!!! »
دلم برای دانشگاه یه ذرررره شده . از آخرین امتحانم تا حالا پامو نذاشتم .
دوستام رفتن یکی دو بار اما من نه !
بازم خدا رو شکر
که بالاخره تو این تابستون
....
نوشته هایی زیبا از صحیفه ی سجادیه :
خواهندگان آنچه در انتهای حوائج و خواهش های خویش به ذات اقدس
تو رسند و تو را منتهای احتیاجات و تمٌنیٌات خویش دانند .
ای پروردگار من ! من که اکنون دست دعا به ملکوت اعلای تو پیش آورده ام ،
بنده ای مسکین و محتاج باشم و جز خانه ی تو خانه ای را نشناسم .
خدای من ! هر چه به خاطر حاجت خویش کوشیده ام ، بیهوده مانده و
هر چه حیله و تدبیر به کار برده ام ، تمنٌای من صورت نگرفته است .
نفس نابردبار من به وسوسه افتاد و همی خواست که کف حاجت مرا
به سوی مردمی که خود حاجات خویش را به درگاه تو آورند ،
بکشاند و مرا از خانه ی خالق به خانه ی مخلوق ببرد .
گفتم که عظمت و جلال ویژه ی پروردگار من است
و این فکر کودک و کوچک ماست که گاهی کوتهی آورد و تباهی کند .
وگرنه بدیهی است که هرگز درویش ، حاجت درویش دیگر برنیاورد و
محتاج به پیش محتاج ، حاجت خویش عرضه نکند و تهی دست ،
دستهای تهی را گرانبار ندارد .
ای پروردگار من ! یکباره به جانب تو روی آورده ام و با رغبت و اشتیاق بسیار ،
حلقه ی خواهش بر در خانه ی تو کوبیده ام . به تو عرض حاجت می دارم .
سلااااااااااااااااام![]()
ماه مبارک رمضان ،
بهار دل انگیز قرآن ،
هنگامه غلبه مومنان بر جنود شیطان
و ماه نزول برکت و رحمت و مغفرت حضرت رحمان
بر میهمانان ضیافت یزدان
مبارکباد .

دعای روز اول ماه رمضان :
خدایا قرار بده روزه ی مرا در آن روزه داران واقعی ،
و قیام و عبادتم را در آن قیام شب زنده داران ،
و بیدارم نما در آن از خوب بی خبران
و ببخش به من جنایتم ( جرم ) را در این روز
ای معبود جهانیان ، و در گذر از من
ای بخشده ی جنایت کاران ( مجرمان ) .
دعای روز دوم ماه رمضان :
خداوندا مرا در این ماه به خشنودی ات نزدیک کن ،
و از خشم و انتقامت بر کنار دار ،
و به قرائت آیاتت موفق کن ،
ای مهربانترین مهربانان .
دعای روز سوم ماه رمضان :
خداوندا در این ماه به من تیزهوشی و بیداری عنایت فرما ،
و از بی خردی و اشتباه دورم ساز ،
و از هر خیری که در این ماه
به حق جودت ای جودترین جودمندان
نازل میکنی ، برایم بهره ای قرار ده .

رمضان ، ماهی است که در آن قرآن فرو فرستاده شده است ؛
[ کتابی ] که مردم را راهنما و [ در بر دارنده ]
نشانه های آشکار هدایت ومیزان تشخیص حق
از باطل است . سوره مبارکه بقره آیه 185

یا الله یا الله
همه شب دیده گریانم
در حسرت می سوزم ز گناهم پشیمانم
رحمی کن بر اشکم مکن از خود مرا دورم
وصفت را می جویم که تویی اصل منظورم
ای دوای درد عشقم بی پناهم
رغبتی کن شرمسارم روسیاهم
نروم بر دری دیگر نکنم ترک کویت را
ندهم جان مگر بوسم لب پاک سبویت را

كو له بارت بربند ...
شاید این سحر فرصت آخر باشد ...
كه به مقصد برسیم
بشناسیم خدا
و بفهمیم كه یك عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت
می شود كاری كرد كه رضا باشد او
ای سبكبال
در این راه شگرف
در دعای سحرت
در منا جات ندایی شدنت
هر گز از یاد مبر
من جا مانده بسی محتاجم ...

میگن هر موقع آب می نوشی
بگو " یا حسین "
این روزا وقتی آب می بینی و نمی نوشی ،
آروم بگو " یا ابا الفضل "

یا رب ز تو امروز عطا می طلبم
هشیاری و بخشش خطا می طلبم
مقبولی روزه و نماز و طاعات
از درگه لطفت به دعا می طلبم

كاش در اين رمضان لايق ديدار شوم
سحري با نظر لطف تو بيدار شوم
كاش منت بگذاري به سرم مهدي جان
تا كه هم سفره ي تو لحظه ي افطار شوم

خوفین که ایشاله ؟
ممنونم از کامنتاتون : ریحون نازم ، فرشته ی مهربون و دوست داشتنیم ،
لیلا جونم که اییییینهمه لطف داره بهم همیشه ، شیرین خواهری ،
و بارون گلمممممممممممممم که گفته بود جالبه واسش که
خاطراتمو از سال قبل یادمه .... راستش من نمییییییییییی دونم
چرا اینجور چیزا اینقدر خوب تو حافظه م می مونه ! دوستمم مثل بارون
بهم می گفت : می نویسی جایی اینا رو که یادته ؟ ....
نه . البته بعد از
جدایی منظورم نیست ( از وقتی رفته تقریبا کامل نوشتم ) اما خاطرات مدت
دوستی با اونو هیچ وقت ننوشتم چون اون مدت معمولا سعیم به این بود که
بهش وابسته نشم
( اما تو ذهنم می موند چون همون موقعهام ازش بدم
نمیومد
، فقط نمی خواستم وابسته شیم بهم
) اما از یه هفته قبل از
خداحافظیمون که داشتم اون ایمیل بیخوده رو می نوشتم و زده بود به سرم
،
تمااااااام چتامونو از 7 ماه پیشش که از اولین بار آشناییمون بود ، از آرشیو
مسنجرم تو اینترنت کشیدم بیرونو سیو کردم
و می خوندمشون .
اما حرفای پشت تلفن و کل خاطراتمون که غیر از چت بود که چند برابر
تو اینترنت بود ، اکثرشو یادمه
.... آخه اگه تو درسامم به همین خوبی
دقت می کردم که الان جزء شاگردای ممتاز بودم
،
اینو همیشه نونولم (نیلوفر) بهم می گه .
شب نیمه شعبان اولش با مامانم یه کم گشتیم بعد ریحانم اومد
پیشمون و مامانم کم کم رفتن و اصرار شدید می کردن که دیگه مام بریم
اما پافشاری کردیم که الان ساعت هنوز به نه شب هم نرسیده در صورتیکه
خیابونام خیییییییلی شلوغن و خونواده هم زیاده ، اولین بار بود که شب
نیمه شعبان بدون اهل منزل ! بیرون بودیم
که هم من هم ریحون جون ،
خودموووون به غلط کردن افتادیم
..... بـَــــه بَـــــه ! اینو می گن
امنیت اجتماعی
!!!!!! دخترای ما اگه بدون خوانواده هاشون باشن
تو این شبها خییییییییییییییلی امنیت دارن
!!!!! خلاصه به یه ساعت نکشیده ،
دممونو گذاشتیم رو کولمونو با هر سختی که بود ، خودامونو رسوندیم به
خونه ( تو چهارباغ و نظر که از پیاده رو دیـــــــگه نمی شد رد بشیم از
بین عزیزان خیــــــــلی با جنبه
! دو تایی با عرض پوزش از راهنمایی رانندگی
زدیم
وسط خیابونو از بین ترافیک ماشینا الفراااااااار
! ) اینم درس عبرتی شد
که دیــــــــــگه ازین اشتباها نکنیم .....
اون شب من از عصر که زده بودم بیرون تا وقتی رسیدم خونه
( حدود دو ساعت و نیم ) ، دیگه چشمام داشت در میومد
،
از بس مثل همیشه بین جمعیت .....
حالا نورم بد ...
اولش که نزدیک غروب بود و بعدم که شب شد ! تازه وقتیم مامانم بودن ،
مجبور بودم زیر چشمی
.... اما مگه این پیداش بوووووود
!!!!!
تمام مدت اون دو ساعت و نیم دلم نمی دونم مثل چییییی توش میجوشید !
تو محدوده ی خونشون دیگه وحشتنااااک ، تا شب دلدرد گرفتم بدددددددد .
تقریبا مسیرایی که اون پارسال رفته بودو سعی کردم برم تا شاید پیداش کنم
،
داشتم می دقیدم ، چند ماهی بود ندیده بودمش ! به خصوص دور و بر
خونشون ( که فقط محدودشو می دونستم ) که رسیدم ، بیشتر !
اما نبووووود که نبود
..... خلاصه از وقتی وارد خونه شدم ،
این دپرسی شدت گرفتتتتتتت ..... تااااا ..... فرداش دیگه ازون روزا بودا
.
صبح که اصلا حال نداشتم از جام پاشم ، حالا کلیم کار داشتم ( یه هفته بعدش
عروسی بود ) خلاصه به زور بلند شدمو در اتاقو راحت بستمو همین طور که به
یه سری کارای کوچول موچولو می رسیدم ، هی آروم آروم دلمو خالی می کردم ...
حالا خیر سرم روز عید بود اما زده بود به سر من ... مگه بند میومد این آب غوره لعنتی
تا دم غروب که سرم از درد می خواست بترکه ، اومدم یه کم دراز بکشم ،
خوابم برد . اونروز از همون صبح تا غروبش که می گم هر چقدرم دعا می کردم
و منتظر بودم .... خبری نشد
، شک ندارم حکمتی داره اما چییییییییییی ،
نیییییییدونم
! اونشب یه دو ساعتی خوابیدم بعد از اذان دیگه ،
شبش بیــــــچاره شدم . شبای عادی که میگم ، معمولا 4 و 5 میرم لالا
دیگه خیلی زود خوابم ببره 3 ! اما اینبارم دیگه تا 30/7 صبح .... هم خوابم نمیبرد
هم خاطراتش عین فیلم همینطور از ذهنم میگذشت ( اینجا قسمت شیرینشه
البته
) .... 1 ساعت بعدشم که مجبور شدم بیدار شم با نیلو قرار گذاشته بودیم
برای منه جغد !!!! خرت و پرت بخرم واسه عروسی ..... اما خب معمولا این
نونول خانوم یه کوچولو رو مُخ من مانور بده ، کرکره خنده هام شروع میشه .
بعد کارای من ، نیلو دنبال یه دفتر ازدواج خوب میگشت واسه روز تولد امام رضا
که ثبت محضری کنن عقدشونو و دیگه تو راهمون سر می زدیم ،
آخریش کجا بود .... ؟
سر خیابون خودمون که از تاکسی پیاده شدیم ،
نیلو یادش اومد که یکیم جلوتر هست که میشد نزدیک خونه دوستم
....
منم به اون قسمت که نزدیک میشم که خیلی وقتام اتفاقا نزدیک میشم
( سر راهمه خیلی وقتا
) نمی دونم چه مرگم میشه ، دلم شووووور میزنه
،
نمی دونم کیَم میذاره دنبال این قلب دیوونم ، تنددددددد میزنه .
حالا هر چی میگم : « نونول ! جون اون مامانت بیخیال ،
من ازینجا میترسم » ... کو گووووش شنوا .... تازه خوشش اومده من سرخ شدم و
هییییی دستمو می کشه . با هر بد بختی بود ، به خیر گذشت
اما به شدت هر دومون یاد روزی افتادیم ( طرفای دیماه 87 ) که :
با هم دنبال فست فودی می گشتیم که خاله نیلو آدرس داده بود یه سال قبلش
و
خیابونو دو بار رفتیمو اومدیمو آخرش تلیدم به دوستم که اونم نمی دونست
کجا رو میگیم و سر از کوچه های دور و بر خونه دوستم درآوردیم
که پشت تلفن هی میخندید و سر به سرم میذاشت و می گفت :
« از محدوده ما زود خارج شو ، خونمونو نبینیا و هی میپرسید
الان اسم کوچه ای که دمش هستیو بگو » حالا بماند بعد من و نیلو فهمیدیم
اون فست فوده چند ماهه بسته ازینجا رفته
.... پَت و مَتیم دیگه !!!!
نیلو می گفت : جرأت داری پاتو بذار دم اون دو سه تا کوچه که
شک داری یکیش کوچشونه !!!!![]()
گفتم : وسوسه نکن منو ، می دونی که از خدامه برم شاید
حداقل اینجوری بعد اینهمه وقت ببینمش ، اما خداااایی جرأتشو ندارم ،
دیگه همینم مونده ، همونجا خودش با یه چُماق میاد بالا سرمونو
و مستقیم میتله به 110
. ( حالا اینجا رو داشته باشین فعلا تا از گند فجیعی
که چند روز بعدش در همین راستاااااااا زدم ! هم میگم
)
فردای اونروز ( یکشنبه ) می رفتیم خونه داداشم واسه چیدن جهاز زن داداشم
...
دنبال من که اومد ، سر راهش یه سری وسایل جزئی می خواست بخره ،
تو خیابون دوستم ، اونجایی که کار داشت جا پارک گیرش نیمد ،
گفت تو بمون تو ماشین اگه افسره اومد حواست باشه من میرمو میام ،
دور زد اونور خیابون ، حالا کجا پارک کرد ؟ ..... صاااااااف سر کوچه این
دوست گرامیمون
!!!! یعنی بین دو تا کوچه ای که من شک داشتم
که چند روز بعدش طی یه اتفاق مهیییییییب ، شکم به یقین تبدیل شد
.
همون یکشنبه هه که گفتم داداشم ماشینو نگه داشته بود سر کوچه شون ،
قبل از ظهر بود حدود ساعت 11 من تنها تو ماشین ،
از تو آینه هم جای اینکه حواسم به برادران عزیز افسر باشه ، به سر کوچه هه بود
....
بعدشم که خونه داداشم رفتیم مسلما خیلی خوش گذشت اما بعد ..... ![]()
دسته گل به آب دادم در حد تیم ملییییییییییییییی![]()
![]()
:
اگه خواهر شوهرتون که خییییییییییییییییییلی همیشه هواشو دارین
و عین یه خواهر بهش محبت می کنین در عین حال اونم شما رو
خیییییییییییییییییییییییییییلی دوست داره ، روزی که جهازتونو می چینین
و همه چیتون از نو هم نو تره ، یکی از مقنعه های نوتونو که مال جانمازه !
برداره باهاش گردگیری کنه ، چی کار می کنین ؟!!!!! ![]()
بلـــــــــــــــــــــــه ! این بلاییه که ناخواسته از جانب من ، سر زن داداش بیچارم اومد![]()
آخر شب که همه خسته بودن ، اومدم از خود گذشتگی از خودم در کنم ،
از طرفی تو هپروت کوچه دوستم و اینکه اینهمه وقته ندیدمش ، بودم ....
که اشتباهی .... ![]()
خیلی مفصله ، سرتون دیگه خیلی درد میگیره کامل بتعریفم !
بنده خدا فقط کلی خندید و گفت : فدای سرت !!!
بابا حالا اون بزرگواره اما من شادیه اون روز از دماغم درومد ،
خودم خیلی خجالت کشیدم و ناراحت شدم .
بعضی شبا اینقدر گرفتار یا خسته بودم که هر چیم زور میزدم ،
آخرش نمیشد تو نت برم . و موضوع نادر دیگه توی هفته گذشته توی همین
شبا ، نمی دونم مال خستگیا بود ، مال فکر بیییش از حد مشغول و درگیرم بود ،
چی بود ، شبا که دیر خوابم میبرد تشنه م میشد می رفتم تو آشپزخونه ،
عین خود بچه ها ، از تاریکی می ترسیدم
، با سلام و صلوات چراغو
روشن می کردم ، توهم می زدم بدددددد
! یه شب که مامانمم بیچاره
بیدار بودن ، لباسشونو دو دستی چسبیده بودم
با این هیکل گنده و دیگه
همه جا
! دنبالشون می رفتم ! و همین طور که مامانمو گرفته بودم
دو سه بار آدم سفید جلو چشمم ظاهر میشد
، دیگه به هق هق افتادم
اونشب ! بمیرم برای این مامانم نمیدونم چه عذاب الهیه سرش اومده دخترش
اینقدر در و تخته کم داره
! غصه میخوره ! اما بعدش کم کم خوف شدم .
وقتایی که میتونستمو میرفتم نت ، ساعت لاگین دوستمو می دیدم میاد
بعضی شبا ، فریادیم که جدید توی پروفایلش توی کلوب گذاشته بود ،
قشنگ بود ، قسمتی از یکی از شعرای مرحوم هایده :
چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت
دنبال هم امروز و فردا گذشت
چقدررررر دلم برای حرف های امیدوار کننده ش واسه درسام و
همه مشکلاتیم که می دونست و نمی دونست که دید قشنگ به
همه چی داشت ، تنگ شده
، برای همه ی دلداریا ، تسکینا ، ....
وقتی عصبانیتا و ناراحتیامو آروم میکرد بعد شروع می کرد به شوخی تا منو بخندونه .
دلم همیشه براش تنگه اما جای خالیشو دو وقت دیگه خییییییییییییلی حس می کنم :
اول وقتایی که خیلی خوشحالم که همیشه عادت داشتم اینجور مواقع براش تعریف
می کردم و برام جالب بود که خوشحال میشه ، بعدش دروغ چرا ،
وقتاییم که ناراحتیا اذیتم میکنه ، یادش میفتم که تا بود ، به هر صورتی که بود
شادم میکرد .
وقتاییم که نه ناراحتم نه خوشحال ، که اوج یادشه
،
اینکه گاهی بهم میگن : مطمئنی ارزش داره ؟
آدم اون دوستاییش که خیلی براش صمیمین ، نه فقط واسه وقتایی که
می خواد تو غصه و مشکلات کمکش کنن و در مقابل نه فقط برای همراه
بودنش تو شادیها می خواد .... درسته برای این دو مورد وجود دوستا همییییشه
لازمه تا ناراحتی یواش یواش از بین بره و همین طور شادیهاش کامل شه
اما خود اون دوستام خیلی مهمن . اینکه باشن ، اینکه ارزش داشته باشن ،
نمی دونم چه جوری بگم ، این حرف و نظرمو توی پستیم که مال عید نوروز بود
فکر کنم بهتر گفته باشم ، در کل وجودشون عزیزه چون خوبن و دوست واقعین .
شب عروسیَم جای هممممممممتون خالی
، اکس نخورده رو هوا بودم .
به قول نونول ، به ما اکس بدن ، تازه شاید یه کم روی فرم بیایم ! از اول تا آخر
نمینشستم
. آخه عقد و عروسی داداش به نظر من یکی از بهترین قسمتای
زندگیه
، خییییییییییلی خوفه ، خییییییلیااااااا
. اینقدرم زود می گذره
که آدم نمیفهمه . آخراش دیگه پاهامو حس نمی کردم از دست این کفشای
پاشنه دو متری ، اما همچنان قِر میدادم ، حالا اونجا دو سه تا تیکه تو حلقه
دور عروس که بودیم ازین ور به اونور که نونولو ریحون بودن ، اشاره کردم بهشون ،
نمیفهمیدن ، مثل شتر مرغ ( همون میگ میگ ، نه اینجا رو دوستم قشنگ میاد )
چپریدم پیششونو میگم : « اون الان کجاس ؟ آیا خوشحاله ؟ یعنی نیمده ؟!!!
کاش شاد باشه هر جا که هست » یه دو تا می زدن تو سرم
،
دوباره چند دقیقه بعد همین ماجرا تکرار می شد .....
خب .... میرسیم به افتضاحی که یکشنبه 25 مرداد به بار اومد
که بالاتر گفتم :
این موضوعو داشته باشین ....
عصر کلاسم که نزدیکای خونه دوستم بود ، تموم شد ریحونم اومده بود پیشم .
بعد از کلاس خر شدم ، وسوسه شدم واسه کوچه شون
....
یه کم دل دل کردم ، ریحون گفت « بیا تا ببرمت بابا بلکه یواشکی ببینیش ،
یه ذره کمتر نِق به جونمون بزنی . تازه خونه فریناز اینام همونجاس ،
یه سرم به اون می زنیم ، اونروز اینقدر گفت بیاین پیشم ، تابستونم که باش
خداحافظی نکردیم گفتیم نزدیکیمو همو میبینیم . » حالا منم بین 4 تا کوچه شک
داشتم که کلانتری و آسیاب رو خود دوستم روزای آخر بهم گفت نیستن ،
مونده بود دو تا دیگه که پشت سر هم بودن و اسمهای شهیدها روشون بود .
اولیو رفتیم با کلی سلام و صلوات وارد شدم ، اونجا یه کم می لرزیدم ریحون
دستمو گرفته بود . رفتیم رسیدیم به جایی که اسم کوچه عوض می شد و
خونه ای با مشخصاتی که دوستم گفته بود ، ندیدیم . اولش میخواستیم از همونجا
که راه داشت به بعدی بریم ، باز خر شدم گفتم نه بیا برگردیم از تو خیابون بریم .
وقتی خواستم وارد بشم قلبم به جای تاپ و توپ ، بانگ و بونگ ، تندددددد میزد
،
میزان ویبرمم شدت گرفت . یه لحظه گفتم « بیخیال ، بیا برگردیم » ریحون گفت :
« زهر مار دیگه تا اینجا اومدیم » منم گفتم آره اصلا خودم گفتم می خوام پیداش کنم
قربون صدقه در و دیواراش برم
. ( ای بمیییییرم ، خدایا ! عقلو از کسی نگیر
)
همون خونه های دوم سومیم خونه فریناز بود ، گفتیم تا ته کوچه میریم خونه دوستمو
که پیدا کردم ، برمیگردیمو به فریناز زنگ می زنیم .اول یکی دیدیم که تمام مشخصاتی
که می دونتسمو داشت فقط سه طبقه بود . ریحون همش برمیگشت پشت سرمونو
یه نگاه مینداخت . رفتیم جلوتر ، یکی بود که هممممه چیش جور درومد .
ذووووووق کرده بودم و از طرفی هول شده بودم اما بازم رفیتم جلوتر .
من می گفتم : « من میدونم خونشون دو طبقه است همین دومیه است
که وسطای کوچه م بود » ریحون داشت چرت و پرت می گفت و گیر داده بود
که اولیه است و سرشو برگردوند و یه دفعه آروم بهم گفت :
« فلانی پشت سرمونه »
اسمشو آورد
. منم از بس این سر به سرم میذاره ،
شده چوپان دروغگو ، بلند بلند برا خودم می گفتم :
« تو غلط کردی ، باز داری دروغ میگی ؟ » و می خندیدم .
دیدم نه انگار جدی جدی ریحون رنگ به رنگ شده ، دیگه ته کوچه رسیدیم
که یه حالت 4 راه داشت ، گفتم آروم بپیچ چپ و تا ریحون گفت :
« الان ببین ، پشتش به ماست » آروم برگشتم ،
از مسیر عکس ما داشت می رفت ، منم که اکثرا از پشت سر میدیدمش
از فاصله چند متریم از عقب میشناسمش خب ، یه سطل آب یخخخخخخخخخ
انگار ریختن رو سرم
!!!! تازه ریحونم گفت : « فاصله ش باهامون از یه
مترم کمتر بود » .... وااااای .... یعنی حتی حرفامونم می تونسته بشنوه
قشننننننننگ
.... آنچنان گندی بالا اومد که من دممو گذاشتم رو کولمو رفتم
که دیگه فرینازو یادمون رفت . بعد از 4 تیر که ندیدمش و 56 روز می گذشت ،
حالا اینطوری ....
دهنم باز مونده بود ، اونقدر گیج میزدم که نمی دونستم
خوشحال باشم که بالاخره رؤیت شد ! یا به فکری این افتضاح باشم . آخه همون
موقعم به گوشیش شروع کرده بود به ور رفتن ، نمی دونم به کی تلید ،
به قول نونول به 110 !
نمی تونستم با اون حالم برم خونه ، رفتیم یه خبرم به
مامانا دادیم سر راهو بعد زدیم لب آب که چه عرض کنم ، زاینده رود فعلا خشکه رودم
نیست ، به یه بیابون با زمینای ترک خورده تبدیل شده
، دم فردوسی بودیم
خیر سرمون خواستیم دلمون باز شه ، بدتر شدم و دیگه با ریحان رفتم
دنبال لباس می گشت .
همین جوریشم از دوستم خجالت می کشیدم حالا که دیگه ....![]()
![]()
![]()
![]()
آخه بدبختی ریحانم همون موقع داشت دری وری می گفت و هی من می گفتم :
« آخه چه ربطی داره ؟ » باز هی یه چیز بدتر می گفت ، اگه اینا رو شنیده
باشه که خیییییلی بد شده
فکر می کنه اومدم .....
بد بخت خب حق داره وقتی می گه : « حالم از کارات به هم می خوره »![]()
ماه رمضونم که داره میاد و .....
هر روز در اوج نا امیدی بسی امید برای خودم مییییییییییییسازم !
سحرای پارسال با صدای زنگ اون بیدار می شدم .
گرسنه که میشدیم حرف میزدیم تا زمان زودتر بگذره .
بعضی وقتا « چرب و شیرین » رو که استاد شجریان می خونه و دم
افطار همیشه صداش تو فضا پر بود که من هر سال عاااااشقش بودم ،
می ذاشت و می گفت : « هااااااان ! اینکه می خونه ، گرسنگی شدت پیدا می کنه »![]()
این دهان بستی دهانی باز شد
کو خورنده لقمه های راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنَش با ملک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی عزیز
یک شبی بیدار شو حالت بگیر
همینو با دعای سحر و اذان با صدای مرحوم مؤذن زاده واسم فرستاد ،
ربنا رو هم می خواست بده که یهوووو کارتش تمومید . آخییییی !
چقدرررر سر این موضوع سر به سرش گذاشتم .
وای یادمه پارسال واسه روزه ها یه معجون مقوی بهم گیر داده بود بخورمو
یادم داد درست کنم ، به قول خودش آدم می خوره ، سنگ کوب می کنه
.
هیچ وقت جرأت نکردم بخورم بس که شیرین بود ! اما حالا ....
همه اینا با یه عااااالمه خاطره دیگه که دارم از این موقع های سال گذشته ....
واسه همین پست قبلی می گفتم ماه رمضونو بدون اون ....![]()
وااااااای ...
هنوزم نمیتونم تصورشو بکنم .
همییییییشه ماه رمضونو دوست داشتم ، حال و هواش ،
شبای قدرش ، زور زدن واسه غیبت نکردن ( اوه اوه ! قسمت بسیاااااار
سخت
اما شیرین ) و بقیه چیزا ، سحر ، به زور از خواب پاشدن
تو چراغ روشن
! افطار ، صدای هم زدن آب جوش و نبات و
همین دعاهای دم سحر و افطار ..... وااااای ! به !!! خب امسالم
مثل سالهای قبل با این تفاوت که یه دعای دیگه هم می کنم !
از وقتی بچه بودیم ، همش بهمون می گفتن : « روزه فقط نخوردن و نیاشامیدن
نیستاااااا ، این زبونا رو هم نگه دارین ، اینام فقط مال ماه رمضون نیست ،
یه جورایی تمرینه واسه بقیه وقتای سال » ...
بامیه زولبیا رو یادم رفت بگم
.... فقط خوبش باشه که گلو رو نسوزونه هاااااا .
میگم ! از همه بهتر حال و هواشه ، انگار یه جوری با خدا راحت تری ، کلا خوفه دیگه .
راستی تبریییییک می گم ریحون جووووووونی![]()
![]()
! می دونی که چقدر
خوشحالم دوستت اومده باز ! جای دوست من فقط خالیه که یه دو تا فحش به تو بده
یه دو تام به من که چرا نمی زنم تو کله ت
! امیدوارم این بار فرق داشته باشه
با قبل و اذیت نشی خااااانومی
، خره ! دلم روشنه .
خیلی چیزا عوض شده . امیدوار باش تو که خودت همیشه به
من امید می دی جییییییییییگری
.
والا من دیشب نشستم نصف کارای آپدیت اینبارو انجام دادم ،
حدود ساعت 30/4 صبح که شد فِررررررررت برق رفت
.
امروزم خونمون شلوغ بود ، نمیشد تا حالا .
کامپیوترمم ویروسها توش شلنگ و تخته می رن ، واسه همین
قاطی زیاد داره کمتر مجبورم بیام . تا یه فکری به حالش بکنم .
خب دوستای مهرفونم ! از همگی التماس دعا دارم واسه همه چیز .
انشاله که همه ماه رمضون خوبی داشته باشین و
سر سفره های سحر و افطارتون ما رم فراموش نکنین .
به خاطر خاطره هایت خاطرت در خاطرم
خاطره انگیز ترین خاطره هاست .
خدایا هر کسی یادم کند ، یادش بخیر
خدایا هر کسی یادم نکرد ، یادش بخیر
خدایا هر کسی یادش رود یادم کند ، یادش بخیر
به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد !
ولی به سختی میشه درقلب او جایی پیدا کرد !
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد !
ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد !
به راحتی میشه کسی رو که
دوستش داریم ازخودمون برنجونیم !
ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کنیم !
و به راحتی میشه کسی را بخشید !
ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد !
باز هم ثانیه ها اسم تو را جار زدند
و دقایق همه امشب به تو تکرار زدند
و سکوتی که در این عقربه ها می چرخد
نکند در دل تو اسم مرا دار زدند ؟
خدای من!
مرا به سوی تو نیازمندی است كه جز فضل و عطای تو آن
نیازمندی و حاجت را حیران نمیكند و سختی آن را جز جود و احسان
تو برطرف نمیسازد . پس در این جایگاه، خوشنودی خودت را به ما ببخش و
ما را از اینكه دست خود را به سوی غیر تو دراز كنیم، بینیاز گردان ،
زیرا تو بر هر كاری كه بخواهی توانا هستی .
سلام
میلاد یگانه منجی عالم بشریت 
حضرت اباصالح المهدی (عج)
و حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان 
مبارک

انشاله توی روز زیبا و مقدس نیمه شعبان
همگی یه عیدی خوب از خودشون بگیرین .



امسال تولد آقا صاحب الزمان جمعه است و جمعه هام که ....
این شعر از مرحوم آغاسی رو می دونم که همتون شنیدین
اما اینقدررررررر قشنگه که آدم هر چقدرم بشنوه باز تکراری نیست :

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید ... شاید
پرده از چهره گشاید ... شاید
دست افشان ، پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحن خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا ؟؟؟؟؟ وعده ی دیدار ما !
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق ! تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر ؟ کدام کنج منا ؟
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
به خوبها سر می زنی ....
مگه ما بدها دل نداریم ؟
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که اژ آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید ... شاید
پرده از چهره گشاید ... شاید.............!!!!!!!!!!

دردها در دل فراوان آمد ، ای درمان کجایی ؟
غصه ها افزون شده ، ای دافع حرمان کجایی ؟
می کشد آخر مرا غم های گوناگون عالم
ای که روزی زندگی را می دهی سامان کجایی ؟
چشم در ره مانده ام در اشتیاق تو
منجی عالم ، امید جان مشتاقان کجایی ؟
تا که بازآیی و مارا از غم عالم رهانی
ای سپهر معدلت ، ای منجی انسان کجایی ؟
آسمان قدری نهان در پرده ی سر الهی
تیره شد عالم ، تو ای خورشید نورافشان کجایی ؟
مالک و المک جهان و صاحب جا و مکان
ای همه جان و جهان گردد تو را قربانی کجایی ؟
دردها بسیار گشت و نیست درمان بهر مردم
ای برای دردهای بی دوا ، درمان ، کجایی ؟

جمعه یعنی انتظار آینه
آفتابی از تبار آینه
جمعه یعنی سبز پوشی تک سوار
در مسیر بیغبار آینه
جمعه یعنی نرگس موعود عشق
میشکوفد در بهار آینه
بوی نخلستان کوفه میدهد
جمعههای بیقرار آینه
چشم در راه بلوغ پونهها
مینشینم در کنار آیینه
غرق شببوهای وحشی میشود
خلوت آیینه دار آینه

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

ويرانه نه آنست كه جمشيد بنا كرد
ويرانه نه آنست كه فرهاد فرو ريخت
ويرانه دل ماست كه هر جمعه به يادت
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

يازده پله زمين رفت به سمت ملكوت
يك قدم مانده ، زمين شوق شكفتن دارد

اگر با آمدن "آفتاب" از "خواب"
بيدار شويم نمازمان قضاست ...

دراين شب سرد ، در اين برهوت غم
در اين فرياد ماتم و در اين قلب پر از کينه
و در اين بغض پر از حسرت
ياد انتظار ، مرا دوباره زنده کرد
به تصاوير ذهنم نام مولايی بود
که با آمدنش انتظار به رنگی زيبا تبديل می شود
از آغاز اين شب شوم ، مرا ياد دادند
که در دوری مردی از سرزمين محبت بايد انتظار برد
بايد دعا گفت ، بايد فرياد کشيد و بايد التماس کرد
ندانم چند لحظه ی ديگر تا انتظار راه دارد
ندانم چند شب تيره به آغاز آن صبح زيبا جا دارد
ندانم چند غصه ی ديگر از درد انتظار به دلم سر می زند
ندانم چند ابر ديگر پس آن خورشيد را می گيرند
و ندانم از چند گام ديگر مژده ديدار را بايد بپرسم
کاش ديروز تو را می جستم ، همه جا به دنبالت گشتم
به خيابان با التماس گفتم ، گفتم : عابری صالح نديدی ؟
گفت : ما نيز منتظريم
به آسمان با التماس گفتم ، گفتم : خورشيدی پر از محبت نديدی ؟
گفت : ما نيز منتظريم
به ستاره با التماس گفتم ، گفتم : مهتاب صداقت را نديدی ؟
گفت : ما نيز منتظريم
به ابر ها با التماس گفتم ، گفتم : باران مهر و محبت کی خواهد باريد ؟
گفت : ما نيز منتظريم
به درختان و گلها با التماس گفتم ، گفتم : گل نرگس را نديديد ؟
گفتند : ما نيز منتظريم
به همه دنيا با التماس گفتم . اما نشانی ز تو نداشتند
ای خورشيد زيباي محبت به من بگو
که در پس کدام کوه از اين تيرگيها پنهانی ؟!
ای مهتاب صداقت به من بگو
که در پس کدام آسمان خدا پنهانی ؟!
ای باران مهر به من بگو
که در پس کدام تشنگی می باری ؟!
و ای گل نرگس به من بگو
که در پس کدام گلها مهمانی ؟!
آقا جان ! امروز دوباره پشت پنجره انتظار نشسته بودم
به خدايم با التماس می گفتم
تا خورشيد را به من نشان دهد
دعايی زتو خواندم ، به پنجره صبوری گفتم
و به آسمان و زمين و مهر و شهاب و ستاره و خورشيد نويد دادم
که پشت اين انتظار تلخ فردايی زيبا با تو خواهد بود
پس بيا آقا جان که چشم های عالم چشم به راه توست

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید
کلاس اول خواندیم :
آن مرد در باران آمد
ولی حالا می فهمیم :
آن مرد تا نیاید ، باران نمی آید

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

چهره گل باغ و صحرا را گلستان ميكند
ديدن مهدي هزاران درد درمان ميكند
مدعي گويد كه با يك گل نمي آيد بهار
من گلي دارم كه عالم را گلستان ميكند

در انتظار باران نيست آنكه بذري نكاشته ....

مثل همیشه با اومدنتون و کامنتاتون خوشحالم کردین
ممنونم که با وجود طولانی بودن بیش از حد پستای
من حوصله به خرج میدین و می خونینشون
.
نظر لطفتونه ![]()
منت سر بنده می ذارین جییییییییییییگرا ![]()
ایشاله یه کم سرم خلوت شه ، زود به زود آپدیت می کنم و کوتاه تر .
ریحون گل مام که دوباره ....
ای شیطون !
....
بلــــــــــــــــــــــــه ! کسره رو هم دارم
،
این تا آخر روزگار موند دیگه رو اسمش ![]()
به ! راستی خانوم خانوما !
از احترامتون هم بسیاااااار مشعوف شدیم همچینین از قدوم مبارکتون
.
ببیــــــــــــــن ! منم بهت احترام گذاشتمااااااا
. نگی نذاشتی
خودت می دونی چقدر ناز و عزیزی برام عروووووسک
وای ! هفته گذشته دو روز موندم خونه جدید داداشم ، سپاهان شهر
!!!!
اونجا فقط چشم مینداختم تو کوچه و خیابوناش دنبال ....
وقتی هم تو خونه بودم ، می رفتم توی ایوون و بیرونو آسمونشو نگاه می کردم
.
ای خدااااا ! خب آخه یاد این میفتادم که قبلا خونه شون اونجا بوده .
یاد اینکه الان خونه مامان بزرگشو داییش اونجاس .
یاد اینکه بیشتر جمعه ها می رفت خونه مامان بزرگش .
یاد پارکی که حدود یه سال پیش ازش بهم زنگ زد و
دو ساااااعت حرف می زدیم
. یادمه قبل ازون تماسش منتظر بود
موقعیت من تو خونه جور شه واسه صحبت . نزدیک یه ساعت تو پارک
تو اون گرمای تابستون پارسال که دست کمی از امسال نداشت ،
منتظر بود تو آفتاب
!!! وااااای ! من هنوز تو باغ نیستم . هنوز
تو اون روزام . هنووووووز باورم نشده که اون روزا رفتن ...
چون همون جور که به خودشم گفتم ، اون هر چیم بگه ،
من باز اونو دوست خودم می دونم ، دوستم !!!!! نه غریبه
.
اصلا حس نمی کنم دوستی دیگه نیست ، چون هست !
یه بار وقتی این حرفو به یه نفر گفتم ، اول یه کم تعجب کرد و
بعد گفت : اگه واقعا ته دلت اینجوره ، پس بدون برمیگرده
.
تو حرفای دوستم موقع خداحافظی ، اس ام اساش و پیغامای اخیرش
حتی یه روزنه امیدم نیست ولی من بازم امید دارم .
اگه اون هیچ جای برگشتی نذاشته و نمی خواد که بذاره ، یکی دیگه
هست که این کارو بکنه
اما چه وقت ؟ اونم خودش می دونه .....
این روزا دلم خیییییلی تنگه ، روز به روز جای اینکه نزدیک 40 روزه
ندیدمش
( بیسابقه ) و خبری ازش ندارم ، کم کم از یادم بره ،
برعکس بیشتر و بیشتر یادش روزامو پر می کنه
.
برای خیلیا مسخرس که میام نت و پروفایل و آیدیشو نگاه می کنم .
به جایی رسیده بودم که به همینام قانع بودم ، قانع که نه .... ولی یه کم
خیالم راحت می شد وقتی چراغ روشنشو نگاه می کردم و می موندم
تا بره ، وقتی به پروفایلش زل می زدم
. اتفاقا چند وقت پیش
پوسته واسه پروفایلش گذاشت ، خییییلی قشنگتر شده بود ، طبیعت
قشنگی بود . کلاْ بچه ی خوش سلیقه ایه با یه روح لطییییییییییف![]()
اما این آخر ، چند روزی شد که نیومد ، نگرانش میشدم
.
« چه قدر سخته تمام روز و شب رو منتظر باشي
كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور
و فقط نگاهت به آيدي يه نفر باشه
و همش دعا كني كه روشن بشه
با اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي
گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته آدمك آيديشو ببيني »
اه اه . از چت و مسنجر بدم میاد ![]()
اما به جایی رسیدم که تنها جایی که ممکنه خبری ازش بشه ،
فعلا همینجاس![]()
پس ناخودآگاه به جای اینکه بدم بیاد ، دوستم دارم !
وای ! خدایا ! نمی دونم نیمه شعبان امسالو چه جوری سر میکنم .
پارسال از ظهر روز قبلش همییییییینطور حرف می زدیم . دوست داشت
با هم بریم تو شهر بچرخیم
. ولی من نمی تونستم و البته
اون موقع نمی خواستم ! ![]()
با مامانمو لیلا جون بیرون بودم . اونم با خواهرش رفته بود .
آخر شب که شد کلی واسه هم گزارش دادیم کجاها رفتیم ،
کجاها شلوغ بود و بزن برقص ، چقدر تو راه نذری بهمون دادن
،
حالا داریم منفجر میشیم از بس خوردیم
.
خب حالا همش یاد اون موقع میفتم و برام سخته![]()
...
نمیخوام حتی فکرشو بکنم که ماه رمضونم کم کم داره میاد و دوستم نباشه
...
فکر نبودنش تو ماه رمضون دااااااغونم می کنه
.... آخه ....
هیچی .... بیخیال ... امید دارم که ....
یعنی میشه تو این دو هفته .... ؟
نمی دونم چرا ایییییینقدر این روزا با اینکه ایییینهمه بیخبرم ازش ،
اینقدر دلتنگیام بیشتر شده . خودش که روزای خداحافظی یه بار به
ریحون در مورد من گفت : دو ماه که بگذره ، یادش میره
....
خودمم گاهی تعجب می کنم .... هیییییییییییچ وقت فکرشم نمی کردم
ایــــــــــنهمه یادش برام بمونه
و حالا آرزو کنم که همین یادش
از ذهنو دلم بیرون نره . الان شده ۱۷۹ روز !!!!!
درجه چلیم بیشتر شده بددددددد
. یه کم که به خودم میام ،
خودم خندم میگیره ، بعد جای خنده .....
بیرون که میرم ، همه رو اون می بینم
،
یه کساییم می بینم ، جلوتر که میان ، خودم یه 4 تا فحش به خودم می دم .
صدای ملتو ، صدای اون میشنوم ! گاهی میترسم صبرم تموم شه ،
اونوقته که دیگه شمارشو نمی گیرمو قطع کنم ، خدای نکرده شمارشو
می گیرمو می ذارم تا بوق بخوره و نگه میدارم تا برداره
و
معلومم هست که بعدش چی میشه دیگه ....
حالا گیرم که حق با دوستام باشه و تهدیداش درست نباشن ( که هستن ! ) ،
اونجوری بازم خییییلی بد میشه . بماند همینشم برام غنیمته ولی ....
اما تا همین جاشم کلی رکورد زدم واسه خودم ![]()
من قبلا عمرا می تونستم اییییییینهمه صبوری به خرج بدم !
خدا کمکم کنه ، کاش دست ازین لجبازیاش برداره و حرف بزنه که
منو کشت با این سکوت پر از زجرش !
چقدر سخته گلوی آدم شدید گرفته از بغضه ها اما مجبوووووره
به خاطر اطرافیانیش که براش عزیزن ، خودشو شاد نشون بده و بخنده .
خب خودمم بی ذوق نیستم که . اتفاقا برای عروسی خیلیم جنب و جوش دارم
و ذوق می کنم اما راستش دیگه حوصله این رسم و رسومای مسخره ی
دور و بر عروسیو ندارم
. خودمونم تا حالا نداشتیم این رسمای
بیخود و وقت تلف کنو اما خب حالا فعلا گوش به فرمانیم ![]()
اه .... جدی حالم به هم می خوره .... چیه ؟ فقط هول و استرس
برای خودشون می تراشن به خاطر مردم ، مردم ، مردم .... اه !!!!!!
تازه ممکنه اون یکی داداشمم نتونه خودشو برسونه واسه هفته آینده![]()
.
معلوم نیست بهش اجازه بدن ، وقتی اینو فهمیدم ناخودآگاه یاد اون فیلمه
افتادم که یه شب توی عید نوروز همین امسال گذاشت ( ماه از روی سکو )
فیلم بود اما واقعیت زندگی شون بود دیگه ، همینطورن جداً .
خلاصه اینکه دل و دماغم کمتر شده .
وای راستی دیروز عصر آسمون ابری بود
. به خصوص از پنجره که
بیرونو می دیدم ، بالای سر خونه دوستم پر بود از ابرای خاکستری .
آسمون خشوگل میشه وقتی توش ابره . بارون از همیشه قشنگترش میکنه که حالا ....
یکی از منظره هایی که خییییلی خوشم میاد
وقتیه که شب چهارده ماه تو آسمون باشه
و کمی ابرا آروم آروم
از روش رد شن ، درست مثل دیشب
. خیلی خوشگل شده بود .
امروز که مثل این روزای اخیر یاد دوستم فَوَارن کرده بود ، هی کنکورشم
تو ذهنم میومد . آخه امسال اسفند انشاله کنکور دولتی کارشناسی ارشد
میده . خدا کنه قبول شه یه جا خوب ![]()
![]()
....
به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
ای عشق ! شكسته ایم ، مشكن ما را
اینگونه به خاك ره میفكن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

http://www.2tanhaei.blogfa.com
این شعر یکی از آهنگاییه که بهم داد قبلاً ،
اکثر آهنگایی که دوست داره ، پر معنین و همشون قشنگ :
اگر عالم همه پر خار باشد
دل عاشق همه گلزار باشد
وگر بیکار گردد چرخ گردون
جهان عاشقان بر کار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق
لطیف و خرم و عیار باشد
به عاشق تو هر جا شمع مرده ست
که او را صد هزار انوار باشد
شراب عاشقان از سینه جوشد
حریف عشق در اسرار باشد
به صد وعده نباشد عشق خرسند
که مکر دلبران بسیار باشد
سوار عشق شو ، وز ره میندیش
که اسب عشق بس گهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند
اگر چه راه ناهموار باشد
عید هممممممتون مبارک
امشب خوش بگذره
التماس دعا
سلام دوستای گلم
فرا رسیدن میلاد فرخنده
سالار شهیدان ، ارباب ، امام حسین (ع)
باب الحوائج ، قمر بنی هاشم ، حضرت ابوالفضل العباس (ع)
و زینت عابدان ، امام سجاد (ع)
را به پیشگاه حضرت ولی عصر (عج) و دوستداران خاندان عصمت و طهارت
تبریک میگم .
از بيت علي در شب عالم قمر آمد
از بيشه ي حق ، جلوه ي شير دگر آمد
از قدرت شير افکن آن شاه ولايت
فرزند رشــــــــيدي به صفان پدر آمد
عباس علي جلوه ي تصوير خدايي است
مجموعه ي ايمان و وفا و هنر آمد
پروانه ي شمع رخ سالار شهيدان
در راه وفا سوخته بـــــي بال و پر آمد
جانباز نديدم به وفاداري عبـــــاس
سر در خط فرمان همان راهــــبر آمد
تا جلوه کند در نظر کرببـــــــلايان
از دامن درياي شجاعــــــت گهر آمد
پس مژده به سالار شهيدان برسانيد
عباس علمــــدار رشيد از سفر آمد
عباس به حق سر پر خون برادر
آن سر که ز خورشـــيد در خشنده تر آمد
سرخيل اسيران بلا زينب محزون
آن خواهر غمديده که خون در جــگر آمد
ما را تو شفاعت به صف روز جزا کن
زيرا که به عشقت همه عمرم به سر آمد

آلاله نو دمیده چیدن دارد
آوازفرشتگان شنیدن دارد
میلاد حسین است و ابوالفضل و علی
یک ماه و دو آفتاب دیدن دارد

امشب به کاخ مرتضى ماهى پدیدار آمده
ماهى که پیش نور وى خورشید و مه تار آمده
برگو به ماه آسمان بنما رخ خود را نهان
زیرا که گشته در جهان ماه بنى هاشم عیان

حسین سلطان عشق
عباس ساقی عشق
و سجاد راوی عشق
کاروان عشق در راه است
و خود « عشق » نیمه شعبان خواهد آمد
اعیاد شعبانیه مبارک

در سپاه عشق ، سردمدار عباس است و بس
پادشاه هر دل بیمار عباس است و بس

عباس ! رخ تو ماه نوخاسته شد
از جلوه ي تو ، رونق مه کاسته شد
از پرده در آمدي و گفتي که : حسين !
گل بود و به سبزه نيز آراسته شد

ای گل ام البنین دستم به دامانت
تو کریمی و منم محتاج احسانت
( با تشکر از کلوب امام رضا (ع) )
ای دل اگر عاشقی ، در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
روزن دل برگشا ، حاضر و هشیار باش
ما که می ترسیدیم از هجرت دوست
کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم
چه بهایی دارد
کاش می دانستیم که سفر یعنی چه
و چرا مرغ مهاجر ، وقت پرواز به خود می لرزد .....

امشب به رسم عاشقی یادی ز یاران می کنم
در غربتی تاریک و سرد از غم حکایت می کنم
امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد
آیا تو هم در یاد من هستی در این شبهای درد ؟!!
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالی است
که شمه ای ز بیانش به صد رساله برآید
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال ما باشد کاین کار بیحواله برآید
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزار ساله برآید
پيامت زيبا
مرامت بي همتا
دوستيمون پا بر جا
به يادتم همه جا
تا حالا به رابطه ی دو تا چشم دقت کردی ؟
با هم باز میشن
با هم بسته میشن
با هم میچرخن
با هم میخندن
با هم گریه میکنن
جالب اینجاس که هیچکدوم هم اون یکی رو نمیبینه
اینو می گن : دوستی
دوست وفادار تجسم حقیقی ازجنس آسمونه
اگه پیدا کردی
قدرشو بدون .....
بادها می وزند و شنها را جابجا می کنند !
اما صحرا پیوسته صحراست !
این است افسانه ی جاودانگی عشق ....
پس تا زیباترین پایان با تو می مانم
دلم خیییییییییییییییلی گرفته . الان خیلی وقته ، از آذر سال پیش
تا حالا هر بااااار اومدم برم یه جا دلم باز شه ، چه با خونواده چه با دانشگاه ،
هرررررررر دفعه ش یه مسئله ای پیش اومد و قسمتم نشد .
از مشهد بگیر تا جنوب و جمکران که سه باااااار دیگه
قطعی شده بود
حتی یه بارش ، همه خونواده میخواستیم بریم که دم رفتن .....
بهتر بگم راهم ندادن ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.... خدا نخواسته ،
حکمتشو نمی دونم ... خودش کارش درسته
دلم خیلی تنگه اما خب تا اون عزیزا خودشون نخوان من هر کاریم بکنم ، نمیشه
دیشب که شب تولد آقا ابالفضل (ع) بود ، یاد محرم پارسال افتاده بودم
یادش بخیر .... چه تولدشون باشه چه شهادتشون ، حال و هواش حرف نداره ...
اصلا کلا همه وقت اسمشون که میاد ،
کیف می کنم مردمو که می بینم چه شوری دارن براشون .
راستی شیرین خواهری ! زیارتت قبول عزیزم![]()
![]()
ز مردم دل بكن ياد خدا كن
خدا را وقت تنهايي صدا كن
در آن حالت كه اشكت مي چكد گرم
غنيمت دان و ما را هم دعا كن
راستی ! این فیلم دلشکسته رو چند هفته پیش دیدم
همون فیلمی که قرار بود .....![]()
از اول تا آخرش آب غوره ... حالا فیلمه خنده دارم بودا ... اما من
....
ازین رستگارانم کم کم داره خوشم میاد . البته همیشه وسط کارامونیمو
میبینیمش . یکی در میون حرفاشونو می فهمیم ...
از شخصیت این خجسته خانوم خیلی خوشم اومده .
بگذریم ...
روزی که یک سال از دوستی مون می گذشت ،
داشتم کارامو می کردم با مامان برم دکتر ، یه سر زدم تو نت ....
وااااااایییی ...
بعد ایییییین همه مدت ، که چراغ خاموش یا اینویزی بود ،
آن شد بالاخره . چند دقیقه حرف زدیم !!!
یکی اون بگو ، بمیرم ! طبق معمول 4 تا من .... آدم نمیشم که !!!!!
خب آخه حرفاش به اندازه 100 تا حرف آدمو می سوزوند
منم می خواستم منصرفش کنم ازین روندش
اما ماشاله سر سخت تر از این حرفاست این روزا .
شب تولدشم بعد از کلی کلنجار ، آخرش دلم نیومد بهش تبریک نگم .
اس ام اس دادم و .....
ماشاله جواب داد ، چه جوااااااااابی !!!!
اولش از عملی کردن تهدیداشون فرمودنو ما رو یک بار
دیگه فرستادن رو ویبره ! .... ( هر روز دلم شور می زنه ،
نمی دونم چی پیش میاد ، خدا کنه به قول خودش کله خرتر ازین نشه )
بعدشم یه چیزی گفت ، ججججججییییییییییییییییززززز !
تا نیم ساعتی گیج و منگ به اس ام اسش نگاه می کردم ،
چشمام راست وایساده ، دهنم آآآآآآآ باااااااز![]()
![]()
!
یه کم اخمام می رفت تو هم ، یه کم می خندیدم ،
دوباره اشک تو چشام جمع می شد .
اما مگه این بغض لعنتی میییییشکست
!!!!!
تا سه روز بدجور گیج می زدم .
حالا خونه مونم اکثر روزا شلوغ ، پر آدم ،
هر کی بام حرف می زد ، یا چرت و پرت جواب ملتو می دادم
یا دو ساعتی صدام می زدن تا از توهماتم بیام بیرون و برگردم تو باغ ![]()
آبرو برام نموند![]()
.... مردمم دیدین که بــــــــــــی معنی ، گیر می دادن :
« هااااااااان .... نه ..... چته ؟ ..... دیدی عاشق شدی !!!! »
حالا تو اون وضع کی حال داره جواب نگاه های سنگین و
پر از سؤال مامان و بابا و برادرای گرامیم بده
!!!!!
تو این سه روز نگرانیای دوستامو مریم جون ، زن داداشم اوووووج گرفت
و اصراااااااار که : « دیگه بسه ، دست ازین دوستی یه طرفه بردار ،
حالا که چی ؟ اینجوری به نفعته » و خلاصه انواع و اقسم حرفای دلسوزانه ،
تازه اینا یعنی درکم می کنن !
خود دوستم .....
زور ، زور ، زور .....
قهر ، جوابای پی در پی سر بالا ، اجرای قهااااار نقش غریبگی ،
تهدیـــــــــــــــــد ، تیکه های کلفت و گنده ، ....
اینا سهم این روزای من بوده از وقتی ازین رو به اون رو شده .
اینا همش مثل پتک تو کله م بود ولی همش راه این گلوی کوفتیم بسته بود !!!!
ریحونو نیلوفر که همش پشت تلفن هرهر خوب می خندیدن ،
بعد می گفتن اما خطری شدیا !!!! بعدم که نصیحت .....
وای وای وای ..... خوبیش اینه که اینا رو راااااحت می گیرم میزنم تو کله شون
شب دوشنبه بود من براش اس ام اس دادم ، دیگه چهارشنبه روز انفجار بود !
دور و بریام که هیــــــــچ ! خودمم تا حالا خودمو این ریختی هیولا ندیده بودم ![]()
![]()
خیلی دلم می خواست جوابشو بدم اما دست نگه داشتم
تااااااااااااااااااا دو سه شب پیش که یه کم آروم شده بودم بالاخره ،
اصلاٌ دوست نداشتم تو اون عصبانیتم چیزی بهش بگمو بعد مثل اون
ایمیل کوفتیه پشیمون شم . البته خیلیم درگیر بودما :
مامانم خب شکر خدا بهترن ( راستی ممنون همتون اینقدر بهم لطف دارین
مثل همیشه . ممنون از دعاهاتون ) اما این پیاده روی روزانه یک ساعتیشون
عالمی داره ، عزیزم این قدر گوگوری راه میان
....ای جان
!!! ....
زن داداشم راست می گه تا حالا تو عمرم این قدر که حالا گرفتارم ، نبودم .
آخه برای آدم تنبلی مثل من که تابستون پارسال همش :
بخور ، بخواب ، اینترنت ، پارک و باغ ( فکر بد نکنینا
، بابا با خونواده و فک فامیل ) ،
پیاده روی از پل مارنان تااااااا پلهای غدیر با نیلوفر
.... آخیییییی یادش بخیر !
چه حالی می داد ... دیوونه بودیما
... کدوم آدم سالمی ایـــــن همه می ره
اونم تو برق آفتاب تا دو ظهر
!!!! نیست خیییییییلیم گوشت و چربی داشتم
همین دیگه ، چربی گیر خورشید نیومد آب کنه ، عوضش این آفتاباس
به کله م تابید حالا شدم این .....![]()
دیگه براتون بگم .... آهان ! همش خونه ریحان به شوخی و خنده .
در کل همش خنده از هممممممه بیشتر با دوستم
... وااااای ....
بمیرم برای قبض تلفن !!!
بعد حالا امسال برعکس ....
بی خوابی رو که عادت دارم خوووووب ( شدم خود جغد معمولا تا ۵ و ۶ صبح
بیدارم . خییییلی زود خوابم ببره ۳ ! صبحا هم که می زنن بیدارم می کنن ![]()
! )
واااای ! امان از دست آدم تنبل ....
میگم این مامانا ماشاله بزنم به تخته چه جوری اینقدر یه تنه کار می کنن
بعضی وقتا ، حالا یه کووووچولو می فهمم .
حالا تازه دو تا اسباب کشیم داشتیم . دو تا داداشام ....
یکیشون خونشو جابجا کرد . اون یکیم که جهاز می برن و ایشاله
یه دو هفته دیگه عروسی ... حالا بدو لباسو خرت و پرتم بخر
دیگه خودتون حساب کنین چه جوری بوده اوضاع ....
اما یه چیزی ... اگه این دو تا جابجایی خونه داداشام و عروسی نبود ،
فکر کنم هر روز کار این دور و بریام بود از تو اتاق در بسته م جمعم کنن .
اما اون جنب و جوش خونه داداشا خوش می گذشت بهم .
تنها چیزایی بود که شادم می کرد یه کم ....
کارای خداس دیگه
. اگه این مدت نبود ... نمی دونم ....
خلاصه چند شب پیش ، بالاخره رسیدم بشینم یه کم واسش بنویسم ،
یه کم نوشتم ، گفتم بذار برم نت ببینم چه خبره اصلاً .... واااای ... اونم بود
...
این بار هیییییچی نگفتم . یه کم موندم همین جور می چرخیدم برای خودم
بعد رفتم بقیه ایمیلو بنویسم ، تا برگشتم ، رفته بود .
اتفاقا نمی خواستم همون وقت که هست واسش بفرستم
که دوباره بپریم به هم ...اینجوری بهتر بود .
دوشب بعدش که رفتم ، فکر نمی کردم جوابی داده باشه ،
شب تولد امام حسین (ع) بود ![]()
خلاصه اینکه خیییییلی نا امید بودم اما جواب داده بود ...
جواب 4 صفحه رو 4 تا خط داده بود !!!
همین چهار تا خط رو شاید بیشتر از بیست بار خوندم
نخندین بهما .... اما نه ... چرا ... بخندین ، شاد شین .... ![]()
با همه این اوصاف توی این مدت بازم ذوق می کنم برای تیکه هاش
و خدا رو شکر می کنم .
اما این جواب آخرش بد جور حالمو گرفت .
دلم کبااااب شد براش
.
خیلی دلم می خواست بهش بگم :
اگه گفته تو درست بود و آدم بیخودی بودی ، 1 دقیقه هم به یادت نمی موندم .
بگم : اون آرزوهایی که گفتی برای خودت داشته باش ، همیشه برای تو دارم .
بگم : باز گفتی دلیل کارام به تو ربطی نداره ،
با اووووون همه توضیحی که برات دادم که ربطش به هر دومون می رسه !!!!
اما اشکال نداره ، فعلاً !!!!! بیشتر این اصرار نمی کنم کاراتو توجیه کنی .
و بگم : بااااااااز چپ برداشت کردی ، منظورم ازینکه گفتم ازت ناراحتم
این نبود که آدم بیخودی هستی ، فقط گفتم
دیگه مثل این چند ماه بات رفتار نمی کنم که این قدر لوس شی .
و کلی بگم های دیگه که بیخیال شدم .
یعنی امیدوارم این بار دیگه مثل شب تولدش نشه
که بگم این بار صدام در نمیاد و دوباره بیاد ....
خیلی اعصابم داغونه ازینکه هنوووووووز که هنوزه ،
حرفای منو می شنوه و خودش چیز زیادی نمی گه .
خسته شدم از بس فقط من گفتم اون شنید ![]()
کاش اونم می گفت ، من میشنیدم ![]()
![]()
دوست ندارم پشت سرش حرف بزنم . به خودشم گفتم .
سکوتش داره بدجوررررر زجرم می ده !
اتفاقا همین دیشبم دوباره با هم آن بودیم اما باز حرفی نزدم
...
نمی دونم اما گفتم شاید فعلا اینطوری بهتر باشه .
فقط از خدا می خوام اونو تو همه کاراش موفق کنه .
دلم خیلی براش .....
اینم مال اساتید گرامی ، خصوصاً از نوع دانشگاه آزادیش ( دانشجو تیریپ بد بخت ) :
گفتم غمم فزون است ، گفتا ز من چه آيد ؟
گفتم كه نمره ام ده ، گفتا ز من نيايد
گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد
گفتا ز ما اساتيد ، اين كار كمتر آيد
گفتم كرم نماييد ، من را كنيد شما ، شاد
گفتا كه خوش خيالي ، كي وقت آن بيايد؟
گفتم كه نمره هفت ، بدبخت عالمم كرد
گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد
گفتم خوشا 10 كه دست شما دهد آن
گفتا تو كوشش كن ، كو وقت آن بر آيد
گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد
گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
امیدوارم سلامت و شاد باشین
بالاخره این ترمم با همه ی زجراش تموم شد .
نمره هامونو که همشو نزدن . اینا تا جون به لبمون نکنن
دست بردار نیستن ، یکی نیست به من بگه حالا نیست اونایی
که زدنو خییییییلی گل کاشته بودی![]()
. این دفعه م فرقی نکردم
با همه ی اون قولهام ![]()
![]()
![]()
!!! همیشه آخر ترم که میشه از دست
خودم خسته م . حالا از همیشه بیشتر .... فعلا از این بحث میام بیرون که
کابوس هر شبم شاهکارای درسی خوشگل خوشگلم شده
.
ازینکه دیر بهتون سر می زنم شرمندم . این دو بار آپ قبلیو که
می نوشتمو می رفتم و بعدشم میومدم واسه نمره ها یه سر
می زدم نت و سریع مجبور بودم برم بیرون ، خیلی نمی شد پای کامپیوتر بشینم .
ریحون گلم ، فداتشم![]()
ازت ممنونم ، این مدت که حسابی به هم ریخته بودم از چند نظر ،
همش به یادم بودیو هوامو داشتی به خصوص دیروز که پیشم اومدی .
این پست از همیییییییییشه طولانی تره ![]()
، در اصل بجای 3 تا پست ، یکی نوشتم .
آخه هم جریانا از چند هفته پیش مونده هم اینکه ......
دوستای گلم ! دلم خییییییلی گرفته ، خیلی پره .
دلم می خواد برم یه جای خلوت که هییییشکی صدامو نشنوه
و یه دااااد بلند بکشم ... اما کجااااا ؟!!! مثل همیشه یه فریاد گنده تو دلم !!!
دو تا مناسبت توی هفته آینده واسه دوستم هست .
که هر دوش دااااغ دل منو تازه تر می کنه ، با نزدیک شدن بهشون ،
گرفتاریای خودم یه کم کمرنگ می شنو یاد اونه که پر رنگ تر از
پر رنگی قبلش می شه . کاش میومد .... میومد حرف می زد ...
نمی دونم ، نمی دونم این دو روزیکه می گمو چطوری سر کنم
اگه قرار باشه که هنوزم نباشه ...
خيلي سخته که بغض داشته باشي ،
اما نخواي کسي بفهمه
خيلي سخته که شخص عزیزی تو زندگیت
ازت بخواد فراموشش کني
خيلي سخته که سالگرد آشنايي
با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،
بعد بفهمي دوستت نداره
تو گلوم یه چیزی گیر کرده انگار ، لعنتی نه می شکنـــــه ، نه خوب می شه .
نشستم از خدا می خوام .... چی می شد برای این دو روز سر و کله ش
پیدا می شد ؟!
اما نه ، ببخشید خدا جون
، درست نیست تو کار تو
بگم « چی می شد ! » .... چی بگم ؟!!! ... خودت بگو خدااااا ...
خودت بهتر می دونی که بنده ت خیلی وقته هَنگ کرده !
خدایا توووووو خودت بگو : چه جوری وقتی خودش نیست ،
بگم یه سال داره می گذره از وقتی سر و کله شو آوردی تو زندگی م .
بگم باورم نمیشه شد یک سال ! دلم یهو می ریزه وقتی یه دفعه یادم
میفته آره ، شد یه سال اما خودش نیست حالا![]()
![]()
![]()
![]()
.
آخه خدایا تا تو نخوای که کسی با کسی آشنا نمیشه . تا نخوای کسی از یاد
کسی نمی ره و تا نخوای کسی بر نمی گرده . همه چیز دست خودته .
پس ازت می خوام خودت درست کنی هر جور صلاح می دونی ![]()
.
وقتی یادم میاد پارسال بیستم تیر آخر شب که ساعتش تو آرشیوم خورده : 11/2
وقتی یادداشتشو تو کلوب دیدم : « بیا یاهو ، کارت دارم »
با خودم گفتم این دیگه کیه ؟![]()
پی ام که دادم ، اصلا یادش نبود چی کارم داره
فقط سر حرفو باز کرد و
خودشو اینطور معرفی کرد :
« فردا شب می شم 20 ، اصفهان ، دانشجوی مکانیک »
و تازه فهمیدم اون یادداشت ، مورد جدی نبوده فقط بهانه ای بوده
برای آشنایی ، خدایا خودت یادته ... ببخشید منظورم اینه که می دونی ...
حال پارسال من چطوری بود ؟ حوصله آشنایی با کسیو داشتم ؟
اونم از تو اینترنتتتتتتتتت ؟ !!!
... خودت می دونی اون داستانای
مفصل آشناییو و بهتر ، اینو می دونی که اون موقع نمی خواستم
حتی بشناسمش ببینم کیه ( کاری به اون نداشتم ، حوصله نداشتم
هیییشکیو بشناسم ) اما اون برنامه درسی باحالشو رو کرد و ....
چقدرم که من عمل کردم
!!! اما هر چی بود تو خودت خوب می دونی
گِله ای ازت ندارم که چرا شروعش کردی ، برعکس هر شب شکرتم به جا می یارم ![]()
که بام آشناش کردی . فقط موندم چرا یهو اینجوری شد !!!!
کاش یا برش می گردوندی یا بهم نشون می دادی چرا بعدش اینطور شد ؟
تو که معمولا هر چیزیو واسم نخواستی بعدش بهم نشون دادی علتشو ....
خب باشه ، من صبر می کنم بازم .
حرفای اون اولین بار ، جلومه الان . هر چند جلو رومم نباشه ، تقریبا حفظم
!
بعد از گفتن سنو شهرش فهمیدیم بلــــــــه ! هم دانشگاهیم تشریف دارن
!
و خب مشکل من افزوده شد چون نمی خواستم منو بشناسه و
توی یه دانشگاه .... خوبه نمی خواستم منو بشناسه ، اگه می خواستم چی می شد ؟
وقتی فهمید کامپیوترم ، گفت « دوست دارم کامپوترو اما مخم براش نمی کشه ! »
الـــــــــــهی ! شکسته نفسی فرمودن اون شب ، می کشه مخش اتفاقا .
بعد که تعداد واحدای گذروندمو فهمید ..... بلــــــــــــــــــــــه ،
اصل ماجرا از همین جا شروع شد .....
کدوم استادا بهترن ، چه برنامه ریزی درسته و ....
پارسال این موقع به شدت از دانشگامون بدم میومد ، از بعضی دانشجوها
نالیدم که اصطلاح « ضربه دیده » رو بکار برد
و گفت :
« اکثرشون ضربه دیدن .... یعنی از دماغ فیل افتادن
»
وقتی فهمید برای کنکور چطور خوندم ، گفت : « تو آخرش شهید راه درس می شی
»
و بعد سوالاش شروع شد و بعد اون برنامه ی شش موردیش که
خدایی تووووپ بود اگه عملی می کردم ! اونقدر حسابی بود که نوشتمش رو برگه
!
یکی از 6 موردش که الانم توجهمو جلب کرد :
« لاو ترکوندنو تو دانشگاه بیخیال ! چون از درس خوندن هوایی می شی ،
به علاوه که دخترا تو این رابطه ها احساسین ، بعد ضربه می خورن ! »
ولی سؤال من اینه که پس چرا ......؟ که اتفاقا چند وقت بعدش ازش پرسیدم ،
یادمه خندید و یه جواب سربالا داد !!!!!
مورد جالب اینکه من فکر می کردم خیلی آشناهام زیادن تو دانشگاه که دیدم ،
این دیگه تو هر سوراخ سنبه ای یه آشنا براش گذاشتن .
بعد اینکه اسممو بهش نگفتم تا حدود دوهفته بعدش فکر کنم ،
تا اون موقع صدام می کرد : کامپیوتریه ![]()
![]()
![]()
![]()
آخی ! لحظه لحظه ش برام قشنگه
. خاطره هاش نه برام تکراری می شه
نه بدم میاد ازش هررفتاریم الان می کنه ( بماند بدجور ناراحت میشم
از بعضی حرفاشو بهم بر می خوره اما یادم میره کمی ).
از موارد شخصیتیش که خیلی خوشم اومد تو اولین صحبتا :
هررررررر چیزی که براش پیش اومده بود ، خواست خدا می دونست
و ازش راضی بود
و اینکه ساعت حدود35/4 که شد گفت :
« صدای اذانو می شنوی ؟ » و بعدم رفت نماز
. تو اینترنت اونم بین
آقایون خیییییییلی کم دیده بودم اینجوریشو
کلا خارج اینترنتم این روزا ....
آخی پارسال چون بهم گفت تولدم فردا شبه ، یه صد باری بهش تبریک گفتم ،
خودش دیگه خسته شد ![]()
بهم گفت : « امسال نفر اول بودی تبریک گفتی بهم »
از طرفی در کل آدم شیطون و با نمکیه . یه خورده رو دور بود و حرف می زد ،
از خنده تا مرز دل دردم می رفتم گاهی
.
اونشب یکمیم از خونواده هامون گفتیم .
خلاصه حدود 3 ساعت و نیم طول کشید اون اولین چت
.
از همون اولین بار صحبت هر راهنمایی از دسش براومد از نظر درس خوندن
و استاد بگیر تا رفتار تو دانشگاه و طول ترم ....
حالا یاد این چیزا اول منو به خنده شدید می ندازه و بعد ....
بغضی گلومو فشار میده که فقط همون خداست که می تونه یه کاری برام بکنه .
اینقدر اون دوستی خوبو داغون کردیم که الان دیگه از دست هیشکی
جز اون کاری برنمیاد . بارها کسایی بودن ( تمام دوستام و نزدیکام از
جمله زن دادشم ) که وقتی حالمو دیدن ، تا تونستن همشون بلااستثنا اولش
خواستن بیخیالم کنن به زورم که شده
، وقتی دیدن نمی تونن
،
بارها خواستن باش حرف بزنن ، اما از نزدیکترینشون تا اون غریبه هاش گرفته ،
به همشون گفتم اصلا طرررررررفش نرن ، تازه کلیم قسم و آیه مجبور شدم
بشون بدم که یه موقع نخوان از سر دوستی و دلسوزی
این کارو بکنن چون میدونم ممکنه بدتر شه .
حالام من موندم و 20 تیر اولین سال آشنایی و 22 تیر تولدش .....

چه جووووووری تولدشو تبریک بگم وقتی نیست ، وقتی بهم اجازه نداده
حتی یه زنگ حتی یه اس ام اس حتـــــــی یه تک زنگ بهش بزنم !
وقتی اگه هر نوع پیامی از من بهش می رسه ، قاطی می کنه و
اعصابش می ریزه به هم و باز ابراز احساسات جدیدش که بیانگر حالت تهوعشه
به طور مکرر برام بیان می کنه ، تهدیداشو شدید تر می کنه و دلهره منو
از عملی کردنش بیشتر ....
هر چند خودت می دونی که همیناشم که می گه ، با اینکه منو می ریزه بهم ،
اما چند دقیقه بعدش مثل دیوونه ها ذوق می کنم که یه خبری ازش بهم رسید !!!!
که همین حرفاشم حتی قشنگه . آخه تو بگو چطوری با این شرایط
من بهش بگم تولدت مبارک ؟؟؟؟
... مسلما می گی
خب حالا مگه من مجبورت کردم بگی ؟ نگو !!!
آره راست می گی ، مجبورم نکردی و می دونم که اتفاقا تا وقتی
وضع اینطوره ، خواستت اینه که نگم . اگه می خواستی بگم ،
درستش می کردی ( می دونی که به این دو سه روز باقیمونده امید دارم ،
اگه صلاح می دونی امیدمو نا امید نکن ) . خبببببببب .... باشه .
بهش نمی گم اما دلم می خواد بگم .... اما تا اینجوریه که نمی تونم !
خب اگه صلاح دونستیو خواستی ، جور کن بگم . اما اگه نه ....
حداقل بهت التماس می کنم تو هر شرایطی روز دوشنبه رو براش یکی
از بهترین روزاش قرار بده :
از لحاظ سلامتی ، خنده رو لب و دل شاد ، موفقیت برای خودش
و همه کسایی که دوسشون داره خلاصه هر جوری که می تونی
خوشحالش کن دیگه ![]()
![]()
![]()
.
دستم بسته است ، نه می تونم هدیه ای بهش بدم ، نه تبریکی بگم
( چون اگه این کارو بکنم ، می ترسم روزش زهر مارم بشه ! )
تنها کاری که می تونم براش بکنم همین دعاییه که به درگاه تو بیارم ....
حالا تو دلت میاد برآوردش نکنی ؟ .... امیدوارم به لطف بی نهایتت که برآورده
کنی براش نه فقط تو روز تولدش ، تو همه ی روزاش به خصوووووص روز تولدش
.
الان 152 روز شد که برید و رفت
. 15 روزم هست که ندیدمش
.
هم خیلی دیر می گذره هم از یه لحاظ دیگه زود .
از سه چهار روز پیش تا حالا بدجووووور دلم می خواسته زنگ بزنم
.
سه بار جدی جدی دلو زدم به دریا و تا پای زنگ و اس ام اس بهش پیش رفتم![]()
و دم آخر بیخیال شدم خدا رو شکر ، وحشتناک با خودم مبارزه کردم . سخته بابا
!
به خصوص که دیشب باز اون صدای دعا که بعضی از شبهای جمعه می پیچه ،
رفت بالا
. یاد اون شب جمعه ای افتادم ( حدود 10 ماه پیش ) که وقتی این صدا
رو شندیم و دیدم چه قدر قشنگ می خونه ، زنگیدم بهشو گفتم می شنوی تو هم ؟
همون موقع اونم تو حیاط نشسته بود و گوش می داد
( خونه هامون تقریبا یه خیابون فاصله داره ) یادش بخیر .
یه کم دعا رو گوش می دادیم ، یه کم به هم زنگ می زدیم و
هی می پرسیدیم یعنی صدا مال کدوم مسجده ؟
دیشب با خودم می گفتم یعنی الانم صدا را می شنوه ؟
یعنی اونم یاد اون چند ماه پیش افتاده ؟
انگار یکی هرهر بهم می خندید و می گفت :
« تو خوش خیالی و توی رویا !
» اما ته دلم
....
امان ازین خوش خیالیام که همه چیزو به این جریان دوستی م بر می گردونم ....
3 تیر یعنی چهارشنبه چند هفته پیش که عقد دختر عمم مریم بود و
از صبح خونه عمم بودیم . دستم بند بود گوشیمو انداخته بودم تو اتاق مریم
( از بس منتظرمو خبری ازش نمی شه بعضی وقتا عصبی میشم
گوشیو پرت می کنم یه گوشه و می رم خودم یه ور دیگه
)
خب مریم هم تنها دختر غیر از منه تو فامیلای پدریمو برام خیلی عزیزه .
سرگرم کاراش بودیم . ساعت حول و حوش 3 ظهر یه لحظه کار داشتم
تو اتاقش یه نگاهم به گوشیم انداختم .... دو تا میس کال
.... دستم لرزید ،
وقتی باز کردم هر دوش مربوط به یه شماره بود که چه شماره آشنایی![]()
!!!
از تلفن ثابت ... اما آخه شماره اتاقشو که با اسم سیو کردم
...
چشمام از هول چپ می زد یه کم دقت کردم دیدم واااااییییی....
عین همون شماره اتاقشه فقط عدد آخرش بجای 6 هست 3 !!!!
همون وقت زن داداشم پرید پیشم گفت : چت شده باااااااز ؟
آخه با عقل جور در نمیومد . اون یکی خطشونو بم گفته بود پیش شمارش فرق داشت ،
نمی تونست باشه . اما برا خودم باز تو خیال خام بودم
.
خلاصه دیگه ازونوقت گیج زدم تاااااا 6 عصر
!!!
تو آرایشگاه بودم ( بماند برق رفت و نتونستم این گیسامو درست کنم
)
یه سر به گوشیم زدم دیدم دوباره همون شماره یه میس زده
و
بلافاصله شماره گوشی فریناز هم ازش میس افتاده![]()
.....
از دست خودم خندم گرفته بود اما بغضم داشتم که
چرا اون نییییییییییییییییییست
!!! دیگه تو اون لحظه فحشیم نبود که به شانسم
و فریناز دوستم ندم
. واسه اطمینان بهش زنگ زدم گفت آره من بودم از خونمون .
آخه خونه فریناز اینام همون نزدیکای خونه دوستمه ولی من شماره خونشونو
که نداشتم . حالا باز خدا رحمم کرد ، چل شده بودم می خواستم به دوستم
اس ام اس بدم که « کاری داری ؟ »![]()
![]()
![]()
خدا رو شکر دست نگه داشته بودم تا مطمئن شم یه کم ...
اه اه .... بد ضد حالی خوردم اونروز . حالا از شانس من
تو این وضعیتم که همش منتظر اینم ، باید فریناز که هیییییییچ وقت
از خونه نمیزنگه فرررررررررررررت بزنه اونم با
ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن شباهت شماره !!!!
فرداش که روزی بود واسه خودش !!!
ساعت 8 صبح امتحان وصایای امام داشتم .
دوستم می دونستم ساعت 10 یه امتحان عمومی داره ![]()
و حدود 1 ظهرم مامانم ساعت عملشون بود
!!!!!
امتحانو که قربونش برم یه کلمه هم نشد بخونم تو کارای عقد دیروز و
به امید خدا پا شدم رفتم سر جلسه
. آخی ...محل برگزاریشم افتاده بود
سالن 5 که طبقه 3 دانشکده دوستم ( فنی ) بود .
حالا طبقه سه مال چه رشته ایه ؟ .... مکانیک
!!!! ... به به
!
منم سر صبحی قبل امتحان ، هِن و هِن پله ها رو کوبیدیم
بالا به طبقه 3 رسیدیم هی با گوشیم عکس می گیرم از در و دیوار ![]()
![]()
![]()
و اعلانات تابلوها رو می خونم
. تو سالن سوالا رو به یاری خدا با دوستان
گرامی چک کردیم . اینقدر مراقبان عزیز خوب بودن که می شد برگه عوض کنیم![]()
اما مسئله ی قابل توجه و مورد اشکال که من ترسیدم ، دوربینای مدار بسته بود![]()
که از درررر و دیوار کل دانشکده فنی حتی سالن امتحاناش آویزون بود
.
با عرض معذرت واسم سوال پیش اومد ، گلاب به روی همگی !!!
تو دسشووووی ها هم آیا کار گذاشتن ؟؟؟؟!!!!
خلاصه نمره اون امتحانم که به سلامتی 5/17 شد
! خدا ببخشه دیگه
.
بعد از امتحان حدس می زدم آخرین روزی باشه تو این ترم که میشه
ببینم این دوست گرامیمو ، با هر دلهره ای بود ، موندیم .
ماشاله بدتر خودم که 2 دقیقه از ساعت امتحان گذشته رسیدم سر جلسه ،
اونم چند دقیقه ای از 10 رد شده بود ،
باز دیدم میگ میگ جون
با سرعت بالا می دوه ،
حالا جای اینکه بیاد دم دانشکده ادبیات بخونه محل امتحانشو ( چون عمومی بود )
بدو بدو سرخوش رفت سمت فنی
.... من حرص می خوردم ، حرص می خوردم ،
شیطونه می گفت اس ام اس بدم بگم :
گیج گول جون ، دیر اومدی راهم کج می ری ؟
هر چند درسش زیاد مهم نبود . به هر حال با تاخیر رفت سر جلسه
.
بعدش که تو چمنای بیرون دانشگاه نشسته بودیم به هله هوله خوردن ،
نگاه می کردم ببینم میاد دوستمون که باز گل شده بود
،
که وقتی اومد صاف روبروی ما بود و دیدمون و خیلی خونسرد تشریف بردن
سمت سرویسا . همون روز کنکور ریاضی دولتی هم بود .
گفتم حالا می ره واسه اهدای روحیه به پسر دایی گرامی شون
که از آغوش گرم کنکور بر می گردن
!
چند دقیقه بعد مام رفتیم واسه اصفهان و من البته بلافاصله رفتم
بیمارستان واسه مامانم . چشمتون روز بد نبینه ....یادش میفتم بدنم می لرزه
.
3 ساعت و نیم پشت در اتاق عمل این دلهره دل و روده مونو آورد تو حلقمون .
خدا رو شکر عملشون خوب بود اما وقتی اومدن بیرون ، وقتی می دیدم
از درد به خود می پیچه و ناله می کنه ، حالم دست خودم نبود
.
پرستار ازم شماره اتاقو پرسید ( زن داداشم تو اتق منتظر بود ) ،
اصلا به زبونم نمیمد . 423 بود ولی من اون لحظه یادم رفته بود
و فقط صورت مامانمو می بوسیدمو جواب ناله هاشونو میدادم .
با کلی تِه تِه په تِه گفتم « نمی دونم 2. نَه . 3. نمی دونم طبقه3 . »
خانوم پرستاره نامرد کلی خندید و گفت : « تو همراهشونی ؟ تو که خودت
یکیو می خوای جمعت کنه !!!! »![]()
آخه والا من تا حالا کسیو تو این حال ندیده بودم بلافاصله بعد عمل ،
حالا یه دفعه مامانم ![]()
! اما خدا رو شکر به خیر گذشت![]()
.
دو هفته استراحت مطلق داشتن که شنبه آخرین روزشه دکترشون گفت
و میرن انشاله واسه کشیدن بخیه
!!! واااااااییییی !!!
و نگرانی زیادم حالا ازینه که یه کم کج راه میرن
. به روشون نمیارم که نترسن .
اما همه میگن مال اینه که زیاد خوابیدن این مدت .
امیدوارم اینطور باشه .... تو این موردم به همین امید سر می کنم
که بعد حل شه این مشکلم
.
چقدر دلم یه مشهد می خواد
.....
دلم لک زده برای حرم و آرامش صحن آزادی و صفای صحن انقلاب
....
خدایا !
یاری ام ده تا امروز دستی از دل به سویت برآورم
دست حاجتی که شاید نتوانم فردا از گل در آورم
چرا که از در همیشه گشوده ی تو کسی نومید باز نمی گردد ...
دستگیرم شو که یک نظر بر من افکندی و سوختم
بر جان سوخته ی خود مرهم بنه
و این غرق شده ی خود را دریاب
پس مرا گوشه ی چشمی از جانبت عطا کن
که شفای خمار مستی من
در همان شراب ناب توست
و مرا امیدی عطا کن تا پیوسته بر در تو آیم
که همیشه باز است
و گرد خانه ای بگردم که صاحب آن بی نیاز است

لبخند زدی و آسمان آبی شد
شب های قشنگ " تیر" مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر ، غرق بی تابی شد

چه لطيف است حس آغازي دوباره
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس …
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن !
و چه اندازه شيرين است امروز …
روز ميلاد …
روز تو !
روزي که تو آغاز شدي !
تولدت مبارک

هرسال وقتي 22 تیر میشد ،
هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن
از خودم مي پرسيدم
چه اتفاقي افتاده که آسمونيا
ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟….
و امسال فهميدم اونا به پيشواز
حضور مسافري ميان که زمينو
با گامهاي مهربونش نوازش کرد
تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….
بیست و یکمین سالروز شکفتنت مبارک

خدا از آفرینش هر انسان لبخندی زد
تو از زیباترین لبخند خدایی ....

عشق يعني چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست
و چون برف ذوب شدن به غم هاي دوست
دوست خوبم تولدت مبارک
من کیم عاشق و سرگشته ی لحظه های تو
تو ترانه هام پیچیده همیشه صدای تو
آره امشب شب میلاد قشنگ یار من
شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من
کاشکی می شد فقط امشب تو باشی کنار من
جونمو هدیه کنم فقط باشی تو یار من
آره امشب شب میلاد قشنگ یار من
شب میلاده ولی تو نیستی در کنار من
تولدت مبارک ای تو به دل نشسته
با رفتنت عزیزم قامت من شکسته
وای چی می شد که امشب بشینی در کنارم
بجای گریه کردن واست هدیه بیارم
تولدت مبارک ای تو عزیز رفته
کاشکی می شد که امشب بشی مثل گذشته



سبد سبد شقایق ، دلت پر از حقایق
خدا کنه بخندی تموم این دقایق

راز این نکته فقط باد صبا می داند
دارمت دوست به قدری که خدا می داند

خودت رفتی ولی عشقت نرفته
من عاشق تر شدم هفته به هفته
با خیالِ تو هنوزم مثه هر روز و همیشه
هر شبِ حافظه ی من پرِ تصویر تو میشه ...

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني ....
صدايم كني و محبت بي دريقت را نثارم كني
تو اون فرشته اي هستي
كه وقتي در فصل بهار قدم ميزني
برگ درختان انتظار پاييز رو ميكشن
تا به جاي پاهات بوسه بزنن !
سکوت سرد فاصله ها تنم را ميلرزاند
به ياد روز هايي که بودنت را نفهميدم
ز دو ديده خون فشانم ، ز غمت شب جدايي
چه کنم؟ که هست اينها گل خير آشنايي
در گلستان چشمم ز چه روهميشه باز است ؟
به اميد آنکه شايد تو به چشم من درآيي
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم ،
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد ،
که مرا زندگاني بخشد
چشم هاي تو به من مي بخشد
شورعشق و مستی
و تو چون مصرعِ شعري زيبا ،
سطرِ برجسته اي از زندگي من هستي ...

اگرچه نازنینان را وفا نیست
گلستانی چو باغ آشنا نیست
اگر بر چرخ هفتم پا گذارم
دلم یک لحظه از یادت جدا نیست
با شاخه گلی از تمام رنگها
رنگهایی به تمام زیباییها
برای تو عزیزترین عزیز
برای امروزت خوشبختی
برای فردایت شادکامی
و برای آینده ات نیکبختی و سعادت آرزو می کنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
میلاد مولود کعبه حضرت امیرالمومنین (ع)
و روز پدر مبارک

اسوه تقـوی علی و مظــهر ایمــان علی
عـزت آل پیمـــبر ، عاشــــق جانـان علی
منشــاء جـود و سخاوت ، موج دریای وفا
لعل رخشـــان ولایت ،گوهــر تـابـان علی
منبع مهــر ومحبت ، صــاحب لطف و کرم
افتـــخار شیـعیان و آیت الـرحمــــان علی

در میـــان کعـبه جـان ، پـرتـو حق جلــوه گر شــد
فاطمه بنت اســد هم ، صــاحب زیبـا پسر شــد
کعبه آن شب ، غـرقـه در نـور دل افـروز خـدا بـود
آسمان کعبه گویی ، مظــهر صــدها گهـــر شــد
عطــر جـانبخش بهشـتی در فضــای کعبه پیچید
تا کـه میـــلاد ســعید مـرتضی فخــر بشــر شــد
مـژده میـــلاد مـولا ، می کنــــد از غم رهـــــــایم
زین بشارت کام امّت ، مملو از شهد و شکر شـد

پدرم
به یمن لطف تو بختم بلند خواهد شد
سرم به خاك رهت ارجمند خواهد شد
لبی كه زمزمه درد می كند شب و روز
به یمن روی تو پر نوشخند خواهد شد
روزت مبارک

تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم
یا مردانگی ، سخاوت ، سکوت ، مهربانی و ...
بسیار سخت است
پدرم روزت مبارک

از همه شما دوستای عزیزم بابت نظرات گرمتون تشکر می کنم :
شیرین خواهری گلم . بارون جونم . دلخسته عزیزم و دوستای جدید لیلا جان و مریم خانوم .
و شرمنده واسه اینکه الان بااااااز با عجله اومدم آپ . انشاله حتما از خجالتتون در میام
و میام بتون سر میزنم . امیدوارم تاخیر همیشگیمو ببخشید![]()
![]()
و باز هم میخوام برام دعا کنین ![]()
تا بعد یا علی ![]()
![]()
سلام
امیدوارم همگی سلامت و شاد باشین
تولد نهمین امام عزیز ،
امام محمد جواد ( ع )
رو پیشاپیش تبریک می گم .
تا حالا نشده بود به اندازه این یه هفته اخیر سرم شلوغ و
دستم بند باشه . اونقدر که حتی نمی رسیدم بیام تو اینترنت و
نمراتمو از سایت ببینم و این کارو به عهده دوستام گذاشته بودم .
مهمونامون از ایام نوروز هم بیشترن
. مهمون خیلی دوست دارما
اما نگرانی و هولی که برای بهبودی حال مامانم دارم ، شیرینی شو کم کرده
( البته شرح جریانات اخیرو مجبورم بذارم واسه بعد
) از طرفی اضطراب
امتحان یکشنبه م هم که نرسیدم درست بخونمش ، افتاده تو دلم![]()
( امتحانای قبلیم که فکرشونو میکنم ، مخم سوت می کشه
.
تا اومدم به خودم بجنبم .... )
فقط خدا کمکم کنه .....
تا حالا دو سه بار توی روز شهادت پسر امام رضا ( ع ) خدا کمک زیادی
بهم کرده : یه بارش سال دوم راهنمایی م موقعی بود که منو مامانم
تصادف کردیم . یه بار دیگه ش پنج سال پیش بود و دفعه بعدیش
همین سال گذشته .
همون اوایل آشناییم با دوستم ، بهم گفت که به تاریخ قمری تو روز
شهادت امام نهم به دنیا اومده ( که به تاریخ شمسی حدوداً 11
روز دیگه می شه
) اون موقع من بهش حرفی ازین اعتقادم نزدم .
راستی بالاخره فیلتر سایت کلوبم برداشتن ، دلم برای پروفایلش
تنگ شده بود
! اما مسنجر من که هنوز باز نمی کنه ( فقط یکی دوبار
به زوووور باز شد بدون هیـــــــچ آفی )
ولی توی این دنیا بعد از اون مهربون بالایی هیچ کس عزیزتر از
خونواده ی آدم نمی شه و هر کاریم بکنیم نمی شه حتی
گوشه ای از زحمتاشونو جبران کنیم .
هیچ چیزیم به اندازه سلامتی و شادیشون مهم نیست .
دوستای خوبم خیـــــــــــــــــلی خیــــــــــــــلی التماس دعا .
سلام
بازم عذر خواهی واسه تأخیر و می دونم که شعرا و مطالبم کمه و
حرفام زیاد
و مثل دفعه قبل انشاله بعد امتحانا جبران می شه .
پست قبلی رو هم خیلی با عجله نوشتم و همین شد که الان بر می گردم
به روز 11 خرداد ، یعنی آخرین دوشنبه قبل از تعطیلات واسه امتحانا :
دلم طبق معمول بدجور گرفته بود و همین جوری الکی اعصابم خووووورد !
دوستام سر کلاس بودن . من حوصله فیزیک نداشتم ، رفتم پارک پشت
دانشکده پزشکی ( جای نسبتاً آرومیه ) که خیر سرم یه کم درس بخونم .
هوا هم گررررم ، از زمین حرارت می زد بالا ، حسشم نبود بیابون گردی کنم و
تا کتابخونه برم . با همون اعصاب گل هم ریخته نشستم روی یه نیمکت ،
چشمتون روز بد نبینه
.... گلاب به روتون ، شیرین کاری یکی از پرنده های
گرامی اون اطراف چسبید به مانتوم ! با بد بختی خودمو رسوندم تا دسشویی ها
و اونجا دیگه شستم . هنوز بیرون نیومده ازون فضای معطر
، تو اون گیر و دار
نمی دونم فشار عصبی بود یا گرما ، خون دماغم شدم . خلاصه به غلط کردن
افتادم . دوباره تو هموووون گرما پا شدم رفتم به سمت کلاس تو دانشکده برق .
موقع برگشت از راهی می یومدم که ترم پیش بعضی وقتا دوستم یهو نمی دونم
از کجا پشت سرم پیداش می شد
و حضورشو پشت موبایل اعلام می کرد
!
تو دلم می گفتم چی می شد یه دفعه مثل ترم پیش ظاهر می شد
!
سرمم به شدت درد می کرد ، خیلیم خسته بودم و از ترس خون دماغ مجدد
سرمو یه کم گرفته بودم بالا ، گرسنه بودم بددددد و حالت تهوع شدیدم داشتم .
واقعاً به زور راه می رفتم اما سرگرم خاطراتم بودم . جدی جدی دیوونه شده بودم ،
تو دلم باش داشتم حرف می زدم
، راه می رفتم اما اصلاً تو باغ نبودم
( دور و برم زیاد کسی نبود ) .... وقتی به خود اومدم که پام گیر کرده بود
به یه چیزی .... یه عالمه شاخه درخت بریده شده بود
و اونقدر زیاد بود
که هر گیـــــــجی می دید
! خندم گرفته بود ولی نای خندیدن نداشتم .
فقط باز رفتم تو هپروت و تو این فکر بودم که اگه دوستم بود و این صحنه رو
می دید کلی به گیجیم می خندید و سر به سرم می ذاشت ، که اومدم بچرخم
برم زیر سایه ساختمان فاز 3 پزشکی که ..... بررررررق از چشمام پرید
.
هر چی درد و خستگی داشتم یادم رفت از ترس نمی دونم شایدم ذوق که
افکارم تقریباً جلوی چشمام شد واقعیت ! آخه دوستمو دیدم که چند قدم
عقب تر من با خونسردی تمااااام راه می رفت
. راهمو دقیقاً برعکس کردم
و سریع دور شدم که باز نگه .....
مات و مبهوت شدم باز . دیگه بعدش کم کم دوستام کلاساشون تموم شد و
اومدن پیشم و نشوندنم زیر سایه یه درخت نزدیکای مسجد ،
یه کم تر و خشکم کردن
، آذوقه بهم رسوندن تا روبراه شدم .
یه ساعتی اونجا بودیم . اذانم گفتن . باز همین جوری چشم دوخته بودم
به مسجد ، دیدم دوباره این بچه مثل میگ میگ مــــــــی دوه و با عجله رفت
تو مسجد
، الــــــــهی .... اول وقت
!!!! چهارشنبه که آخرین روز دانشگاه
قبل امتحانا بود ، فکر کنم نیومد ، ندیدمش
.
حدود یه هفته بعدش ، سند تو آل زیاد می کردم . اینم شد بهانه ش و باز شروع کرد
به غر زدن و تهدید ! این بارم اولتیماتوم ! داد و دیگه به قول خودش آخرین اخطار
.
من هنوز نمی دونم چرا میگه جدی نگرفتی حرفامو . با وجود هول های همیشگی
که تو دلم انداخت ومثل دو دفعه پیشین ، تهدید و ابراز تنفرش بود اما خوشحال بودم
که یه خبری از خودش داد . حالام موندم ، این وسط بین دردسرای این روزام ،
اگه باز ندونم کاریهای منو عَلم کنه و تصمیمشو عملی کنه ، چه گِلی به این
کله م بگیرم ... وای ... خدا دیگه اون روزو نیاره . خلاصه مثل همیشه بیچاره رو ،
یه جواب طولانی واسش تو کلوب گذاشتم . اما مسنجرم بهم ریخته بود .
هی آفام می پرید . دیگه نمی دونم باز جوابی داده و پریده یا اینکه چیزی نگفته .
این جریان که شُک چهارمی بود که دوستم بهم داد
( اولی رفتنش و بعد ، سه بار تهدیداش ) تو اوج شبای انتخابات بود .
هی اس ام اس و آفای نامزدا رو می خوندم ، می خندیدم .
هی می شستم پای مناظره ها تخمه می خوردم ، می خندیدم
( حالا بماند بیشتر گریه داشت تا خنده ! ) . خلاصه بعد از فرمایشاتشون
یه کم ساکت شدم . شب آخر تبلیغات با ریحانو مامان بابام بیرون بودیم .
از ترافیک و شور و شلوغی دم کوچه دوستم داشتیم رد می شدیم ،
مردم یا پرچم سبز دسشون بود یا نارنجی . من اون وسط زده بود به کله م ،
تو جمعیت ، دنبال این می گشتم و می خواستم اس ام اس بدم بش
.
کلی کلنجار رفتم با خودم و تهش خدا رو شکر بیخیال شدم و باز یه کم سرم
رفت تو لاکم تا .... روزای درگیری بعد از نتیجه آرا ، با مامانم دم پنجره ،
پایین تو کوچه مونو که می دیدیم ، زار می زدیم
. اه ! ضعف اعصاب گرفتیم !
آقایون بالا دعواشونه ، مردم می گیرن همو میزنن
!!!!! تا تونستن سنگ زدن بهم .
از همه بدتر موقعی بود که با نمی دونم چوب بود ، باتون بود ، چی بود ،
چند نفر افتادن رو سر یه نفر و زدن تو کله و کمرش که انگار نه انگار که
بیچاره آدمه ، هموطنشونه ، خیر سر عمه هاشون . دوشنبه ش که از بس مردم
لاستیک سوزوندن سر کوچه و مأمورا گاز اشک آور زدن ، داشتیم خفه می شدیم
از بو گندش ! شبا کابوسام به حدی رسیده بود که از خواب که می پریدم بالا
از در و دیوار و پنجره اتاق می ترسیدم
دلم می خواست با این هیکل گنده
می دویدم پیش مامانم ![]()
!!!!!!!! ( اما نمی خواستم قبل عملش بیشتر
این بدنش بلرزه و حرص بخوره و دردش بیشتر شه
) من که چهار تا صحنه
اینجوری دیدم حال و روزم شد این . خدا به داد خونواده هاشون برسه
.
کاش به خوبی این وضع درست می شد . من اطلاع سیاسی چندانی ندارم .
اصلاً هم به جریانای سیاسی علاقه ای ندارم
فقط خدا کنه بیشتر
این زد وخورد نشه و بعدشم گرسنگیهای مردم ، بی سر پناهیاشون ، بیکاریهاشون ،
اعتیادا و اون همه مشکلاتی که موقع تبلیغات قول بهبودشو دادن ، حل شه .
این فیلتر سایت کلوب و از کار افتادن مسنجر واسه ما شد قوز بالا قوز .
وقتای دلتنگی ، دلخوشیم ، باز و بسته کردن آی دیش بود و زل زدن به
صفحه پروفایلش . این نون ما رم آجر کردن
!
تو این هاگیر واگیر ، آشپزخونه ی خونه اون داداشم به خاطر اینکه یه کم شعله
گاز زیاد بود ، آتیش گرفت . خیییییییلی خدا رحم کرد
. اگه لطفش نبود .....
هممون فقط خدا رو شکر می کردیم
.
چهارشنبه بعد از امتحان مبانی کامپیوترم که کاردم می زدن ،
خونم در نمیمد ! دم چمنای بیرون از حراست ، بعد 16 روز دیدمش نشسته
داره با دوستاش درس می خونه . البته تا حدودی رو یه سری حدسیات می دونستم
اون روز ممکنه ساعت 2 امتحان توانایی ماشینکاری داشته باشه ( مطمئن نبودم )
ولی فکر نمی کردم یه ساعت و نیم قبل از 2 پیداش کنم . خوشحال شدم
چون بهش میمد آمادگی داشته باشه واسه امتحان
. تا حدودی آروم بود .
آخه یادمه ، اونم بدتر من بعضی روزای امتحان ، استرس می کشتش .
یک دست پر از اشاره تقدیم به تو
یک شعر پر از اشاره تقدیم به تو
شرمنده از آنم که ندارم چیزی
این دل پاره پاره تقدیم به تو
دردم این است که از یار جدا می گردم
گر نباشد غم جانان ، غم جان این همه نیست
عشق یعنی ارزش هر قلب سنگ
می شود با عشق هر سنگی قشنگ
عشق یعنی نور ماه آسمان
روشنی بخشد به قلب عاشقان
عشق یعنی بلبلی را از قفس
وارهاندن تا کشد راحت نفس
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمی شود ، در سر ما نمی رود
از گذر سینه ی ما یار دگر گذر کند
شکوه بسی شنیده ام ، از دل درد کشیده ام
کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم
این نوشته رو چند وقت پیش یه جا دیدم ، خوشم اومد اما اشکمم درومد :
يک حقيقت تلخ
يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره
يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره
يه نفر مي شينه و اسکناساشو مي شمره
مي خواد امتحان کنه که تا داره يا نداره
يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش
اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا مي خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم مي کنه ، پولشو اما نداره
يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
اون يکي مداد براي آب و بابا نداره
يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي
اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره
يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه مي خواد
مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره
يه نفر تولدش مهمونيه ،همه ميان
يکي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره
يکي هر هفته يه روز پزشکشون مياد خونش
يکي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره
يکي انشاشو مي ده توي خونه صحيح کنن
يکي از بر شده درد و ، ديگه انشا نداره
يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي
يکي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چيزي مي شه که همه دارن
يکي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره
يکي دوس داره که کارتون ببينه اما کجا
يکي انقد ديده که ميل تماشا نداره
يکي از واحداي بالاي برجشون مي گه
يکي اما خونشون اتاق بالا نداره
يکي جاي خاله بازي کلاس شنا مي ره
يکي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره
يکي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
يکي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره
يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه
يکي از بس که نخورده شب و روز نا نداره
يکي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس
يکي هم براي گرماي دساش ها نداره
دخترک مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه
عوضش دخترکم ، او خونه ليلا نداره
يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه
هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره
يکي آزمايش نوشتن واسش ،اما نمي ره
مي گه نزديکياي ما آزمايشگا نداره
بچه اي که تو چراغ قرمزا مي فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره
يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه
پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره
ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم
دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره
راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره
بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره
يه چيزايي داره توش که توي دنيا نداره
هميشه تو دنيا کلي فرق بين آدما
اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره
آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا
اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره
کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت
با نمي شه ، با نمي خوام ، با نشد ، با نداره
خداوندا
دوست دست دوست را نهی نمی گذارد
و ای دست ، ای دست فوق دست ها
من دستهای نیاز خود را در آسمان نیاز
و نیایش فراز آورده ام .
دستم گیر که تو دستگیر عالمیان و آدمیانی .
دوست دست دوست را نهی نمی گذارد .
دستم گیر .....
آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید :
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ،
اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم
برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد :
میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفتم .
او از تو نگهداری خواهد کرد .

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه !
او گفت : اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و
آواز خواندن ندارم و اینها برای من کافی هستند .

خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس
خواهی کرد و بیش از پیش شاد خواهی بود . کودک ادامه داد :
چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم .
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشتهُ تو زیباترین و شیرین ترین
واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و
با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .
کودک با ناراحتی گفت : وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اماخدا برای این سوال هم پاسخی داشت :
فرشته ات دستهایت را کنار هم قرار خواهد داد و
به تو یاد خواهد داد که تو چگونه با دعا با من راز و نیاز کنی .
کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام انسانهای بدی هم
در زمین زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت می کند ؟
خداوند با تبسم ادامه داد :
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد : اما من به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما
را ببینم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات
درباره من با تو صحبت خواهد کرد و راه بازگشت نزد من را به تو
خواهد آموخت ، گرچه من همیشه نزد تو خواهم بود .
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک می دانست که بزودی باید سفرش را آغاز کند .

پس به آرامی یک سوال دیگر هم از خدا پرسید :
خدایا ! اگر جز به رفتن من چاره ای دیگر نیست
لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید .
خداوند شانه او را نوازش داد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد .
اماتو به را حتی می توانی او را مادر صدا کنی ......
http://www.fereshteyetanhaii.blogfa.com/ با تشکر از فرشته جون و وبلاگش

پیشاپیش تولد حضرت فاطمه و روز مادر مبارک

مادر ! اي معني ايثار تو گل باغ خدايي
توي روزگارغربت با غم دل آشنايي
مينويسم ازسر خط مادر ! اي معني بودن
مينويسم تا هميشه ، تویي لايق ستودن
سلام
انشاله سلامت و خوش باشین
شهادت حضرت فاطمه ( س ) رو تسلیت می گم .
حضرت زهرا دلش از یاس بود
قطره های اشكش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
می چکانید اشک حیدر را به چاه ...
گریه آری ، گریه چون ابر چمن
بر کبود یاس و سرخ نسترن ...
این دل یاس است و روح یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین
نیمه شب دزدانه باید زیر خاک
ریخت بر روی گل خورشید ، خاک
مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو کس از قبر او آگاه نیست
عمریست پای بیرق مشكی روضه ها
در سایه سار رحمت تو گریه می كنم
آه ای ضریح گمشده ! بانوی بی نشان !
در حسرت زیارت تو گریه می كنم

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار
شاید فردا احساس باشد اما عزیز نباشد
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

از من آزرده مشو ، میروم از خانه ی تو
تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست
امر کن تا که بمیرم به خدا می میرم
همه چیز در آن لحظه به پایان می رسد
که قدم های تو باز می ایستد
همیشه از خوبی های آدم ها برای خودت یه دیوار بساز
پس هر وقت در حقت بدی کردند
فقط یه آجر از دیوار بردار
بی انصافیه اگه دیوارو خراب کنی !
شمع سوزان توام اینگونه خاموشم مکن
از کنارت می روم هرگز فراموشم مکن
گرچه در شطرنج عشقت شاه قلبم مات شد
در حقیقت باختم اما فراموشم مکن
چشمم به قاب عکس تو زنجیر می شود
باز این هوا به یاد تو دلگیر می شود
از آسمان ستاره سرازیر می شود
بغضم میان سینه نفس گیر می شود
از یاد من نمی روی ای نازنین
هر چنر زندگی زیر و زبر می شود
آن که می گفت ز یک گل نشود فصل بهار
چه خبر داشت که همچون تو گلی می روید
وقتی تنهاییم ، دنبال یک دوست می گردیم
وقتی پیداش کردیم ، دنبال عیب هاش می گردیم
وقتی از دستش دادیم ، دنبال خاطره هاش می گردیم
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت
ز تاب آتش سودای عشقش
به سان دیگ ، دائم می زنم جوش
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

تاریک ترین ساعت شب
درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید داشته باش
فاصله گرفتن از آدم هائي كه دوستشان داريم
بي فايده است .
زمان به زودي به ما نشان خواهد داد
كه جانشيني براي آنها نيست .

یک نفر ... یک جایی ... یک وقتی ...
تمومه رویاهاش لبخند توست !
پس یه جایی یه وقتی با یه لبخند یادش کن
زندگی درک همین امروز است
فهم نفهمیدن هاست
ظرف امروز پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردیم ،
آخرین فرصت همراهی ماست
ما آدما همیشه صداهای بلند می شنویم
پررنگ ها را می بینیم
و کارهای سختو دوست داریم !
غافل از اینکه خوب ها آسون میان
بیرنگ می مونن
بیصدا می رن .....
زندگی سُرسُره است
می کَنی دل از خاک
می روی تا پرواز
پله پله تا اوج
بعد از آن بالا
می خوری سُر آرام
ذره ذره تا خاک .....
يوسف از جرم زليخا گر به زندان می رود
یوسف زهرا ببين از جرم ما حبس ابد گرديده است
من بازم شرمنده شما دوستای مهربونم شدم و دیر اومدم .
امتحان میانترم معادلاتم مونده بود که این هفته داشتم
.
این درس کلی ما رو علاف کرده ،
همه چیش تو روزای غیر از ساعت خودشه .
این از امتحانش که سه شنبه گذاشته بود .
اونم از کلاس جبرانی ش که قراره یکشنبه تشکیل بده .
بعد از اون ناراحتی و عصبانیتی که دوستم بعد از
نوروز داشت بخاطر اینکه دید دور ایستادمو میبینمش ،
دیگه جایی قایم نشدم که نگاش کنم .
چون هم خیلی دیگه بچه بازی بود ![]()
هم اون از دستم خیلی عصبانی شده بود تا .....
چهارشنبه گذشته ، یدفعه زد به سرم و
بعد این همه وقتی که دندون رو جیگر گذاشته بودم
،
باز .... اینم همممممون موقع صاااااف چشماش افتاد
به جایی که من بودمو منو دید
و افتضاح شد
.
اونقدر اعصابم از دست خودم خورد بود که تا
شبش از سردرد می پیچیدم .
آخه یکی به من بگه ایــــــــــن همه صبر کردی ،
این دیگه چه صیغه ای بود !!! ![]()
فرداش ساعت برگشتمون باهم بود ،
چون دو هفته بعدش تعطیلی به پنجشنبه ها می خورد
استاده نیم ساعت از شروع کلاس و تقریباً 45 دقیقه
از ته کلاس ، اضافه گذاشت . می تونستم رو ساعت
معمول برم بیرون اما بخاطر جریان روز قبلش گفتم
اصلاً بهتره نبینه منو و موندم تا کلاسم تموم شد
و کلی از ساعت برگشت دوستم گذشت ، بعد رفتم .
دوشنبه باز بساط سخنرانی و خنده تو سالن اجتماعات
دانشگاه به پا بود . مام رفتیم حال و هوایی عوض کنیم
.
ریحانو مهشید رفتن دانشکده خودمون جزوه های بچه ها
رو بدن و من رفتم تو سالن که جا بگیرم تا بیان . اونجا یه
چند باری دوستمو دیدم
. مهشید بهم گفت نگاش کن
این چرا سرش پایینه ؟ ته سالن نشسته بود ،
سرشو برده بود پایین ، نمی دونم درس می خوند
تو اون سر و صدا یا به خاطر فیلمایی که از دانشجو ها
داشتن می گرفتن ، می خواست براش
دردسر نشه تو این جریانات انتخابات . وااای .... تو اون جمعیت که
همه هیجانی بودن و شعار می دادن من نشسته بودم
آلبالو خشکه می خوردم و می خندیدم !![]()
آخی ، امتحانای پایان ترممونم داره نزدیک می شه ،
کاش همشو برسه حسابی بخونه و خوب بده
.
چون چند روزه یه مشکل قدیمی توخونه باز سربرآورده ،
خیلی بهم ریخته بودم ، تصمیم گرفتم بمونم تو
کلاس خالی ها یا کتابخونه ی دانشگاه و درس بخونم .
همون دوشنبه قرار بود تا 6 بشینم اونجا به خوندن معادلات ،
حدود ساعت 12 با بچه ها خداحافظی کردم و شروع کردم .
اما هم از گرما هم از خستگی یه لحظه حالم بد شد و
حدود 3 بود ، رفتم دم سرویسا .
داشتم از آب سرد کن آب می خوردم ،
همین که برگشتم برم تو ایستگاه وایسم ،
آب تو گلوم موند
! این اینجاااااا چی کار می کرد
؟
یه 20 قدم جلوتر من بود . خیلی سعی کردم خودمو
کنترل کنم که نفهمه از دیدنش دارم گیج می زنم
.
پاهامو به زور تکون دادم و راه رفتم
،
خیییییلی جا خورده بودم . آخه تو اون ساعت که تعداد
زیادی دم سرویسا نبودن ، اونم دقیقاً همین روزی که من
اصلاً تو ساعت خودم بر نمی گشتم ....
کلی ذوق کرده بودم خب از اینکه بازم خدا
...
الهـــــــی .... خدا بعضی وقتا دیگه خیــــــــــلی
بنده هاشو سورپریز می کنه
.
چهارشنبه صبح هم چون با یکی از دوستام کار داشتم ،
زودتر باید می رفتم دم ایستگاه ، من اول رفتم بعد
ریحان اینها اومدن . داشتم با اون از پشت پنجره اتوبوس
حرف می زدم و منتظر بودم تا ریحان و مهشید بیان ،
همین که برگشتم پشت سرمو نگاه کنم ، دوستمو دیدم .
بعد که بقیه اومدن ، سرویس هم رسید و پریدیم بالا .
از بخت خوشم دوستمم اونجا بود و دو تا صندلی جلوتر ما .
اما واااااای .... ریحانو مهشید بیچارم کردن
.
یکی شون آهنگ می ذاشت ، یکی شون آواز برای
برگشتن یار می خوند
و من خودمو می خوردم
،
اونا هرهر بهم می خندیدن
.
دیشبم که پاک زده بود به سرم ..... داغون ....
تا 5 بیدار بودم . یاد شبهایی افتاده بودم که هر کی
خوابش نمی برد ( بیشتر من ، چون شبها از 2 زودتر
خوابم نمی بره ) ، با میس نمی ذاشتیم اون یکی بخوابه![]()
و سر به سرش می ذاشتیم
. 100 بار شمارشو گرفتم
و تا بوق نخورده بود ، قطع کردم
.
یاد وقتایی افتاده بودم که از بس میس می زدم ، کلافه می شد .
یه بار تا 500 تا رفت
. آخی ، چقدر الان از دستم راحته
.
مونده بودم تو کارای خودم . اینکه تو مدتی که باش دوست بودم ،
اصلاً حتی یه بارم نشد بخوام دنبالش بگردم ببینمش ،
اونوقت حالا ... خب البته این به خاطر اینه که اون موقع ها
خیلی با هم صحبت می کردیم و خدایی ش صحبت هاش
هممممگی خیلی کمکم می کرد . همیشه م گفتم و می گم ،
اون همیشه سعی داشت منو آرومو شاد کنه و خب حالا که
نمی تونم باش حرف بزنم ، برای همینه که دوست دارم
حداقل ببینمش . حتی اگه از یه فاصله خیلی دور و از پشت
سرش باشه ، حتی اگه یه لحظه ی خیلی کم باشه
.
همین که ببینم حالش خوبه و بخنده ، خدا می دونه که
به اندازه یه دنیا شاد می شم . عاشق خنده هاشم
.
همون روزای دوستی هم وقتی می خندید ،
منم کلی شاد می شدم .
ما چند باری از دست قُرقُرهای من قرار بود با هم خداحافظی
کنیم ، پیشنهادش از طرف خودم بود ، خب مسلماً ناراحت
می شدم ، اون وقتها عادت بود و می دونستم اگه امروز
خداحافظی کنم ، هیچ وقت به طور کامل که فراموش نمی کنم
اما دست بالاش تا یه ماه تو حسرت و فکرم و بعد کم کم آروم
می شم و فقط برام یه خاطره میشه که گهگاه یادش می افتم
اما حالا ....
یعنی این اواخر فرق کرد .
چون یه بار نشستم درست فکر کردم ، دیدم تا حالاش دوست
خیلی خوبی برام بوده و مشکل خاصی ندیدم ، فقط گاهی اون
منو دلخور کرده و گاهی من اونو و البته یه مشت فکر بیهوده و
بی اساس اشتباه تو ذهنم بود
که اون روزا خیلی روش لجاجت
و حساسیت داشتم و با اون فکرا و حرفا و زخم زبونا و تهمتهام
بدجوووور آزردمش![]()
![]()
( فقط خدا منو ببخشه و خود دوستم )
خلاصه چند شب قبل از اینکه بحث تمومی دوستی مون مطرح شه
( این بار آخر هم مقدمه ش باز از طرف من بود متأسفانه هر چند
دلم نمیومد ) و می دونستم می خوام تو روزای آینده باش جدی
صحبت کنم ، این بار مثل دفعه های قبل نبودم . من چند بار قبلش
تو موقیعت جدایی ازش کاملاً قرار گرفتم اما هیــــــــــــچ وقت
اینطور نبودم . یه کم چشمامو بیشتر رو محبتهاش وا کرده بودم
.
دوشب پشت سر هم تا حدود 7 صبح بیدار بودم و اشک که هیچ ،
تب کردم و از صدای ناله ی خودم خوابم نمی برد تا شب سوم که
حرفای بیخودی که تو دلم بود ، هوار کردم رو سرش
،
اما این بار دیگه اون کاسه صبرش سر اومد .
بهش گفتم که این بار مثل همیشه نیستم و
جدایی برام جداًً سخته ، اما دیگه خیلی دیر شده بود .
دوستم مصمم تر از این حرفا بود و حق هم داشت .....
و اما .... بارون جونم ، شما پرسیدی :
« دوستت آدرس وبلاگو داره ؟ » آره عزیزم ، داره
.
وقتی این وبلاگو برای اولین بار نوشتم ، دوستم اولین کسی بود
که آدرسو بهش دادم
، یعنی براش اس ام اس کردم ،
اما .... اما نمی دونم اومده باشه تا حالا اینجا یا نه .
از دستم عصبانی تر از اینیه که بخواد بیاد ببینه چی در
موردش می نویسم .... نمی دونم بارون گلم ....
این یکیو خودم هم نمی دونم . در هر صورت اون بیاد و نیاد
من هم به خودش گفتم هم تو حاشیه وبلاگ نوشتم
که مطالب اینجا برای اونه
.
و اینکه ارزش داره یا نه ؟ ... همون طور که همیشه گفتم ،
با وجود ناراحتی هام از دوریش تمام تمنام برای موندنش تو
دلم و برگشتشه .
موارد زیاد دیدم تو دوستام و متأسفانه تجربه گذشته خودم ،
که ضمن غصه از دوری ، آرزو بر این بوده که ای کاش این
دوست داشتن تمام شه و از دل بره بیرون ،
اما دوستم اولین کسیه که غم و غصه شو دارم به جون می خرم
و حتی دوست دارم هیچ وقت یادش کم نشه برام ....
یکی از چند دلیلم و بهتر بگم اولین دلیلم اینه که ضمن کمکهای
زیادی که در حقم داشت ، باید بگم که اون خیییییییلی باعث شد
من به لایق ترین لایق عشق نزدیک تر بشم ....
خب مسلماً خانواده هر کس تأثیر اصلی رو دارن روی تربیت
از لحاظ معنوی اما بی ربط نگفتم و به حقه که بگم دوستم
برای من اینو تکمیل کرد یه جورایی .
مواردی که مادرم خیلی سعی کرد برای من تقویت کنه و
متأسفانه من سستی به خرج می دادم ، دوستم جوری
به موقع و توی شرایط خاص باهام صحبت می کرد
که به من در مورد اون مسائل قوت قلب کامل داد
و بعد از اون باز مادرم کامل تَرش کرد . دوستم هر چند بهش
گفتم اما باز نمی دونه که تا چه حَــــــــد به من خوبی کرده و
باعث نزدیک تر شدنم به اون معشوق بالایی و اصلی شده ....
اینجوریه که میگم ارزششو داره ![]()
![]()
![]()
. موارد زیاد دیگه هم از
خوبی هاش هست اما خب این برام مهم تره .
ببخشید از همیشه بیشتر سرتونو درد آوردم
.
هم جریانا زیاد بود هم حرفا . راستش معلوم نیست پست بعدیو
کی آپدیت کنم . شاید زود شایدم دیر .
متأسفانه خیلی وقته وضعیت درسی م خوب نبوده ![]()
![]()
![]()
و هر دفعه گفتم این بار درستش می کنم
اما این ترم به خیلی از نزدیکام که یکی از یکی عزیزترن ،
قول جدی دادم که بهبود پیدا کنه . اما آخه ...
این جریانای عاطفی م که فقط یه گوووووشه از قضیه است .
میگن دل بی غم تو این دنیا پیدا نمی شه ،
کاش غم و غصه ی همه برطرف می شد
و همه خونه ها و اعضاشون با گرمی کنار هم باشن .
مورد مهم دیگه هم اینکه ... دوستای خوب و مهربونم ،
مامانم همین روزا یه عمل مهم داره . ازتون می خوام با دل پاکتون
خیییییلی براش دعا کنین ، عزیزترینمه .
فقط از همممممتون خیلی خیلی خیلی التماس دعا دارم .
باز نزدیک امتحانا شد و دنیا شیطنت می کنه و از همه طرف رو سر
و کله ما می باره اما آخه وقتی اون خدای بزرگ و مهربون که
بنده هاشو فراموش نمی کنه بامون باشه ،
اگه ما لیاقت داشته باشیمو فراموشش نکنیم ،
دیگه دلها آروم میشه .... الا بذکر الله تطمئن القلوب ....
خداجونم ! به همه سلامتی ، دل شاد و موفقیت بده .
اما خدای بزرگ و مهربونم ، کمکمون کن و بهمون این توانایی
و لیاقتو بده که غمها و شادیهای زمین ما رو از آسمون غافل نکنه .

خدایا !
یاری ام ده تا دل در تو بندم
که مرا جز تو یار وافاداری نیست
تا از جلوه فروشی به این و آن بر حذر باشم
که هر چه هست همه از آن توست
و هیچ داشته ای را بر من دوامی نیست
یاری ام ده تا با غیر تو درد دل نگویم
که چون با تو می گویم ،
سبکبار و آسوده خاطر می شوم
دستگیرم شو تا با تو از غم ها بگویم
که با دوست گفتن شرط وفاست
و وحشت از جان راندن ، نشان صفاست
آنچه یارا ندارم به دیگری همچون راز بگویم ،
بر آستان امن تو به آواز می گویم .
دستگیرم شو تا در ژاله و لاله
وجنبش ریشه و گردش پشه ، جز تو نبینم
و سیر هستی و هر فراز و پستی را
از خواست تو برقرار بینم .
پس مرا آن هشیاری عطا کن
که از دام وسوسه ها در امان بمانم
وصید کمند غفلتها و حسرتها نشوم .
مرا بینشی عطا کن
تا لحظه ای از شکرت غافل نمانم
و هر چه از ریا و دغل در سینه دارم ،
در شرر شوق تو بسوزانم .
گفتم کجا ؟ گفتا به خون
گفتم چه وقت ؟ گفتا کنون
گفتم سبب ؟ گفتا جنون
گفتم مرو . خندید و رفت ....
گفتم که بود ؟ گفتا که یار
گفتم چه گفت : گفتا قرار
گفتم چه زد ؟ گفتا شراب
گفتم بمان . نشنید و رفت ....
به قول برادرم آدم وقتی یه نگاه تو گلزار شهدا به
روی سنگ مزارشون می ندازه و می بینه
چقدر جوون و نوجوون رفتن ، بدنش می لرزه .
سالروز آزادی خرمشهر مبارک
سلام
امیدوارم خوش و سلامت باشین
بعضی روزا توی یکی از کلاسای یکی از دانشکده ها که مشرف به
مسیر رفت و اومد دوستم به سلفه ، میشینم : یه کار دو کار می کنم :
حالا یا با بچه ها منتظریم تا کلاس ریحان و مونا تموم شه یا
دوستامو می فرستم برن سر کار و زندگی شونو خودم میشینم
مثل بچه ی خوب درس می خونم
و هی وسطش مثل مرغ سرمو
میارم بالا از پنجره بیرونو میبینم
! این هفته که یه روز از ساعت 30/11 که
نشستم ، حول و حوش 3 بود پا شدم .... کلی شاد شدم ، دو بار
رد شد
.... حالی می ده منو نمی تونه ببینه
، هی قر بزنه .
البته فاصله ای که می دیدمش ، زیاد بود طبق معمول
. بعضی وقتا که
داریم می ریم از یه جای دور می بینمش ، دوستام می گن :
« توهم زدی ! آخه تو ازین فاصله چجوری می فهمی
این نقطه ی کوچولو کیه ؟؟؟ » وقتی نزدیک میاد و می بینن خودشه ،
شاخ در می یارن منم بهشون می خندم
.
جدیداً اسم چشامو گذاشتن : تلسکوپ
!
اینم این بیابون دوست داشتنی ما ... این عکسو از توی دانشکده برق
گرفتم و اون ساختمانی که کنارش فلش زدم ، دانشکده ی دوستم ،
فنی هست . تصور کنین وقتی یه آدمو بخواین ازین فاصله ببینین چقدر
میشه ![]()
![]()
. البته این عکس خیلی هم واضح نیست متأسفانه .
اما .... چند روز پیش پستچی اومده بود در خونمون
...
حالا منو می گی .... قلبم افتاد ته پاچه م
!! فکر کردم احضاریه داداگاس .
تا چند دقیقه مثل بید می لرزیدم
. شبشم خواب که چه عرض کنم ....
کاااابوس خود دادگاهو می دیدم ![]()
![]()
.
دوشنبه هفته گذشته بر خلاف روزای دیگه ندیدمش
... کلی نگرانش شدم .
آخه خیلی کم پیش میاد کلاساشو دو در کنه . غیر اینکه امتحانی
چیزی داشته باشه فرداش . اما من نمی دونم چرا اونروز دلم خیلی شور زد .
چهارشنبه صبح دم ایستگاه باز به هم برخوردیم . سرویسام دوباره
قاطی شده بودن
( اما وااااای ... از دست این دوستام
حالا هر چی
من حرص بخورم ، مگه فایده داره
. حوصله شون سر بره خوششون می یاد
صدامو در بیارن ، به قول خودشون کیف داره
! اما آخه این جریان با
دم شیر بازی کردن شده دیگه ! چون می دونستم وقتی بیاد ممکنه سوار
اولین اتوبوس می شه ، عقب وایسادیم که ما با بعدی بریم .
اما اونروز فکر کنم خیلی خوابش میومد و دنبال جای نشستن بود .
اونم با بعدی اومد و نشست اما یه پسره پشت سرش نشسته بود و
پاش صاف تو کمر این بچه بود
! دلم می خواست بگیرم بزنمش
.
دوستم یه تیکه سرفه ش گرفت
. بمیرم . نمی دونم ،
دعا می کردم مریض نشده باشه
.
ریحانم که یه آهنگ گذاشته بود واسه خودش
، هر چی بش
می گفتم : « قطع کن . حالا این باز عصبانی می شه » ،
می گفت : « به اون چه ؟ من برا خودم گذاشتم . »
دانشگام که دو روز شلوغ بود : چهارشنبه اعتصاب غذا بود و
ظرفای غذا رو از دم سلف پسرا تا دانشکده برق چیدن
و
سر و صدا می کردن . ( از کلوب دانشکده برق و کامپیوتر تشکر می کنم .
چون این عکسا رو ازونجا برداشتم )


پنجشنبه هم سخنرانی بود ، همه جمع بودیم اون روز ( برای تنها
چیزی که اونجا نبودیم ، گوش دادن به سخنرانی طرف بود
) ،
خیلی خوش گذشت : هم تو سالن با اون بوی مطبووووووع و
تنفس عاااالی ![]()
از جمعیتو شلوغ بازیاشون خندیدیم ،
هم بعدش ....
مهشید همینکه دوستمو دیده بود ،
دااااااد زد و منو صدا کرد . از یه طرف مرده بودم از خنده ، از یه طرفم خب
نمی خواستم باز ناراحت شه . اما بعد دیدم خدا رو شکر با
دوستاش می گه و می خنده
.
آخی ، کاش هممممممممممش بخنده فقط ![]()
![]()
![]()
.
..............
راستی ! بارون جونم یه سوالی تو قسمت نظرات پرسیده بود ازم .
می دونین بچه ها ... شماها الانه منو دارین می بینین و اتفاقاتی که
این روزا تعریف می کنم . اما یه طرفه به قاضی نرین
. به بارون گلمم گفتم ،
اگه دوستم ارزششو نداشت ، می شستم دعا می کردم از دلم
بره بیرون ، نه اینکه از خدا بخوام تو دلم نگهش داره
! می گن
دوست داشتن دست خود آدم نیست و کار دله و ازین حرفا .
اما دست اون بالایی که هست ، تا اون نخواد مهری به دل
نمی شینه و تا نخوادم نمی ره . اگه یادتون باشه توی یکی از
پستای قبلی م گفتم : درسته که خیییییلی دلم می خواد
فرصتی باشه و یه جوری لطفایی که بهم کرده و اذیتا و تهمتایی
که من در حقش داشتم رو جبران کنم اما دوست داشتنم فقط به
خاطر کمکایی نیست که بهم کرده .... اون واقعا ارزش دوست داشتنو داره .
هر چی بیشتر می گذره ، بیشتر جای خالیشو حس می کنم
و
بیشتر دلتنگش می شم . برام خیلی سخته و زجر زیادی می کشم
وقتایی که باش روبرو می شم ، اما مجبووووورم ازش رو برگردونم
،
شاید اینجوری حداقل اون کمتر بهَم بریزه . چون نمی خوام
ناراحتی هاش توی روزای آخر سال گذشته و روزای اول سال جاری
تکرار شه ، تا همین جاشم خیلی اذیتش کردم ![]()
![]()
.
شنبه این هفته کلاس حل تمرین داشتم . خیلی دیر تر وقت
معمول رفتم برم برای خونه ..... توی اتوبوس بودم ، دیدم ای داد ....
اونم همون موقع داره می یاد و بعدم سوار شد ، خیلیم
خسته بود گویا ، بمیرم ... تا خود اصفهان سرشو گذاشته
بود رو میله ، خوابش ببره . اما مگه این تکونهای ناهنجار
اتوبوسه می ذاشت
! .... الهـــــــی ... اونروز بازم گل شده
بود
.... آخه تا قرمز می پوشه هی می گم دوباره گل شده .
امروزم که دوباره ازون روز عجیبا بود
: هر هفته بعد کلاسمون که
تو دانشکده برق تشکیل میشه ، می موندم تا کلاس بعدیه ریحانم
تموم شه و بعد می رفتیم خونه . حالا این هفته ریحان قرار داشت و
کلاسو دودر کرد و می خواست یه سر فقط بزنه تو دانشکده کامپیوتر دم
کلاسشو بعد بریم برا اصفهان..... واااای ... همین که از برق اومدیم
بیایم بیرون ، یه دفعه دوستمو صاااااف روبروم دم برق دیدم
.....
نفسم یه لحظه بند اومد انگار .... حالا از شانس ما ، اینم صاااااف
همین هفته نمی دونم چرا زود تر رفت بره برا خونه . ما رفتیم یه سر
کامپیوتر و بعد که رفتیم دم سرویسا ، دیدم بلـــــــه ، اونم منتظره تا
اتوبوس بیاد و سوار شه ... آخه تا حالا ندیده بودم دوشنبه ها این
ساعت برگرده .... یه کم اعصابم خورد شده بود . گفتم حالا
امروز فرداس که دوباره خونش الکی به جوش بیاد ...
حالا مگه مـــــــــــــــی شه نشست براش توضیح داد
که موضوع چیه ؟! خب البته ذوق اینم که باز دیدمشو خیلی داشتما اما ....
اي هميشه همدم واسه درد دلهام
عطر تو هميشه جاري تو نفسهام
اي كه تار و پودم از ياد تو بي تاب
با مني ولي باز دوري مثل مهتاب

خواهم که به زیر قدمت زار بمیرم
هر چند کنی زنده دگر بار بمیرم
دانم که چرا خون مرا زود نریزی
خواهی که به جان کندن بسیار بمیرم
من طاقت نادیدن روی تو ندارم
مپسند که در حسرت دیدار بمیرم

گفتم که روی خوبت با ماه روبرو کن
تو خوبتر زماهی این روبرو ندارد
از قصه ی من و تو در شهر ، های و هوییست
من عاشقم ، تو معشوق ، این های و هو ندارد
گر پشت کردی بر من رو کن به هر که خواهی
قربان لطف و قهرت ، گل پشت و رو ندارد
ندانم کان مه نا مهربان یادم کند یا نه ؟
فریب انگیز من با وعده ای شادم کند یا نه ؟
صبا از من پیغامی ده به آن صیاد سنگین دل
که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یا نه ؟
من از یاد عزیزان یک دم غافل نیستم اما
نمی دانم که بعد از من کسی یادم کند یا نه ؟
رفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ای
در خاطرم چو اشک به دامان نشسته ای
ای اشک هر چه ریزمت از دیده زیر پای
بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای

دلدار مرا گفت : چرا غمگینی ؟
پابند کدام دلبر سیمینی ؟
بر جستم و آئینه به دستش دادم
گفتم که در آئینه که را می بینی ؟
غم عالم به هر جایی که پا زد
سری هم بر دل تنهای ما زد
از آن روزی که روی از من گرفتی
دلم بی تو به دنیا پشت پا زد
خدا ما را به هم دل آشنا کرد
سعادت سکه ای بر نام ما زد
بر من پسندی گر ستم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانی ام از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنی
ای دل غم جهان مخور ، این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر ، این نیز بگذرد
گر بد کند زمانه ، تو نیکو خصال باش
بگذشت ازین بسی به ستر ، این نیز بگذرد
ور دور روزگار نه بر وفق رأی توست
اندوه مخور که بی خبر ، این نیز بگذرد
آخی ، یادش بخیر . نمی دونم هنوز این آهنگ مرحوم
ناصر عبدالهی رو یادش هست یا نه .
اولین باری که پشت گوشی با هم حرف می زدیم
، نشسته بود
تو ماشین تو حیاطشون و این آهنگو گذاشته بود که
صداش نره و کسی نفهمه داره صحبت می کنه :
منو ببخش که ندیده می گرفتم التماس اون نگاه نگرونو
منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو ، دست عشق دیگرونو
لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو
غافل از معجزه ی تو شد وجودم اسیر جادو
منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم
منو بخشیدی و من چشمامو بستم
منو ببخش منو ببخش
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم
ای خداااااا .... این آهنگ .....
حرفی ندارم در موردش بزنم . فقط گوش می کنم :
شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو میخوام مهتاب نرسه
بریم اونجا ، اونجا که دیگه
به تو دست آفتاب نرسه
عاشقت بودن عشق منه
اینو قلبم فریاد میزنه
گریه ی مستی داره صدام
این صدای عاشق شدنه
قصه ی عشقت باز تو صدامه
یه شب مستی باز سر رامه
یه نفس بیشتر فاصله مون نیست
چه تب و تابی باز تو شبامه
تو که مهتابی تو شب من
تو که آوازی رو لب من
اومدی موندی شکل دعا
توی هر یا رب یارب من

میدانم که دعاهایم را میشنوی ، سامع الدعا !
هنگامی که من و تو با هم خلوت میکنیم ،
سر سجاده نیاز ، فقط دلم به این خوش است
که صدایم را میشنوی .
هیچ گاه درد دلهایم خسته نمیشوی .
آنگاه که زانوی غم بغل می کردم ،
تنها تو سنگ صبورم بودی و ناله هایم را می شنیدی .
آنگاه که امواج خروشان بلا به سوی من سرازیر می شد ،
تو بودی که به فریاد استغاثهایم گوش فرا می دادی .
آنگاه که دشواریهای زندگی یک پس از
دیگری مرا در تنگنا قرار می داد ، تو ندای
« اَمَّن یجیبُ المضطرّ اذا دعاهُ و یکشفُ السّوء »
را از من شنیدی و اجابت کردی .
آنگاه که بیماری مرا رنج میداد ، به ذکر
« یا من اسمه دواءُ و ذکرهُ شِفاء »
پناه میبردم . آنگاه که در مرداب گناهانم فرو میرفتم ،
تو غریو
« الهی العفو »
مرا
میشنیدی و یاریم میکردی .
آنگاه که از تو درخواستی میکردم که به صلاحم نبود ،
تو بودی که میشنیدی و حکیمانه اجابت نمیکردی
و در گوشم
« عسی أن تُحبّوا شیْئا و هو شرٌّ لکم »
را میخواندی .
اینک ای خدایی که صدایم را میشنوی !
دوست دارم که این بار تو صدایم کنی ....
صدایم کن !

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
سلام
امیدوارم خوب و خوش باشین
منم خوشحالم . آخه بالاخره این دوست مام خندید
البته نه به من !
دوشنبه ساعت 7 صبح دیدیم که ازین به بعد خواهر و برادران گرامی
توی سرویس های جداگانه تشریف می برن دانشگاه
یه 4 تا
گردن کلفت حراستی هم گذاشتن اونجا ، کسی جیک نزنه
.
صبحا ساعت 7 دم اتوبوسای ما خیلی شلوغه .
می شه گفت از بقیه ساعتها جمعیت دانشجوها بیشتره
و موقعی که برای زنده نگه داشتن یاد و خاطر آپاچی ها
و چنگیز خان مغول
و اسکندر مقدونی ، همه به رسم اونا می پرن بالا
تا سوار شن
و جای نشستن گیرشون بیاد ، طبیعتاً اصابت
حاج آقا حاج خانوما زیاد می شه
. احتمالاً تا دو سه روز دیگه تو دانشگاه برای
کریدورها و کلیه مکانهای عبور و مرور ، طرح زوج و فرد ( خواهر و برادر )
اجرا می کنن و یکی یه پرده از بین هر کلاسی رد می کنن
!
خلاصه اینکه دوستم همین که رسید دم ایستگاه و اوضاعو دید ،
نیشش باز شده بود![]()
الهــــــــــــــــــی
.
هر چند طبق معمول باااااز هم خودم نتونستم نگاش کنم و
دوستام بهم گفتن اما همین که فهمیدم خندیده ،
کلییییییییی ذوق کردم
.
روزا توی دانشگاه به ابرایی که بالای دانشکدشونن همش
نگاه می کنم و میگم اگه جای اون ابرا بودم راحت می تونسم ببینمش ،
اونم منو نمیدید که ناراحت شه .
هوای شهر و ازون بهتر ، هوای دانشگاه خیلی خوبه ،
نفس کشیدن توش جون میده ، آخه اونم تو همین هوا نفس می کشه
و نفساش پر میشه تو ایـــــــــــــــــــن هوا .
کاش همیـــــــــــــــــــــــشه سلامت باشه ، دلش شاد و لبش خندون .
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست
پایم نرود هر کجا که اثرهای تو نیست
نمی دونین چقدرررر همش دلم می خواد بهش زنگ بزنم
.
کااااار همیشگیمه که روزی چند باااار شماره رو می گیرمو
تا بوق نخورده قطع می کنم
، اس ام اس واسش می نویسم
شمارشم می نویسم و قبل از ارسال ، پاکش می کنم
که وسوسه نشم .
89 روزه ( نه ، یعنی در اصل 89 روز و ۲ ساعت و ۴۰ دقیقه س )
که رفته و باش حرف نزدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
تمااااام این روزا خیــــــــــــــــــــــــــــلی سخت گذشتن .
شاید اگه یکی دیگه جاش بود دعای شب و روزم بود از دلم بره ،
اما من حتی تمام این سختیهای دوریشم دوست دارم خب !
روزا به سختی میگذرن . اما هنوز منتظرم .....
آخی ! همیشه من هرچی ناراحتی تو دلم بود می ریختم بیرون و
هر چی می خواستم دری وری بارش می کردم
. اما اون چـــــــــــی ؟!!!
تو رو دیدم مثل آینه توی تنهایی شکستی
من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی
نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی
چشم تو پر از گلایه اما هرگز نمی گفتی
بنویس نام مرا بر كف دستت ای دوست
تا به هنگام دعایت نبری از یادم
وقتی کسی به دل نشست ، نشستنش مقدسه
حتی اگه نخوادت ، نفس کشیدنش بسه
http://www.pretty-text.blogfa.com
بعد مرگم تکه یخی روی سنگ قبرم بگذارید
تا با اولین طلوع خورشید آب گردد و به جای یار برایم بگرید .
نیم نگاهت را به تمامی دنیا نخواهم فروخت
بی آنکه ذره ای به یادم باشی
آنقدر زیر لبم نام تو زمزمه کردم
که لبم سوخت ولی نام تو را توبه نکردم
گرچه ما را نکنی یاد ولی ما هستیم
دل به امید پیامی که ندادی بستیم
اگه دلمو بشکنی
محاله از تو بشکنم ...
دفتر نقاشی من تو شهر غم گم شده
به کی بگم ، با معرفت دلم برات تنگ شده
تو به من حسی نداری
من هنوزم تو رو می خوام
تو ولی تنهام می ذاری
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که میایی به سراغم نفسی نیست
در من نفسی نیست ، در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا ، بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم . به تو بر می خورم
اما در تو شده ام گم ، به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا تویی تنها منم تنها
نکن امروز را فردا بیا با ما ، بیا با ما
در این دنیای ناهموار که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار ، رهایم کن ازین تکرار
برف آمد و پاییز فراموشت شد
آن گریه ی یک ریز فراموشت شد
انگار نه انگار که با هم بودیم
چه زود همه چیز فراموشت شد
دل ، تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست
خسته در حبس زمینم ، ماه من یادم کن
به نگاهی ، به پیامی ، سخنی شادم کن
خاک شد هر که بر این خاک زیست
خاک چه داند که در این خاک کیست
سرانجام که باید در خاک رفت
خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت
افسون چشمان تو هستم نگاهم کن
در دیاری که مرا نیست جز تنهایی یار
حیران و چشم براه تو هستم نگاهم کن
پیری آن نیست كه بر سر بزند موی سفید
هر جوانی كه به دل عشق ندارد پیر است
صفحه ساعتم را تیره میکنم
تا نبینم لحظات بی تو بودن را
بعضیا با غصه پیرن بعضیا با غم رفیقن
بعضیا از بس عزیزن هرگز از دلها نمیرن
جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم
این متاعیست که هر بی سر و پایی دارد
همه با یار خوشند و ما به غم یار خوشیم
کار سختی است ولی ما به همین کار خوشیم
امروز از دیروز به مرگ نزدیک ترم ... به خدا چطور ؟!!!
سلام خدا
بنده بدت اومده
ردش نکن
کمکش کن
گیجه
دستشو بگیر زمین نخوره
خدایاااااا ... میدونم دوستم داری
ولی ازم راضی نیستی
من هم خیلی دو ستت دارم
هم ازت راضیم
پس کمکم کن طوری باشم که ازم راضی باشی
خدایا وقتایی که کار ی می کنم که تو دوست نداری
جوری تنبیهم کن تا دیگه گناه نکنم
چون تنبیه از طرف تو یعنی حواست بهم هست
خدایا تمام نعمتهایی که داریم از کرم توست
لیاقت سپاسگزاری بده
و تمام مشکلات و مصائب درنتیجه گناهان ما است
گاهی هم برای امتحان
خدایا اگر امتحان است
صبر بده تا سر بلند شویم
و اگر مکافات عمل بدمان است
ببخش که تو ارحم الراحمینی
خدایا !!!!
گفتم : خسته ام
گفتی : لا تقنطوا من رحمة الله ...
از رحمت خدا ناامید نشوید (زمر/۵۳)
گفتم : هیشكی نمیدونه تو دلم چی میگذره
گفتی: إن الله بین المرء و قلبه ...
خدا حائل است میان انسان و قلبش (إنفال/۲۴)
گفتم : هیچ کسی رو ندارم
گفتی: نحن أقرب إلیه من حبل الورید ...
ما از رگ گردن به انسان نزدیكتریم (ق/۱۷)
گفتم : ولی انگار اصلا منو فراموش كردی !
گفتی : فاذكرونی، اذكركم ...
مرا یاد كنید ، تا یاد شما باشم (بقره/۱۵۳)
سلام
انشاله که خوبین .
تولد حضرت زینب و روز پرستار که رد شد ! رو تبریک میگم .
معذرت خواهی می کنم :
1- برای طولانی بودن پست قبل که دوستان اشاره کردن
( ممنونم از نظراتتون و انتقاد هممممتونم قبول دارم ،
واقعاً حق داشتین . ببخشید خسته تون می کنم
و
ممنون از این همه لطف و حوصله ای که به خرج میدین
)
و همچنین پست این بار که به مراتب طولانی تره![]()
.
2- واسه تأخیری که توی آپ این بار افتاد
و به همین دلیل مطالب قبل و بعدش رو طولانی نوشتم .
دلیل تأخیرم هم امتحانای میان ترمم بودن
که خیر سرم
به خاطرشون کلی از کارای غیر درسی م زدم ،
هر چند نصف بیشتر وقتم تو عالم هپروت سپری می شد![]()
اما به امتحانامم خدا رو شکر رسیدم
.
این مدت خیلی تلاش کردم و با خودم مبارزه کردم
،
خیییییلی صبر به خرج دادم . حتی خودم تعجب می کنم
از خودم که تونستم کمی طاقت بیارم .
تمامشم واسه این بوده که با صبر و یه کووووچولو با عقل
جلو رفتن ، شاااااید بتونم آب رفته رو به رود برگردونم
.
تا جایی پیش رفتم که دیگه بعضی کلاسام که ساعت رفت
یا برگشتم به ساعتهاش می خورد ،
دیر یا زود می رفتم که منو نبینه
( حتی چند بار
دوستم ( مهشید ) تو ایستگاه زنگ می زد می گفت
الان اینجاست ، اما من کلّی راهمو آروم می کردم
تا اون سوار سرویسا شه و بره
) اما بعد بیخیال
این یکی مورد شدم و با خودم گفتم
به روال عادی پیش بره ، بهتره :
نه اینکه مثل قبل برم تا پیداش کنم و
نه اینکه راهمو کج کنم .
حالا موضوع جالب و دوست داشتنی واسم این بود
که چند بار ساعتهایی که فکرشم نمی کردم ببینمش
و فکر می کردم اون ساعت سر کلاسه ، یه دفعه
سر و کلش پیدا می شد
اما خب ....
سریع اونجا رو ترک می کردم که حرص نخوره
.
خییییییلی سخته برام
..... وحشتنااااک
.....
اما همین یه صدم ثانیه هم کلّی شادم می کنه .
یه شب ( سه شنبه بود یادمه 2 اردیبهشت ) بد جور کلافه شده بودم
و حالم ریخته بود گل هم . ازون وقتهایی بود که
هیچی آرومم نمی کرد . به سرم زد و رفتم یه جایی که
قبلا هر وقت می رفتم دلم کمی خالی می شد ،
اینبارم همین طور . خدا باااااز هم تنهام نذاشت![]()
( واقعا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی ذاره ) تازه ! چند روز
بعد اونشب که میگم ، امتحانم داشتم .
وقتی دیگه آروم شده بودم ، یدفعه یاد ترم پیش
افتادم که هر شبی که یکیمون فرداش امتحان داشت
،
به اون یکی می گفت : « دعا کنیا » دلم دوباره شروع
به شور زدن کرد و گفتم « من که دیگه نمی دونم
چه وقتاییه امتحاناش
، اما هرررر روزی داره مثلا همین
فردا کاش یه نمره خوب بیاره
» فرداش تو دانشگاه دیدم
تقریباً از سمت سالن امتحانا میمومد
.
از طرفی ، اونروز پوست انداخته بود
.... الهییییییی ....
منظورم اینه که تغییر رنگ داده بود
.......
یادمه وقتی ترم پیش سوئی شرت همین رنگی منو دید ،
خندید و گفت « اُه اُه ! رنگا !!!! »
دلم میخواست حالا من بگم :
« اُه اُه ! رنگا !!!! اما بت اومده » . اما سفیدش از
همش بیشتر مموشش می کنه
، معصوم تر می شه
( در حالیکه اون اول که پوشیده بودش ، طرفای مهرماه ،
فکر می کرد سفید بش نخورده ) .... وای ...
جدی دیونه شدم
.... اینا چیه ، اینجا دارم میگم ![]()
....
هِی ی ی ی ی
...... بگذریم ....
یه روز شنبه بود رفتیم دم زیراکس و دوستام نشستن
توی فضای سبز کنارش ، اینم همون وقت پشت سرمون بود .
هی به بچه ها گفتم : « بابا ! اینجا نشینین ، این فکر
میکنه منه در به در باز بخاطرش اومدم !!!
»
بعد که دیدم اون اصلا خودش مثل همیشه در رفت ،
دیگه منم نشستم . یه نیم ساعت بعد ، دوباره از
یه ور دیگه دیدمش داره میییییییییییییی دوه
، مرده بودم از خنده
می خواستم بش بگم : « میگ میگ !!!! »
آخه سرعتش عین
میگ میگ بود .![]()
صبح همونروزم ، به عنایت استادمون ،
بعد از 14 سال تحصیل شرافتمندانه !!! برای اولین بار از کلاس
افتاده بودم بیرون![]()
، چون با ریحان خندمون گرفته بود
،
استاد محترم درس مبانی هم که بعد 3 ترم بالاخره تونستیم باش
بگیریم این درسو
، عصبانی شد و گفت : « شما دو نفر ..... »
حالا مام دو روز بعدش میانترمشو داشتیم ![]()
...... خلاصه شکر خدا
قبل از امتحان قضیه با پاچه خواری
نه ببخشید بهتر بگم اعتراف و
عذرخواهی ، کاااااملاً حل شد
و اتفاقاً امتحانه هم خووووف شد .
میانترم بعدی مربوط به درسی بود که قرار بود اون دوست
عزیز یادم بده که ..... هِی ی ی ی ی ..... چی بگم مادر!!!!!
......
بعلاوه جزوه ش با دست خطش دستم بود و چون کامل بود ،
اونو می خوندم .... بَــــــــــــــــله ! آواز می خوندم !
اینقدر دلم براش تنگ بود که فقط فصل اولشو تونسم بخونم ،
استاده هم که دمش گرم ، دسش درد نکنه ، محض رضای خدا 1
سؤاااااالم ازون فصل نداده بود ![]()
..... اگه بلطف خدا ،
امدادهای کمکی دوستان نبود
، 25/0 هم نمیوردم !
اما حالا فکر کنم بالای نصف نمره باشه . بابا ! این ترم هر جووووری
هست باااید معدلمو بکشم بالا ایشاله ،
واسه همین نیومدم این چند وقت دیگه
.
مورد دیگه اینکه : چشام خییییییییییییییلی تیز شده هاااااااا
.....
از طبقه 4 دانشکده برق ، دم در فنی 1 ( دانشکده ی اون )
دیدمش
( که فاصله این دو تا تقریبا یه بیابون
خاکی طویله !!! ) از 1 مورچه هم کوچیکتر بود
.... الهییییی ...
یه روز دیگه م تو چمنا نشسته بود ، با کبریت بازی میکرد
.
ای باااابا ! کی دست این بچه کبریت داده آخـــــــــــــــــه .
هی بش گفتم کارای خطرناک نکنا
، گوش نداد که نداد !
اینی که من می شناسم عممممممممممرا طرف دود و دم
نمیچرخه صد هزاااااااار مرتبه شکر
.... خـــــــــــــــــــــــب !
نتیجه می شه : من که میییییییییییییییییی دونم از دوری و دلتنگی
من می خواسته خودشو آتیش بزنه![]()
![]()
، همینه که می گم
خطرناکه ها !!!! آخی بمیرم ، اتفاقا اون موقع هوا صاف
و آفتابی بود ، 1 ساعت بعدش یدفعه بارون گرفت و سرد شد .
حالا درسته عاااااشق بارونم و قشنگه اما آخه تا اونجایی که من دیدم
این بچه کاپشن و کت نداشت اونروز
.
کلی غصه خوردم گفتم حالا سرما میخوره
.
اما کلا هرچی دیدمش ، چهره ش شاد نبوده زیاد
.
آخه این که معمولاً نیشش باز بود ...... اون مشکلی که
اواخر میگفت براش پیش اومده
( و هیچ وقتم نفهیمیدم چی بود و
چون دیدم دوست نداره بگه ، زیاد بش اصرار نکردم ) ،
نمیدونم واقعاً حل شد یا نه !!!
خدایا
........
یا رب به دل دوست من غم نکنی
با تیر قضا قامت من خم نکنی
ای چرخ ! تو را به حق قرآن سوگند
یک مو ز تن عزیز من کم نکنی
حافظ و طالع بینی تنها فال هایی هستن که بشون اعتقاد دارم .
این غزل فوق العاده زیبای حافظ رو به دو دلیل می ذارم :
اول اینکه چهارشنبه شب خییییییلی ناراحت بودم و
اعصابم خورد بود و بعد مدتها رفتم سرغ دیوان و این صفحه باز شد .
هم اینکه مربوط به قشنگترین صحنه ی امشبه
سریال حضرت یوسفه که قسمت آخرشم بود :
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گرد و روزی بر مراد ما نگشت
دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی ز اسرار غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزشنها گر کند خار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدای حالگردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم
اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست
اما حیف ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
اگه سهم من از این همه ستاره
فقط سو سوی غریبی است
غمی نیست
همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است
این چند روز حسابی در رحمت آسمون
از طرف اون خدای مهربون باز شده
.... چقدرم قشنگه و گوگولی ....
نفس کشیدن و قدم زدن زیرش آدمو زنده می کنه ....
وقتي دلم برات تنگ ميشه
ميرم پشت ابرها و گريه ميكنم
پس يادت باشه :
هروقت بارونو ديدي
بدون كه دلم برات تنگ شده
جانی از بهر تو دارم
چه بخواهی ، چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد
چه بخوانی ، چه نخوانی
دل من سوی تو آید
بزنی یا بپذیری
دل من میل تو دارد
چه بجوئی، چه نجوئی
من که بیمار تو هستم
چه بپرسی ، چه نپرسی
خداوند و وجود شیطان
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک
چالش ذهنی کشاند: آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد”
استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”
شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”
استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد,
پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و
مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است”
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد . استاد با رضایت از خودش
خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده
به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت:
“استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”
استاد پاسخ داد: “البته”
شاگرد ایستاد و پرسید: “استاد, سرما وجود دارد؟”
استاد پاسخ داد: “این چه سوالی است البته که وجود دارد.
آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ ”
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد.
مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم
در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد
وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث
میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد.
صفر مطلق (۴۶۰- F) نبود کامل گرماست.
تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.
سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن
گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.” شاگرد ادامه داد:
“استاد تاریکی وجود دارد؟”
استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”
شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کردید آقا!
تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است.
نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد.
اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن
میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ
را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید.
یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند
و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید
که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟
تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه
بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف
زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.”
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: “آقا، شیطان وجود دارد؟”
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم.
ما او را هر روز می بینیم…. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای
غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود.
او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر
دنیا اتفاق می افتد وجود دارد.
اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.”
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا.
یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.
شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست.
درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد
تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد.
شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق
به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری
از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتن
دوستای گلم شرمندتونم
. این دفعه چون یه کوچولو وقتم کم بود ،
زیاد نتونستم شعر بذارم و بجاش پرحرفی کردم ![]()
.
دفعه بعد انشاله حتماً جبران می کنم .
و خییییییییییییلی بیشتر شرمنده که دیر به وبلاگهای
قشنگتون سر میزنم![]()
![]()
. ممنونم از شما .
با این همه لطفی که دارید ،
خجالتم میدین
. آخر این هفته امتحانا که تموم شه ،
انشاله از خجالتتون در میام .
شاد ، پیروز و عاشق باشید
سلام
امیدوارم خوب و سلامت باشین .
قبل هر چیز از دوست گلم ریحان تشکر می کنم![]()
![]()
![]()
.
اینبار خیلی توی جمع آوری مطلب کمکم کرد .
آخیش ! بالاخره تعطیلات نوروز و اون سه هفته ی زجر آور تموم شد
.
نه تو خونه آسایش بود ، نه من دل و دماغ درست حسابی داشتم ،
نه دید و بازدیدها خوش میگذشت . بزور تحمل میکردم ، اونم به اجبار !!!
اون سیزده به درشم که ماشاله !!! نزدیک بود کار دستمون بده
.
ولی خدای مهربونو صد هزااااار بار شکر میکنم ![]()
،
قربونش برم خیلی رحم کرد ، داداشم و خانومش سالمن
.
ماشین فدای سرشون ، هرچند اینام نزدیک عروسیشون همیییییین
طور براشون می باره
.
البته از خوبیهای تک و توک فروردینم نگذریم . بهترینش برام روز نهم ،
جشن نامزدی دوست صمیمی م بود . بالاخره بعد کلی مصیبت و
مشکلاتی که جلوشون بود به چیزی که میخواستن رسیدن
.
اونجا تنها جایی بود که بعد چند ماه ،
برای چند ساعت از هپروت بیرون اومدم و قر دادم![]()
![]()
.
خلاصه اینم از عید امسال ما .
سه روز بعد تعطیلاتم که پیغام های مجدد تهدید آمیز رفیقمون
،
نور علی نور بود ![]()
![]()
. راسش اینبار یه کم از دستش عصبی شدم
،
چون دیدم دیگه داره زور میگه
، برام قابل هضم نیست که به زور میخواد
فراموشی همه چیزو به خوردم بده ..... ![]()
![]()
![]()
بچه ها ! به دوستام گفتم ، شماهام دوستم
شدین دیگه ، به شماهام میگم :
« خواستین بیاین ملاقاتم پشت میله های هُلُف دونی ،
کمپوت آناناس یادتون نره !
بقیه کمپوتها رو دوست ندارما !
» آخه آقا این بار مرحمت فرمودن :
« احضاریه دادگاه اومد در خونتون ، تعجب نکن
!
آشنا داریم گردن کلفت
و .... »
حالا چه جرمی ..... شماها فهمیدین ، به منم بگین ، ممنون میشم
!
چی بگم والا
..... اما یاد بگیرین ازین به بعد :
از فاصله دور ، پشت یه جا سنگر !!! بگیرین و دوست قدیمتونو نگاه کنین ،
با یه دستبندی چیزی می یان سر بختتون !!!!
حالا بماند یه کمی اوضاع این ویرانه ی دوست داشتنی ما شیر تو شیره و
پارتی ، قربونش برم ، هر کاری می تونه بکنه !!!!
یاد این متن افتادم ، خیلی وقت پیش خوندمش ،
اما همچنان ( مثل اولین باری که خوندم ) وحشتناکه![]()
:
اگه گفتي اين مشخصات چه کشوري است : 20
ميليون فقير ، 7 ميليون بيكار ، 4 ميليون معتاد ،
300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ،
600 هزار كودك كارگر ، يك و نيم ميليون محروم از تحصيل ،
8 ميليون بيسواد ، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون
و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها ،
450 هزار تصادف در سال ، 40 هزار بيمار ايدزي ،
سن بزهکاري زير 10 سال ، کف سني فحشا 14 سال ،
و کف سني اعتياد 13 سال و...
اين ويرانه ، عشق من ، ايران است ![]()
![]()
....
..........
نکته ای که برام عجیب بود ، اینکه دوستم
فکر کرده بود حرفاشو جدی نگرفتم
.
نمیدونست این دوبار پیغامش چجوری برام تموم شد .
هر چند همه مسخرم کردن و گفتن : شهر هٍرت نیست .
اما حرف کسیو قبول ندارم
. چون من میشناسمش ،
تصمیم به کاری بگیره ، زیاد کسی جلو دارش نیست
.
اما با وجود همه اینایی که گفتم ، نه فقط بخاطر این تهدیدای
خوشگل ، خوشگلش ، ( بخودشم گفتم )
به خاطر خیلی کسا و خیلی چیزا ،
یه مقداری راهمو تغییر دادم و برای همینه که از شنبه هفته پیش
تا حالا دیگه برای دیدنش نرفتم
. با این وجود درست فردا صبحه روزی
که پیغامشو خوندمو جوابشم دادم ( روز دوشنبه بود ) ،
دم سرویسا روبرو شدیم
. برای اینکه باز نگه دنبالش رفتم یا هی حرص
بیخود بخوره
، همین که دیدمش ، به خیال خودم ، در رفتم و پریدم
بالای اولین اتوبوس و رو پا ایستادن توی کل مسیرو به جون خریدم .
دیگه نمیدونستم اونم برای دیر نرسیدن به کلاسش ،
سوار همون اوتوبوس شده بود . اونروز کلی با خودم گفتم :
بمیرم براش ، نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا کرده ،
من شدم کفاره گناهاش
!!!!
هرررررر کاری می کنه چشمش بهم نیفته ، باز .....
حتی حالا که دیگه منم درررر میرم .
البته قبلا هم اصلا دلم نمی خواست اون منو ببینه ،
اما یا مثل همین الان یه دفعه رو در رو میشدیم یا خودم
یواشکی میومدم ببینمش که .....
پنجشنبه هم تقریبا مثل دوشنبه هه بود .
تو راه خروجی دانشگاه ، حدودا پشت سرم بود و دم سرویسای برگشت ....
اونروز دیگه خودمم نفهمیدم چجوری به طرز مغولی
پریدم بالای سرویس
که هر چه زود تر دور شم
! ..... اینا آسون نیستااااااا
.....
خیییییییلی سخته ، بعد کلی دلتنگی و التماس به خدا برای دیدن کسی ،
وقتی نزدیکته ، مجبووووور باشی
روتو برگردونی و چشم ببندی !!!!
یا اینکه مثل امروز ، بدونی یارو الان کجا میتابه و در صورتی که راه خودتم
همون طرفه ها ، اما پاااااتو اون دور و برا نذاری ، تا رد شه
.
این دو سه بار که اینجور شد ، تا چند ساعتی منگ بودم
.
البته چهارشنبه خدا یه لطف اساسی بهم کرد :
با بچه ها منتظر نشسته بودیم که کلاس بقیه دوستامون تموم شه .
منم همین جوری نا امید تو دانشجوها نگاه می کردم .
یه دفعه دیدمش
، از فاصله نمی دونم چند متری ، اما خیلی دور بود .
اومد که بره برای ناهار . اینقدر دور بود که عمرا منو میدید
.
همه مونده بودن ، چجوری بین اون جمعیت
و اون فاصله چشام اینو دیده
!
اونم من !!!! که هر وقت یه چیز یا یکیو بهم میگن نگاه کن ،
اینقدددددرررر تابلو برمیگردم به سمت طرف ،
دست آخرم میگم : « کدوم بووووود ؟ ندیدم !!! »![]()
راستی ! بعد یوزارسیف این هفته تصمیم گرفته بودم
یه چاقو تیییییییییییز بردارم بیارم دانشگاه
، همون وسط دوستمو
قربونی کنم تا خدا خودش بهم برش گردونه ها ، اما ترسیدم !
گفتم : دیگه اینم میشه مدرکش
، همونجا مچمو میگیره ،
با چاقو میذاره رو میز جناب قاضی !!!!
اما گذشته از شوخی ، این قسمت سریال و چند تا دیگش ،
کلی نکته اخلاقی خوووف داشت .
آخی ! یادش بخیر
. جمعه ها قبل یا بعد یوسف که با هم حرف میزدیم ،
یه جلسه هم تقدیر ، هم نقد سریال حضرت یوسف هم داشتیم
.
یه بارشو اون میگفت : « ببین ، این بار آموزش کشاورزی و شخم زنی بود . »
چند هفته پیش نمیتونستم باش حرف بزنم که بهش بگم :
« اینبارم آموزش آسیاب گندم و خمیر کردن و پخت نان بود . »
لحظه لحظه هام ، یا هر گوشه گوشه ای که نگاه می کنم ،
کلی خاطره هاش یادم میاد
. روزای آخر بهم گفت :
« فقط یادت باشه بخوبی از همشون یاد کنی
و تا یادشون میفتی ، شاد باشی .... »
خیلی سعی کردم به این حرفشم گوش کنم
اما بعضی وقتا دست خودم نیست ، بدجور دلم می گیره
.....
واااای ، بخصوص پل فردوسی![]()
![]()
،
پل چوبی و زاینده رودی که حالا داره میخشکه ![]()
![]()
![]()
....
ایکاش برای همه ی دلهای تنگ و چشمای منتظر ، یه پایان خوش بود .
اما خودمونیما . هر چیم بگه : فحش و وصله ، تهدید ، حتی ابراز تنفرش...
بازم .... چون همیشه برام یه دوست خوب بوده و باقی میمونه .![]()
![]()
![]()
جوابم گر نمیگویی ، به دشنامی تو شادم کن
اگر چه تلخ ، شیرینست از آن لب هر چه فرمایی
روز و شب خون جگر می خورم از درد جدایی
ناگوارست به من زندگی ، ای مرگ ! کجایی ؟
من از تو دل نمی برم
اگر چه از تو دلخورم
اگرچه گفته ای تو را به خاطرات بسپارم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام
تو در سراب مایه شبانه خنده میکنی
من شکست داده را خودت برنده میکنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب
رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من ، همیشه در هنوزها
بگشای در را بر من و پرواز را یادم بده
یا اینکه خاکستر کنم ، آنگاه بر بادم بده
اگر سوزم سزا باشد
اگر دردم دوا باشد
ازین بدتر کجا باشد
که دوست از دوست جدا باشد
چه کنم دست خورم نیست که یادت نکنم
خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم
سنگ در برکه می اندازمو میپندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد !
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ،
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟!!!
در همه جای این زمین ، هم نفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ، ازین دیار خسته ام
خدااااااایا
دفتری گر بنویسند زخوبان جهان
تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستی
........
نازنین تر زتو کس نیست که یادش بکنم
سر و دل عاشق یک ناز نگاهش بکنم
دلبرا در مذهب بی وفایی کار نیست
شمع اگر عاشق نباشد تا سحر بیدار نیست
لحظه سرخ نیایش
دارم از خدا یه خواهش :
بر سر دلهای سوخته بکشه دست نوازش
هر چه کنم به تو زمهر در تو اثر نمی کند
خانه ی عشق من تو را سایه به سر نمی کند
بی خبر از هم خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود
دوست را تا زنده است باید به فریادش رسید
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود
4 تا دوست صمیمی دارم :
حسرت ، غم ، ماتم ، تنهایی
بهشون سفارش کردم تحویلت نگیرن
گفتمش یار وفادار توام
گفتا بس است
من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی
گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر
گفت میتوان با اشک خونین چهره گلعذاری کنی
اگر روزی به دست آرم سر زلف نگارم را شمارم مو به مو
غم شبهای تارم را برای جان سپردن کوی جانان آرزو دارم
مگر بادی برد سویش شبی خاک مزارم را
ترک دین و دل نمودم ، ترک جان هم میکنم
هر چه گویی ، غیر عشقت ، ترک آن هم میکنم
اگر یادت کنم دیوانه میشم
فراموشت کنم بیگانه میشم
اگر ترکت کنم میمیرم از غم
فراموشت کنم میپاشم از هم
اگه از تو ننوشتم فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا دل به تو سپرده بودم
ناسپاس از عشق پاکت نیستم
من که عمری با خیالت زیستم
متهم ردیف 1 منم که از تو مستم
اینجا کنار مرده ها نشستم
جرم من اینه که چشمام
سایه ات رو قاب گرفتن
روی پوست شب اسم تو رو
خالکوبی کرده دستم
خیلی وقته از چشام بی تو بارون میباره
دل نا امید من تو رو آرزو داره
ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
سوختن کار من است ، نگرانم منشین
راست می گفتی تو ، دیگر اکنون دیر است
دوستی و دوری ، آخرین تدبیر است
راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
از چنین پایانی ، به سرآغاز رسید
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و چه هستم
تو رها از من باش ، ای برایم همه کس
زیر آوار قفس مانده ام من ز نفس
تو وخورشید بلند ، من و شبهای قفس
بعد ازین با خود باش ، یاد تو ما را بس
اگر زدیدن یوسف انگشت بریده شد
انگشت جمال یوسف زهرا
هزار یوسف کشت
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت :
بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست
چرا آب به گلدان نرسیدست
و هنوز هم که هنوز است
غم عشق به پایان نرسیدست
بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید
بنویسد که هنوز هم که هنوز است
چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیدست
و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست
عصر این جمعه ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس
تو کجایی گل نرگس ؟؟؟؟؟
سلام
امیدوارم همتون خوب و خوش باشین .
قشنگترین مطلبی که مربوط به امسال هست ،
8/8/1388 تولد هشتمین ستاره ، آقا امام رضاست .....
آي كبوتر كه نشستي روي گنبد طلا
تو كه پرواز مي كني تو حرم امام رضا
خوش به حال تو كه پرها داري
روي گنبد طلا جا داری
.......
این دفعه چیزی ندارم بگم ، جز :
دوری ، جدایی ، دلتنگی
.......
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک
چرا باید به دور تو بگردم ؟!
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم !
من در این شهر غریبم و در این خاک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
آتش عشق چنان در دلم افروخته بود
دیده گر آب نمی ریخت جگر سوخته بود ...
گرچه ای دوست غرور دلت مرا درک نکرد
آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد
خیلی سخته که بغض داشته باشی ،
اما نخوای کسی بفهمه !!
خیلی سخته که سالگرد آشنایی با دوستتو
بدون حضور خودش جشن بگیری !!
خیلی سخته که روز تولدتو همه بهت تبریک بگن
جز اونی که انتظارشو داری !!
خیلی سخته غرورتو به خاطر یه نفر بشکنی
بعد بفهمی دوستت نداره !!
سخت است می نوش کسی دیگر بود
شمع خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود
گرچه تو دشمن پر کینه ی قلبم بودی
کینه ات شیرین بود
مثل حلوای شب یلدا بود که مادر میپخت
مثل لبخند گل سرخ که در فصل بهار
به همه راز محبت می گفت
کار تو با دل من تنها بشکستنو بشکستن بود
اما به خدا شیرین بود
غم دل چه باز گويم كه تو را ملال گيرد
كنم اين حديث كوته ، كه غم دراز دارم
عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
همیشه ابرها گریه می کنن
ولی همه عاشق ستاره ها می شن .
دل ابرا پُره .....
یادت باشه چشمک ستاره ها
ابرها رو از یادت نبره
باز باران بی ترانه
گريه هايم عاشقانه
می خورد بر سقف قلبم
ياد ايام تو داشتن
می زند سيلی به صورت
باورت شايد نباشد
مرده است قلبم ز دستت
فكر آنكه با تو بودم
با تو بودم شاد بودم
توی دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار پای عقربه ها لنگ می شود
هرکس بجز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
از همه اندوهگین تر کسی است که بیشتر می خندد .
زندگی تکرار است:
تکرارحوادث
سرکوب حـقایق
مرگ شـقایق
له شدن موری زیـر پا
شکستن دل ها
تنهایی مادری پیـر وفـداکار
گریه نوزادی در قنداق …
زندگی شیرین است :
انتظارِ عاشــــقی بی تاب
لحظه بوسیدنِ پـدری خسـتـه
دیـدار دو دلــدار
بارانِ بـهاران …
زندگی تلخ است:
اشکی در پی دلـدار
التماس چشمها
غروب آخرین دیدار
پژمردن یک گل
سراب بیابان
بغضی بی فریاد ….
آری زندگی اینهاست !!!
اما اینها مهم نیست
مهم این است که
خدایی بالای سر ماست !!!!
گریه ها کردم ولیکن سوز عشق از دل نرفت
هرگز این آتش نگردد سرد با این آبها !
در مکتب ما رسم ، فراموشي نيست
در مسلک ما ، عشق هم آغوشي نيست
مهر تو اگر به هستي ما افتاد
هرگز به سرش خيال خاموشي نيست
تمام ناتمام من با تو تمام میشود .....
ای دل چه کنم به او که دلدار تو نیست
از یار چه پرسم که چرا یار تو نیست
با او چه سخن تو خود گرفتار شدی
ما را چه گناه که او وفادار تو نیست
مهم نيست كه پیام منو مي خوني يا نه
مهم نيست كه جواب ميدي يا نه
مهم نيست كه برات مهم هستم يا نه
مهم نيست كه دوستم داري يا نه
مهم اينه كه تو مهمي ...
کاش در کتاب قطور زندگی ، سطری باشیم ماندنی
نه حاشیه ای از یاد رفتنی ...
اگر تنهاترين تنهايان شوم
باز هم خدا هست
او جانشين تمام
نداشتههاي من است
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
شاد باش كه از شادي تو دلشادم
تا تو شادي ز غم هر دو جهان آزادم
لذت زندگي من همه خرسندي توست
بي وفايم كه وفايت برود از يادم
صحبت ما و تو همچون صحبت خار و گل است
بي تو ما را خوش نباشد
گر تو را بي ما خوش است
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی
من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن
سخن ها دارند برای گفتن
غزل ها دارند برای از تو سرودن
و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن .
کاش می دانستی
که من تو را دوست دارم
کاش می دانستی !!!
کاش بدونی نبودنت ، ندیدنت ،
یا واسه همیشه رفتنت
هرگز بهونه نمی شه
واسه از یاد بردنت ....
افلاطون میگه :
اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی
زیاد جدی نگیرش
چون کار دل دوست داشتنه ...
درست مثل کار چشم که دیدنه ...
ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی
بدون داری چیزی رو تجربه می کنی
که اسمش عشق واقعیه .
( من اولین باره دارم اینجوری تجربش میکنم )
گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم
منت عشق از نگاه پر شرابت میکشم
ناز چندین ساله چشم خمارت میکشم
تا قیامت باقی ست اینجا انتظارت میکشم
ماه من غصه نخور زندگی جزر ومد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب وبد داره
ماه من غصه نخور گریه پناه آدمهاست
تر و تازه موندن گل مال اشک شبنم هاست
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی ؟ شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا من هم جدا
اگر روزی دلت لبریز غم بود
گذارت بر مزار کهنه ام بود
بگو این بی نصیب خفته در خاک
یه روزی عاشق و دیوانه ام بود
شرمم کشد که بی تو نفس می کشم ....
تا زنده ام بس است همین شرمساری مرا ....
وقتی که دل پنجره ها می گیرد
یعنی که ازین دست دعا می گیرد
با لهجه ی بومی دلت حرف بزن
تو آه بکش . آه .... خدا می گیرد
یه قاصد خبرم داد که آفتاب لب بومه
نوشتم رو تن شب که خوشبختی تمومه
نه من مونده نه مایی ، نه حرفی نه صدایی
هزار دفعه شکستم ، عجب حادثه هایی
نپرس از شب و روزم ، تو خوابم تو چه خوابی
به مستی شبو تا صبح ، خرابم چه خرابی
به شب زل زده بودم
به این عشق : که شب مهتابی میشه
نگاهم به هوا بود
به این عشق : که روز آفتابی میشه
بهار پشت زمستون
پس از تو
برام قصه ی غم داشت
نبودی که نبودی
پس از تو
بهارم تو رو کم داشت
به گل طعنه زدم من
به این عشق : که تو فصل بهاری
به غم طعنه زدم من
به این عشق : که تو عشقو میاری
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم ، سرابم می دهند
عشق می ورزم ، عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی ؟ آفتاب !!!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاین ، با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم ، رو می کنم
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن !
من خودم خوش باورم ، گولم مزن!
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی ، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه !
هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه !
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
( این شعرو دوست دارم اما در مورد دوست
من صادق نیست . چون بیشتر ، این من بودم
که باعث ناراحتیش میشدم .
اون تا یاد دارم خواسته غمو از دلم برداره اما .... )
خداوندا !!!!
نمی دانی كه انسان بودن
و ماندن در این دنیا
چه دشوار است ......
آن زمان كه حس كردي انساني نفرت انگيز ،
بي ارزش و ناپاك هستي
و كسي را توان التيامت نيست ،
بخاطر بسپار دوست من :
خداوند مي تواند .......
آن زمان كه به واسطه زشتي عملت
شرمسار شدي و پنداشتي نابخشودني هستي ،
بخاطر بسپار دوست من :
خداوند مي تواند ......
آن زمان كه به پنهان كاري دست زدي
و پنداشتي كسي را توان ديدن آن نيست ،
بخاطر بسپار دوست من :
خداوند مي تواند ......
آن زمان كه سخني را به آهستگي بر زبان آوردي
و پنداشتي كسي را توان شنودن آن نيست ،
بخاطر بسپار دوست من :
خداوند مي تواند .....
و آن زمان كه پنداشتي هيچ كس نمي تواند
خود واقعي تو را دوست بدارد
بخاطر بسپار دوست من :
خداوند مي تواند .....
من بشکنم برنجم ، فدای تار موهات
مهم تویی نرنجی ، برس به آرزوهات
سلام
انشاله که سال نو را به خوبی و خوشی شروع کرده باشین
.
جای دشمنتون خالی ، سال نوی من طوری شروع شد که ...
البته ، نه ، وای خدا ، در هررررر حال شکرت
.
کمی بعد تحویل سال ، وقتی پیش روی همه ،
نوبت به فال من از کتاب حافظ که رسید ،
این شاعر شیرازی آبرو برام نذاشت
:
در آ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه ی دل هر آنچه می دارم
بجز خیال جمالت نمی نماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
ببوی گلبن وصل تو می سراید باز
اما چند لحظه بعد ، توی ساعتهای اولیه سال جدید 88
غمهام تشدید شد
،
در حالی که به خیال خام خودم فکر میکردم
« شروع سال نو رو همه به هم تبریک میگن و
پیام تبریکمو از چند روز قبل براش آماده کرده بودم
» ،
اون و اطرافیانش آنچنان دلمو سوزوندن که تا چند ساعتی
گیج و منگ ، فقط نشستم تو اتاقم . همیشه خودش
و تمام کسایی رو که دوسشون داره ،
تاااااا میتونستم دعا میکردم .
اما حالا که اینطور شد ،
چند برابر بیش از پیش دعاشون میکنم
،
چون میگن خدا صدای دلهای شکسته رو بیشتر میشنوه و
آرزوی همیشگی منم شادی اونه و
کسایی که دوسشون داره
.
چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی
خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی ؟
به هر لب دعای تو فرشته بوسه می زند
برای درد بی امان چرا دعا نمی کنی ؟
ز پرنیان بسترت شبی جدا نبوده ای
پرند خواب را زخود چرا جدا نمی کنی
به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی ؟
سحر ز باغ ناله ها گل مراد می دهد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی ؟
دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود
پرنده اسیر را چرا رها نمی کنی ؟
ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمه شب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی ؟
به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمی کنی ؟
ازون وقتی که تصمیم به رفتن گرفت ، تا حالا ،
تمام تلاششو می کنه که من بیخیال شم
. ولی من ....
امشبم آفهاشو خوندم
. سراسر تهدید
!
همینکه یه خبری از خودش بهم داد
،
نمی دونه که ناخواسته کلی خوشحالم کررررررد![]()
( هر چند ابراز تنفر بود
) ، البته طبق معمول فهمیدم
بااااز هم باعث آزارش شدم
و این حالمو گرفت
.
15 بهمن بود ، اونشب لعنتی![]()
که من باعث رنجشش شدم
و
20 بهمن روزی که بر خلاف میل باطنیم
با هم خداحافظی کردیم
،
البته اون خداحافظی کرد اما من نه ، ابدا .....!
خسته شده بود و بریده بود .
منم بش حق دادم ، چون واقعا حق داشت
،
اما من هیچوقت جدایی برای همیشه رو قبول نکردم .....
الان 49 روزه ، شب و روزم جاش عوض شده
:
هنوز گیج موندم و روزام مثل اینه که دارم کابوس میبینم
.
در مقابل ، شبها همش خوابشو میبینم
و
هر شب به عشق اون خوابای خووووف خووف می خوابم
.
خدایا ! این روزا رو برای هیییییشکی نخواه
.
درسته ، 49 روز شاید چیزی نیست .
اما برای من هر روزیش کلی به سختی شب شده .
ولی هر چی باشه ، وقتی فکر می کنم ،
غم عشق خیلی شیرینه
.
جوریه که آدم از رنج و انتظارش لذت میبره
.
ولی ای کااااااش همه ی غم و غصه ها ، همین طور بود
.
الهی ! گرفتاریها و غم همه رو برطرف کن![]()
......
اخراجیها 2 هم بالاخره اومد رو پرده سینما .
اونم خیلی اخراجیا رو دوست داره
.
چقدر دلم میخواست با هم ....
کاش همه ما آدمها ، واقعا به این گوش می کردیم .
اونوقت بود که دیگه غمی نمیموند :
دل حرم خداست .
به غیر ، اجاره مدهیدش !
خدایا ! حتی اگه دوستم نداره
تو میتونی بذاری تنهام نذاره !!!
مثل کبریت کشیدن در باد دیدنت دشوار است !
من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
میکشم آخرین دانه ی کبریتم را در باد
هرچه بادا باد
آنکه دلداه شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود ! عشق من به دنبالش
برود ! چشم من نگهدارش
دلم تنهاست ، ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد غصه آمد ماتم آمد
خدا را این میان کم دارم امشب
شب بود و شمع بود و من بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت
و
من ماندم و غم
سنگ قبرم را نمیسازد کسی
مانده ام در کوچه های بی کسی
سوختم ، خاکسترم را باد برد
بهترین دوستم مرا از یاد برد
عشق یعنی
وقتی که یه نفر قلب تو رو میشکنه
و حیرت انگیزه که
تو با قطعه قطعه ی قلب شکستت
هنوز هم دوسش داری .
همیشه رفتن رسیدن نیست
ولی گاهی برای رسیدن باید رفت
در بن بست هم راه آسمان باز است
پس پرواز را بیاموز
خیال نکن که بیخیال از تو روزگارتم
به فکرتم به یادتم
زنده به انتظارتم
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ت میکرد ،
چی بهت گفت ؟
گفت : اونجا که می ری ، آدما میشکننت ...
غصه نخوریا ، تنهات نمیذارم .
تو وجودت هستم .
تو وجودت عشق میذارم که بگذری .
قلب که جا بدی .
اشک که همراهیت کنه
و مرگ .....
که بدونی برمیگردی پیش خودم !
دلگیری ها را روی شن بنویس
تا باد بخشش آن را ببرد
و مهربانی را روی سنگ مرمر بنویس
که هیچ وقت از بین نرود .
من هم از کوی تو گر بستم بار
باز با کوی تو دارم سر و کار
چشم دل ، سوی تو دارم شب و روز
چشم بر کوی تو دارم شب و روز
گر ز آزردن من هست قرض ، مُردن من
مُردم ! آزار مکش از پی آزردن من
من بی تو یه نا تمومم ، من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو نذار بمونم ، من بی تو نه نمی تونم
حادثه رفتن تو بود
مهم نبود غرور من
مهم نبود شکستنم
به پای تو نشستنم
مهم تو بودی عشق من
نه قصه ی دل بستنم
رفتی و خاطرات تو
قلبمو آتیش میزنه
اشکام به وقت رفتنه
عذاب تلخ باختنه
ارزششو داشت عشق من
معجزه ی شناختنت
مهم نبوده سوختنم
دور از تو پرپر زدنم
به افتخار عشق تو
میگم که بازنده منم
بی وفا عشق من
به خدا اشک من ، می مونه رو گونه م
تا بیای پیش من
رفتی و بعد تو چه زجری کشیدم
هنوز تار موتو به دنیا نمیدم
تو رو به خاطراتمون ، تو منو بی خبر نذار
تو رو به اشکمون قسم ، منو چشم به در نذار
خیلی وقته از چشام بی تو بارون میباره
دل نا امید من تو رو آرزو داره
ای همیشگی ترین ،
آه ای دورترین
سوختن کار من است ،
نگرانم منشین
بردی از یادم ، دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم ، در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم ، فتادم به بند
ای گُل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
زمونه ازم پرسید :
چه کسی رو خیلی دوست داری ؟
کاش من راجع به تو هیچی بهش نگفته بودم .
آخه رسم زمونه اینه که
هر کیو که دوست داری ازت می گیره
.
خواست الهی ...
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و
خدا هر بار به فرشتگان
این گونه می گفت :
می آید .
من تنها گوشی هستم
که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد .
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند .
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست .
گنجشک گفت:
لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود
و سرپناه بی کسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این طوفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم؟
کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست .
سکوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند ...
خدا گفت :
ماری در راه لانه ات بود
خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات
را واژگون کند .
آن گاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت :
و چه بسیار بلاها که
به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
.......
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن
سلام
سال 87 هم داره آخرین تیک تا ک هاش رو به صدا در میاره .
با همه ی شادی ها و غم هاش .....
همیشه هر سال می گفتم عید نوروز حال و هوایی داره
که حتی از هفته ی قبلش ، بی دلیل آدمو شاد میکنه .
امسال که چیزی از شادیش هنوز نیومده
،
با این اوصاف حرف سالهای گذشته مو پس میگیرم .
اما به هر حال اطرافیان که گناهی ندارن
،
پس به خاطر خوشی دل مهربون و نازک اونا هم که شده ،
گاهی آدم مجبوره خودشو شاد نشون بده .
میگن بدترین درد اینه که بغض راه گلوتو بگیره و نتونی گریه کنی
،
خب اینم که درد دیرینه ی ماست
!!!!
ولی مطالب این پست رو به خاطر اومدن بهار
سعی کردم زیاد غمگین ننویسم
.
......
خدایا ! شکرت به خاطر همه ی نعمتهایی که تو سال 87 بهمون دادی![]()
و تمام لحظه هایی که تنهامون نذاشتی
که اگه تو بامون نبودی ،
ما هم طاقت نمیاوردیم .
همه ی نعمتهات ....ریز و درشت ....
مثل همیشه اونقددددددر زیاده که با ذهن زمینی مون نمیتونیم بشماریم .
خدایا ! شکرت :
به خاطر دوستی که تابستون 87 بهم دادیش ![]()
و خواست تو این بود که زمستون 87 بره
!
به خاطر اون دوست که بنده ی خوب توست
،
لحظه هایی کنار من گذاشتیش تا بارها و بارها به غم هام گوش کنه ،
با آرامشش و آوردن هر چه بیشتر یاد تو توی دلم آرومم کنه
و در نهایت اشکمو تبدیل به قهقهه خنده کنه .
به خاطر تمام لحظاتی که زحمتهای مادرم رو تکمیل کرد که :
1- بهم بفهمونه نباید جز تو به کسی چشم امید و کمک داشته باشم و
2- اون عادت خوبی که خودت می دونی بهم داد .
به خاطر تمام کمکهای روحی و حتی درسی که بهم کرد .
خدایا ! خودت بهتر می دونی ،
نه اینکه بگم فقط به خاطر لطفهایی که در حقم داشته
دوستش دارم یا از تو فرصت می خوام
تا اشتباهات بی حدم رو جبران کنم ....
نه خداجونم .... دوسش دارم چون تو خودت می دونی
که اون لایق دوست داشتنه
،
چه از لحاظ منطقی ، چه احساسی .
پس بارها و بارها ازت تشکر میکنم ![]()
و سال 87 رو دوست دارم چون منو باش آشنا کردی .
.........
خدای خوب و مهربونم ! توی سال 88 هم نعمتها و الطافت
رو از ما دریغ نکن و لحظه ای تنهامون نذار و ما رو به حال خود رها نکن .
تو فقط با ما باش ، که اگه تو باشی ، بنده هاتم هستن .
و بهمون چشم ، عقل ، معرفت بده که لطفهای تو را نادیده نگیریم
و بدونیم هر چی داریم از توست و
ما بنده های کوچکت فراموشت نکنیم .
خدای بزرگ و بخشندم ! توی سال جدید با قدرت و عظمت خودت ،
دل همه ی مردم رو شاد ، تنشون رو سالم ،
لبشون رو خندون و توی روزای سال 88 موفق قرار بده .
......
راستی ، 88 سال گاوه
. نمی دونم گاو چطور سالی میاره
ولی خودش که حیوون بامزه ایه
:
شاخ میزنه
، ما ما میکنه ( صداش خیلی باحاله )
،
چشماشم خوشگله
.
هان ، یادم رفت .... بابا ، بیچاره کلی سودمنده
!
اگه شیرش نبود من یکی ، صبحا چیییییی کار می کردم ؟!!! ![]()
اما گناه داره ، وقتی میفرسنش اون دنیا ،
گوشتشو میبندن به شیکم ما ! پوستشم .....
به هر حال امیدوارم سال خوبی برای همتون باشه .![]()
اگه الان روزای گذشته بود ، تمااااام اینا رو به عنوان sms تبریک نوروز
واسش میفرستادم
تا صداش در بیاد !
شانسش گفته ، از دستم راحته !!! ![]()
.........
نوروز پیامبر مهر است که مرا وامی دارد
تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم .
نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند .
کارگردانی است نوروز که می گوید : نور . صدا . حرکت .....
و من برای به دست آوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم .
شیشه می شکند و زندگی می گذرد .
نوروز می آید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است
پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت .
زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند .
نوروز جشن نکوداشت نگاه توست پس نوروز بر تو فرخنده باد .
با تو از خاطره ها سرشارم .
جشن نوروز تو را کم دارم .
سال تحویل دلم می گیرد .
با تو تا اخر خط بیدارم .
پیام نوروز این است :
دوست داشته باشید و زندگی کنید .
زمان همیشه از آن شما نیست .
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد .
پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند .
باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند .
از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی .
از نوروز می آموزیم که هیچ وقت کسی را نا امید نکنیم .
شاید امید تنها دارایی اش باشد .
نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است
که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر
عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند .
پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی .
نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست .
اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد .
نوروز ایین رفاقت را نگاهبانی می کند
که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند .
در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم .
شبانگاهان که شبنم آیتی بخشد بهاران را
بهاری خوشتر از شبنم برایت آرزومندم
ز کوي يار مي آ يد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
ایرانیان باستان اولین فصل سال را به آر یعنی آورنده ی بهترینها نامیدند .
در آستانه ی بهار بهترینها را برای شما آرزومندم .
خنده بر لب ...
شوق در دل ...
غم ها دور ....
سلامتی همراه ....
وصل ها نزدیک ...
مهربانی ها سبز ...
کینه ها بر باد ...
همچو طبیعت نو شویم ....
شادی هدیه دهیم ....
وقتی می خوای بشیینی بای هفتسین
از خدا بخواه که هیچ دلی نباشه غمگین
ازین فرخنده فروردین و فرخ جشن نوروزی
نصیب دوستان ما سعادت باد و بهروزی
جهان است شادان به پندار نیک
ز پندار نیک است گفتار نیک
چو پندار و گفتار تو نیک شد
نیاید ز تو غیر کردار نیک
فرا رسیدن نوروز این میراث کهن ایران زمین بر شما مبارک
یک نفس یاد خدا
یک سبد خاطر آسوده و شاد
یک بغل شبنم آرامش صبح
یک هزار آینه از جنس دعا
همه تقدیم تو باد
عیدت مبارک
فرا رسیدن نوروز باستانی ،
یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم
بر همه ایرانیان پاک پندار ، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد
سايه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستي بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
اين است هفت سين آريايي
نوروز مبارک
با آرزوي
12 ماه شادي
52 هفته پيروزي
365 روز سلامتي
8760 ساعت عشق
525600 دقيقه برکت
3153000 ثانيه دوستي
سال نو مبارک باد
هفت سین
سنجد : نماد سنجد اقدام کردن استو گذاشتن ان در سفرهگرايش به عقل است .
سيب : نماد صحت و سلامت فرد و جامعه است .
سبزه : نشان خوش اخلاقی ، خرمی و شادی است .
سمنو : نمادقدرت است و آدم در زندگی خود بايد قوی باشد .
سير : نماد مناعت طبع و دست نگه داشتن از تجاوز به حقوق ديگران است .
سرکه : پذيرش نا ملايمت ونماد رضا و تسليم است .
سماق : سنبل صبر و بردباری و مبارزه برای خواسته ها و آرزوهاست .
سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
و قلب من نیایش می کند :
خدایا ! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
با تحسین و حیرت
زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو» ست
خدایا مرا برکت آن بخش
که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم
به برادران و خواهرانم یاری برسانم
تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند
و هر روز نیایش کنم :
در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد
آمین
دوستت ندارم ....دوستت ندارم ....
اما نمی دونم چرا وقتی نیستی غصه م می گیره
شبا چراغ دلت رو روشن بذار تا فرشته ها راه پاکی رو گم نکنن
شبهای بی فرشته سنگین می گذره
مثل روزای بی تو
ميگن دلتنگي قشنگترين هديه عشقه
حالا من با اين هديه قشنگ تو چيكار كنم ؟
دو چیز هیچ وقت از یاد آدمها نمیره
یکی : دوست های خوب
یکی : روزهای خوب
یه چیز هم هیچ وقت از دل آدمها بیرون نمیره :
روزهای خوب که با دوستهای خوب داشتی
دل به دلداران سپردن کارهر دلدار نيست
من به تو جان مي سپارم دل که قابل دار نيست
دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم توی ظالم دلی آهنربا داری
تکرار همه چیز تو دنیا خسته کننده است ٬
اما تو مثل نفسی
تکرارت تضمین زندگی منه . . . دوستت دارم . . .
عشق يعني شب نشيني با خدا
گفتگو با ناله اما بي صدا
عشق پرتاب گليست از سوي دوست
هر كجا باشد ، دلم همراه اوست
آسمون به دریا گفت : این بالا خیلی خوبه ٬
همه جا رو میشه دید ٬ دریا گفت :
این پایین از اون بالا هم بهتره ٬
چون فقط تو رو میشه دید ...
تقدیم به آسمون قلبم
از با تو بودن برایم عادتی ساختی
که هرگز بی تو بودن را باور ندارم . . .
به ياد داشته باش :
هروقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن .
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست .
اشکهای تو را پاک می کند و دستهايت را
صميمانه می فشارد .
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت .
و اگر باور داشته باشی می بينی ستاره ها هم
با تو حرف می زنند .
باور کن که با او هرگز تنها نيستی .
فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کنی .
دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم .
سال خوبی داشته باشید ![]()
سلام
ولادت با سعادت خاتم الانبیا ، حضرت محمّد ( ص ) و امام جعفر صادق ( ع )
رو به همگی تبریک میگم .![]()
انشاله که توی این روز همتون عیدی خوبی ازین دو بزرگوار بگیرید .![]()
![]()
از لطف زیاد دوستای عزیزم تشکر میکنم . با نظرای پرمهرتون حسابی خوشحالم کردین .![]()
.............
بالاخره منم عاشق این دانشگاه شدم
؛ دبیرستانمو خیلی دوست داشتم .
اونقدر بهمون خوش میگذشت که با دوستام هیچ وقت دوست نداشتیم تعطیل شیم
و
تا روزای آخر میرفتیم مدرسه ![]()
( البته اونقدر بدجنس بودیم که روزای آخر نذاریم
کلاسا تشکیل شن
.... مدرسه بدون درس ، شیرین تر از عسله
.....یادش بخیر )
خلاصه از بس دوران دبیرستان و پیش دانشگاهیمو دوست داشتم ،
وقتی وارد دانشگاه شدم ، یه جورایی فسردگی گرفتم
.
هر روز با زجر و آه و ناله پامو میذاشتم توش ، اما چند ماهی هست که
.....
پنجشبه روز آخر بود . از بس دلم گرفته بود و احساس دلتنگی می کردم
،
زد به سرم ، شروع کردم به : از در و دیففففففففالش عکس
گرفتن
!!!! ازینا بد تر : پنجشنبه ناکام موندم
! چشمم روشن نشد به جمال ...![]()
واااااااااای ! روزای قبلشم که حالگیری پشت حالگیری ...... هر چی زور میزنم
چشم این بنده خدا بهم نیفته ، فایده نداره
.... خییییلی اعصابم خورد میشه وقتی
میبینم اینقدر خودشو خسته میکنه و من باعث میشم راهشو کلی دور کنه و
فضای سبز و دانشکده ها رو دور بزنه و کلی لقمه دور سرش میچرخونه که منو نبینه
،
باز تا میام خیر سرم یواشکیش نگاه کنم ، همون موقع سه می شه
بدددددددددد
!!!!!!! فکر کن ! با این هیکلای گنده مراسم قایم موشکم
اجرا میکنیم
.... حالا کجااااااا ؟ ....... محل کسب علم و دانش ......
دِهَهههههههه !!!!!! گلاب به روتون ، روم به دیوار ، جای حراست خالی
!
اینام شده آخرین زهرهای سال 1387
. آخی . بمیرم . کاش روز آخری اینقدر اذیت نمیشد![]()
خدایا ! این سه هفته برای همه ، حسابی به خیر و خوشی بگذره
اما برای من
هر چی زودتر بگذره البته به خیر . تحملش سخته اما چاره ای ندارم
.
هر چند حتی انتظارشم شیرینه
اما خب ، سخته دییییییییییییییجه
!
از صاحب مهربون اسم قشنگش میخوام حاجت دل همه رو برآورده کنن
.
آدم عزیزاشو فراموش نمیکنه
بلکه به ندیدنشون عادت می کنه
تقدیم به اونی که عادت به ندیدنش
مثل فراموش کردنش غیر ممنکه
آرزوهاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه .
خدا یادش نمیره ....
ولی
تو یادت میره که چیزی که امروز داری ،
آرزوی دیروزت بود .
بدان ای نازنین ! آنچه شکستی ،
تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودم .
تا دنیا دنیاست تو بمون کنارم
من هیچ کسو غیر تو دوست ندارم
تا دنیا دنیاست دل من فداته
اون دلی که عاشق خنده هاته
نفس نفس تو سینه ام عطر نفسهای شماست
اگر که قابل بدونید ، خونه ی دل جای شماست
باران باش ، ببار ....
نپرس پیاله های خالی از آن کیست ؟
دل من تنگ تپیدن با توست
پس کجایی تو ؟ کجا ؟
بی تو چون ماهی دور از دریا
دل من میمیرد .....
شکسپیر میگه : به دنبال کسی نباش که با اون زندگی کنی
بلکه به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
خدایا تمام نعمتهایی که داریم از کرم توست
لیاقت سپاسگزاری بده
وتمام مشکلات و مصائب درنتیجه گناهان ما است
گاهی هم برای امتحان
خدایا اگر امتحان است ، صبر بده
تا سر بلند شویم
و اگر مکافات عمل بدمان است، ببخش
که تو ارحم الراحمینی
دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد
خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
تو مرا میفهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا میخوانی !
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من میمانی ....
همدم گل گشته ام ، همبستر خاکم مکن
قطره قطره می چکم ، از چشم خود پاکم مکن
عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني
يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن
نقش كردم رخ زيباي تو بر خانه دل
خانه ويران شدوآن نقش به ديوار بماند
یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه می نویسم :
برای آنکه باید باشد و نیست ...
شمع بزم محفل شاهان شدن شوقي ندارد
اي خوش آن شمعي كه روشن ميكند ويرانه اي را
اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم
اگر چه روبرویی مثل آیینه با من
ولی چشمام قسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل ، همه دلهای عالم
همه دلها رو می خوام که عاشق تو باشم
تویی عاشق تر از عشق ، تویی شعر مجسم
تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل ، شراب ناب شیراز
هزار میخونه آواز ، هزار و یک شب راز
میخوام تو رو ببینم ، نه یک بار
نه صد بار ، به تعداد نفسهام
برای دیدن تو ، نه یک چشم
نه صد چشم ، همه چشمها رو میخوام
تو رو باید مثل گل نوزاش کرد و بویید
با هرچی چشم تو دنیاست فقط باید تو رو دید
تو رو باید مثل ماه رو غله ها نگاه کرد
با هرچی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد
من و خدا ...
گفتم: خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغه ي دیروز بود و هراس فردا ، بر شانه های صبورت بگذارم ...
آرام برایت بگویم و بگریم ... در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی ، که در تمام
لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ... من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام
که تو اینگونه هستی ... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ...
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم؟
گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه
فرود آید عروج می کند ... اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای
روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ...
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود ...
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ... آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ...
تو هرگز گوش نکردی ... و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر
چه هست ، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید ...
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ...
پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ...
بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ...
می خواستم برایم بگویی ، آخر تو بنده ي من بودی ... چاره ای نبود جز نزول درد ،
که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی ...
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت : اول بار که گفتی "خدا"
آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ..
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ..
من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کن
همان بار اول شفایت می دادم ...
گفتم : مهربانترین خدا ... دوست دارمت ...
خب ..... میرسیم به چهارشنبه سوری .
تا اونجایی که یادمه همیشه عاشق چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتیشش بودم![]()
![]()
و هرسالم بهم خوش گذشته خدا رو شکر . هر سال ازین شب خاطره های خوش
فراوون دارم ، اما امسال اصلا و ابدا نه حوصله شلوغ بازی ها و جمعیت آدمای
چهارشنبه سوریو دارم و نه نوروز
، خداااااایا ! اینی که گفتم ، ناشکری نباشه
!
خشمت منو نگیره
. تو خییییییییییییلی مهربونی
. نعمتهای زیادی به من دادی
.
خدا جونم شکرت
. اما آخه خب دل و دماغ ندارم
. فقط هم یه جور مشکلم حل میشه
،
خودت که بهتر می دونی . صد در صد میدونم که توی این مسئله مثل همیشه
حکمتی از حکمتهای تو هست . بخاطر همین صبر میکنم تا هر وقت خودت صلاح
میدونی و به هر شکلی خودت میدونی .........
حیف ! چقدرررر دلم میخواست چهارشنبه سوری ، اونم بود ![]()
![]()
![]()
....... این تعطیلی
3 هفته ای دانشگاه برام زجر آوره . خدا صبرم بده واقعا
.
............
این چند تا sms رو اگه اجازه داشتم ، واسش میفرستادم ، این مدت کلی
از دست من و sms هام راحت شده :
چهارشنبه سوری نزدیکه . یه وقت نری از رو آتیش بپری .
آخه تجربه ثابت کرده اگه جیگر بره رو آتیش کباب میشه .
با یاد سرخی گونه هات..
درخشش چشمات ..
داغی عشقت
از رو آتیش میپرم
دوستت دارم آتیش پاره . چهارشنبه سوری مبارک
چهارشنبه سوری هر آتیشی که دیدی به یاد قلب منم باش
آخه از دوریت بدجوری آتیش گرفته![]()
![]()
![]()
مراسم چهارشنبه سوری
بوته افروزی
در ایران رسم است كه پیش از پریدن آفتاب ، هر خانواده بوته های خار و گزنی
را كه از پیش فراهم كرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت
« گله » كپه می كنند . با غروب آفتابو نیم تاریك شدن آسمان ، زن و مرد و پیر و جوان
گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند . در این هنگام از بزرگ تا كوچك
هر كدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند ، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری
و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی به هستی خود بخشند .
مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند :
زردی من از تو ، سرخی تو از من
غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه ، ای كلیه جاردنده ، بده مراد بند
خاکستر چهارشنبه سوری ، نحس است ، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن ،
زردی و ییماری خود را ، از راه جادوی سرایتی ، به آتش می دهند و در عوض سرخی و
شادابی آتش را به خود منتقل می کنند .
سرود " زردی من از تو / سرخی تو از من "
هر خانه زنی خاكستر را در خاك انداز جمع می كند ، و آن را از خانه بیرون می برد و
در سر چهار راه ، یا در آب روان می ریزد . در بازگشت به خانه ، در خانه را می كوبد و به
ساكنان خانه می گوید كه از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است .
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند . او بدین گونه همراه خود
تندرستی و شادی را برای یك سال به درون خانه خود می برد . ایرانیان عقیده دارند كه
با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانكار می پالایند و دیو
پلیدی و ناپاكی را از محیط زیست دور و پاك می سازند . برای این كه آتش آلوده نشود
خاكستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد .
مراسم کوزه شکنی
مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی ، كمی نمك به علامت
شور چشمی ، و یكی سكه دهشاهی به نشانه تنگدستی در كوزه ای سفالین می اندازند
و هر یك از افراد خانواده یك بار كوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر ، كوزه را بر سر
بام خانه می برد و آن را به كوچه پرتاب می كند و می گوید : « درد و بلای خانه را ریختم
به توی كوچه » و باور دارند كه با دور افكندن كوزه ، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی
را از خانه و خانواده دور می كنند .
همچنین گفته میشود وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت ،
در روم وبسیاری از کشورهای اروپایی ، روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد میترا
جشن گرفته میشد . ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی كه در محاسبه
روز كبیسه رخ داد . این روز به 25 دسامبر انتقال یافت .
فال گوش نشینی
زنان و دخترانی كه شوق شوهر كردن دارند ، یا آرزوی زیارت و مسافرت ، غروب شب
چهارشنبه نیت می كنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو
می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیك و بد گفتن و تلخ و شیرین
صحبتكردن رهگذران تفال می زنند . اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند ،
برآمدن حاجتو آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند ،
رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست .
قاشق زنی
زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با كاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام
در كوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنكه حرفی بزنند
پی در پی قاشق را بر كاسه می زنند .
صاحب خانه كه می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل ،
برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در كاسه های آنان می گذارد . اگر قاشق زنان در قاشق زنی
چیزی به دست نیاورند ، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد . گاه مردان
به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به
قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند .
آش چهارشنبه سوری
خانواده هایی كه بیمار یا حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان
نذر می كردند و در شب چهارشنبه آخر سال « آش ابودردا » یا « آش بیمار » می پختند و
آن را اندكی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می كردند .
تقسیم آجیل چهارشنبه سوری
زنانی كه نذر و نیازی می كردند در شب چهارشنبه آخر سال ، آجیل هفت مغز به نام
« آجیل چهارشنبه سوری » از دكان رو به قبله می خریدند و پاك می كردند و میان خویش
و آشنا پخش می كردند و می خورند . به هنگام پاك كردن آجیل ، قصه مخصوص آجیل
چهارشنبه ، معروف به قصه خاركن را نقل می كردند . امروزه ، آجیل چهارشنبه سوری
جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است .
گرد آوردن بوته ، گیراندن و پریدن از روی آن و
گفتن عبارت « زردی من از تو ، سرخی تو از من »
شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است.
هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به
ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است .
دلاتون مثل آتیش چهارشنبه سوری گرم و گرمی بخش .
زندگیتونم مثل آتیش چهارشنبه سوری پاک و عاری از هر گونه غصه و غم .
شاد باشید و دیگران رو هم شاد کنید .
سلام
امیدوارم که خوش و سلامت باشین .
این روزا یکی از دلخوشیام به حرفامونه که سیو شده تو کامپیوترم
. حالی
می ده
. بعضی روزا اوقات
فراغت میشینم میخونمشون
، یه دفترم برداشتم توش جاهای مورد
توجهشو مینوسم
، یه چیزی تو مایه
های خلاصه نویسی دروس
!!! البته این ترم خدایی درسامم خلاصه
نویسی می کنما
.....
دوشنبه برای من روز جالبی بود
. مثل همیشه با عقل خردم تو کارای اون
بزرگوار بالایی موندم . بعد کلی
خواهش و تمنا ازش بازم بهم لطف کرد و کسیو که ازش خواسته بودم ، در
کماااااال ناباوری تمااااام
نشونم داد
اما ...... همش آرزوم اینه که اون منو نبینه
. چون می دونم دلخور میشه و در
میره
! پس همون بهتر که اصلا چشمش بم نخوره ولی نمی دونم چرا
همش سه میشه
! دوست ندارم
ناراحت باشه . به اندازه کافی ناراحت و اذیتش کردم
. می دونم که نه
دوست داره من ببینمش نه
خودش منو ..... اما خب نمیدونم یا بدشانسی اونه ، یا خوش شانسی
من
و یا اینکه ......
می دونم دوستم نشسته دعا می کنه من فراموشش کنم
، اینو خودش
روزای آخر بهم گفت ....
این تنها
آرزوییشه که از خدا تمنا می کنم
هییییییییییییییییچوقت براش برآورده نکنه !!!!![]()
![]()
![]()
گاهی با خودم فکر می کنم نجوای اون عزیز پاک برآورده میشه یا من روسیاه ؟ ....
اینم می دونم که اون دلش خیلی پاکه و دعاهاش همیشه مستجاب میشه .
اما امیدم به اینه که خدا
صدای بنده های گنهکارش رو هم گوش می کنه .
الهی جدایی و دوری نصیب هییییییچ کسی نباشه
. چون خیلی سخته و
صبرش از خودش سختتر !
اما با اینهمه می دونم بازم وظیفم جز شکر خدا چیزی نیست و شکرشو بجا
میارم . چون شک ندارم این
یکی هم مثل تمام خواستهای اون یکتای بی همتا بدون مصلحت نیست .
اطرافیانم بخاطر سابقه ی احساسی بدون منطقی که داشتم ، میگن « اینم
میگذره و باید تحمل کنی ،
قبلا تونستی ، پس حالام میتونی . » نمی دونم .... شاید حق با اونا باشه و
بتونم ، حالا بر فرض گیریم که بتونم .....
اما مسئله جای دیگه س : این بار درست برعکس قبل ( که همه ی دعا و
زاریم این بود که هر چه زودتر
بتونم فراموش کنم ) ، الان خودم اصلا نمیییییخوام به فراموشی فکر کنم ، نه
صرفا بخاطر احساسی که
بش دارمو فقط احساسی این تصمیمو بگم گرفتم ... نه ... بخاطر اینم
هست که خیلی فکر کردم : مشکل غیر
قابل حلی نمیبینم ، گذشت زمان هم خیلی چیزا رو درست می کنه .
حالا میبینم اون دوستیو نمیتونم و
نمییییخوام با چیزی عوض کنم
. البته مشکل بزرگی هست ....
تهمتهام !!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
....
شاید خودخواهی
باشه ، اما امید دارم به بخشش .... همین .
ولی در نهایت بزرگترین آرزوم براش خوشی و خوشبختیشه
.
اگر خدا تو رو به سوی پرتگاه هم کشاند به او اعتماد کن ...
زیرا یا تو را یا در آغوش خواهد گرفت و یا پرواز را به تو خواهد آموخت !
عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد .
دوست داشتن از خواستن سرچشمه می گيرد .
آسمان وقف نگاهت گل من
مانده ام چشم براهت گل من
هر کجا هستي و باشي گويم
که خدا پشت و پناهت گل من
ماندم به تو اي گلشن زيبا چه نويسم
من مور صغيرم به سليمان چه نويسم
ترسم كه قلم شعله كشد صفحه بسوزد
با اين دل تنگم به عزيزم چه نويسم
خدايا به داده و نداده و گرفته ات شكر :
كه داده ات نعمت است
و نداده ات حكمت
و گرفته ات امتحان
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند :
زمان، کلمات و موقعيت ها.
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند :
آرامش ، اميد و صداقت.
سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند :
رؤيا ها ، موفقيت و شانس .
سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند :
عشق ، اعتماد به نفس و دوستان .
چقدر سخت است منتظر کسي باشي
که هيچ وقت فکر آمدن نيست!
عشق با روح شقايق زيباست
عشق باحسرت عاشق زيباست
عشق با نبض دقايق زيباست
عشق با زهر حقايق زيباست
عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباس
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم
نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم
روز اول شوخی شوخی جدی شد .
شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود
و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو
خیلی سخته وقتی همه کنارت باشن و باز احساس تنهایی کنی .
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشه .
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریونی .
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی دونه .
وقتی به زبون بقیه حرف می زنی ولی کسی نمی فهمه .
وقتی فریاد می زنی و کسی صدات رو نمی شنوه .
وقتی تمام درها به روت بسته است ....
اون موقع دستات رو به سوی آسمون بلند می کنی
و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریونت فریاد می زنی :
« ای خدای بزرگ دوستت دارم ! »
و حس می کنی که دیگه تنها نخواهی موند .....
بعضیا با غصه پیرن بعضیا با غم رفیقن
بعضیا از بس عزیزن هرگز از دلها نمیرن
هر شب که انتظار تو را می برم به روز
شرمنده که بی تو نفس میکشم هنوز
دلي دارم كه در آتش خانه كرده
درون شعله ها كاشانه كرده
دلي دارم كه از شوق فراقت
وجودم را زغم ويرانه كرده
از کدوم جاده میایی تا بشینم سر راحت
ژاله عشق رو ببینم توی چشمای سیاهت
وقتي از غربت ايام دلم مي گيرد
مرغ اميد من از شدت غم مي ميرد
دل به روياي خوش خاطره ها مي بندم
باز هم خاطره ها دست مرا مي گيرد
آموختم ....
آموختم که عشق قلب آدم را می شکند ولی ارزشش را دارد .
آموختم که زندگی جدیست ولی
ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور
باشیم .
آموختم که تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستیست
برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش .
آموختم که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما دارد .
افسوس...
آن زمان که باید دوست بداریم ، کوتاهی میکنیم .
آن زمان که دوستمان دارند ، لجبازی میکنیم .
و بعد ...
برای آنچه از دست رفته آه میکشیم ......
غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت ميكنم
رفته و با رفتنش كاخ دلم ويرانه شد
من در اين ويرانه ها احساس غربت ميكنم
به چه مشغول كنم ديده و دل را
كه مدام دل تو را مي طلبد و ديده تو را مي جويد
چقدر عجيب كه تا فرياد نكشي كسي به طرفت برنميگرده
تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه
تا وقتي كه مريض نشي كسي برات گل نمي ياره
تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد.........
و تا وقتي نميري كسي تو رو نمي بخشه
لحظات شادي خدا را ستايش کن ...
لحظات سختي خدا را جستجو کن ...
لحظات آرامش خدا را مناجات کن ...
لحظات دردآور به خدا اعتماد کن ...
در تمام لحظات خداوند را شکر کن
لذتي که در فراق هست در وصال نيست
چون در فراق شوق وصال هست
و در وصال بيم فراق
اینم یه نوشته ی قدیمی ، موندم شاعرش کی بوده ؟ !!! با مزه س :
دوباره شب شد و من بيقرارم /Connect كن ، زود بيا ، در انتظارم
بيا ، من آمدم پاي Messenger / شدم مسحور آواي Messenger
بيا Hard دلت را ما ببينيم / گلي از گنج Home Pageت بچينيم
بيا Icon نماي بينشانم / كه من جز آدرس Mailت ندانم
بيا امشب كمي Online باشيم / و يا تا صبح تا Sun Shine باشيم
بيا اي عشق Dot Com عزيزم / به پاي تو Wها بريزم
مرا در انتظار خويش مگذار / و پا ز اندازه آن بيش مگذار
بيا اي حاصل Search جهاني / بيا اجرا كن آن File نهاني
بيا در دل تو را كم دارم امشب / حدودا 100 مگي غم دارم امشب
اگر آيي دعايت مينمايم / دعا تا بينهايت مينمايم
اگر آيي دعاي من همين است / و يا نقل بمضمونش چنين است:
مبادا لحظهاي DC شوي يار / جدا از پاي آن PC شوي يار
مبادا نام ما را پاك سازي / و كاخ آرزو را خاك سازي
بمان تا جاودان اندر دل من / بمان تا حل شود هر مشكل من
(( ارزش یابی کلمات ))
سازنده ترین کلمه" گذشت " … آن را تمرین کن .
پرمعنی ترین کلمه " ما "… آن را به کار ببند.
عمیق ترین کلمه " عشق "… به آن ارج بنه .
بی رحم ترین کلمه " تنفر "… از بین ببرش .
سرکش ترین کلمه " هوس "… با آن بازی نکن .
خودخواهانه ترین کلمه " من "… از آن حذر کن .
ناپایدار ترین کلمه " خشم "… آن را فرو ببر .
بازدارترین کلمه " ترس "… با آن مقابله کن .
با نشاط ترین کلمه " کار "… به آن بپرداز .
روشن ترین کلمه " امید "… به آن امیدوار باش .
سخت ترین کلمه " غیرممکن "… وجود ندارد .
عاقلانه ترین کلمه " احتیاط " … حواست را جمع کن .
زیباترین کلمه " راستی "… با آن روراست باش .
دوستانه ترین کلمه " رفاقت "… از آن سوء استفاده نکن .
و هدفمندترین کلمه " موفقیت "… پیش به سوی آن .
تشکر از خدا
روزی مردی خواب دید به عالم فرشتگان رفته است. در هنگام ورود ،
دسته بزرگی از فرشتگان را دید که
مشغول باز کردن چیزهایی هستند که با پیک از زمین می آیند .
او جلو رفت و پرسید : شما دارید چه کار
می کنید ؟ یکی از فرشته ها گفت :
این جا بخش دریافت است . این جا ما دعاها و تقاضاهای مردم از
خدا را دریافت می کنیم . مرد کمی جلوتر رفت و
دوباره دسته بزرگی از فرشتگان را دید که چیز هایی را
بسته بندی و به پیک ها تحویل می دهند . او پرسید :
شما دارید چه کار می کنید ؟ یکی از فرشتگان
گفت: این جا بخش ارسال است . ما چیزهایی که مردم تقاضا کرده اند
برای آن ها می فرستیم. مرد
کمی جلوتر رفت و فرشته تنهایی را دید که بیکار نشسته .
او پرسید : چرا شما بیکارید ؟ فرشته گفت :
کار من این است که تشکرهای مردم را پس بگیرم .
وقتی چیزهایی که مردم نیاز داشتند به آن ها
رسیده ، باید خدا را شکر کنند .
ولی افراد معدودی این کار را می کنند . مرد پرسید :
مردم چگونه باید خدا را شکر کنند ؟
فرشته جواب داد :
خیلی ساده ، فقط کافیست بگویند :
خدایا شکر !
سلام
انشاله که سلامت و خوشین
.
شهادت امام حسن عسگری رو تسلیت میگم .
چند شب بود میخواستم بیام آپ کنم اما متاسفانه فرصت نمیشد .... بالاخره نزدیک عید شد و دو سر خونه ها رو
میگیریمو مییییییتکونیم .
من جدیدا یه چیزی فهمیدم . یعنی دوستم بهم فهموند
، بنا بر شواهد موجود من یکی از چند حالت زیر را دارااااا
هستم و خوووووودم خبر نداشتم :
یا شاخ دارم و میدوم دنبال ملت که شاخشون بزنم
.
یا جزامی چیزی دارم و بالاخره مسریه دیگه
.
یا آدم خوار یا به عبارتی لولو خور خوره م
.
.......
هر چی که هست ، مردم ما رو می بینن ، دو تا پای مبارکشون که هییییچی ، یه 4 تام ازون دوستاشون قرض
می گیرن و هاااااااا بدو
!
البته بعضی مواقع هم از راههای مدرن دیگه ای خودشونو تحت حفاظ می ذارن ، مثلا پشت اتوبوس گنده بک
سرویس دانشگاه جای خوبیه برای سنگر گرفتن
...... آَخه از کجا معلوم ؟ یهو دیدیو من اومدم یه نارنجکی
چیزی شلیک کردم
!
در هر صورت خودشونو هر جوووووری تحت پوشش قرار می دن که نه بنده در زاویه دیدشون باشم ، نه
خودشون قابل رؤیت باشن![]()
![]()
!!!!!
ما که همچنان می گیم : هر چه از دوست رسد ، نیکوست
......جدی ، هر حرکت و رفتار یه دوست ، قشنگی
خودشو داره و هرررررر جوریم باشه ، به دل میشینه
.
البته کااااملا حق دارنااااااااا . آدمی که قدر دوستشو ندونه و عرضه نگه داشتنشو نداشته باشه
، حققققققش همینم
هست
.
این چه عشقیست ؟ چه عشقیست که در دل دارم ؟
من ازین عشق ، ازین عشق چه حاصل دارم ؟
می گریزی ز من و در طلبت بازهم ، باز هم کوشش باطل دارم
می تپد قلبمو با هر تپشی ، قصه ی عشق تو را می گوید
بخت اگر از تو جدایم کرده ، می گشایم گره از بخت ، چه باک ؟ .....
... این آهنگ معین بی اختیار توی گوشمه !
وای ! خدا !!!! دلم خیلی تنگ شده
! واقعا خوش به حال آقایون ، وقتی بخوان کسی یا چیزیو فراموش کنن ،
براشون خیلی ساده و راحته
.
چقدر سخته هر روز ، صد بار گوشیو تو دستت بگیری ، شماره رو هم بگیری ، اما مجبووووور باشی هنوز
بوق نخورده قطع کنی![]()
![]()
![]()
![]()
!!!!
اگه با ديدن من غم تو دلت جون ميگيره
ميميرم كه تا ابد قلب تو آروم بگيره
اگه با بودن من باغ تو ویرونه می شه
می رم اما می دونم دل بی تو دیوونه میشه
هر چی که درد منه ، باشه الهـــــــــــی خوشی تو
کاشکی قربونی بشم برای عاشق کشیتون
منی که برات میمیرم توی عشق تو اسیرم اگه تو هوا نباشی از کجا نفس بگیرم ؟؟؟؟؟
يك نفر ... يك جايي ... تمام روياهاش لبخند توست
و زماني كه به تو فكر ميكنه احساس ميكنه كه زندگي واقعا با ارزشه .
پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش :
يك نفر ... يك جايي ... در حال فكر كردن به توست ....
میدونی چرا ستاره ها به هم چشمک میزنن ؟
میخوان به ما بفمونن تو سکوت و فاصله هم میشه گفت
دوستت دارم . . .
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم .
مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم
.
میدونی چرا وقتی آدم بزرگ میشه با خودكار می نویسه ؟
چون یاد بگیره كه هر اشتباهی پاك نمیشه !!!
خداوندا ! تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک .
ولی جالب اینجاست :
تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی .
ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام .![]()
دوست هاي خوب مثل چشم و دست مي مونند .
وقتي دستت زخم ميشه ، چشمت گريه ميكنه .
وقتي چشمت گريه كنه ، دستت اشكشو پاك ميكنه .
کوتاهترین فاصله بین بین یک مشکل و راه حل آن ، فاصله ای به اندازه زانوهایت تا زمین
است .
کسیکه در برابر خداوند زانو بزند درمقابل هرمشکلی می تواند بایستد .![]()
الهی گر زارم در تو زاریدن خوش است ور نازم به تو نازیدن خوش است
الهی فریاد از این زاری خود که کس را ندیدم به خواری خود
از حسرت جندان اشک باریدم که به چشم خویش تخم درد بکاریدم
این از من به شمممممما نصیحت :
کیفیت زندگی شما به نوع تفکرتان بستگی دارد پس همیشه مثبت بیندیشید .
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید , ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟ !!!
از انسانها غمی به دل نگیر، زیرا خود نیز غمگین اند.
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!
دکتر علی شریعتی
اي هميشه همدم واسه درد دلهام
عطر تو هميشه جاري تو نفسهام
اي كه تار و پودم از ياد تو بي تاب
با مني ولي باز دوري مثل مهتاب
چه قدر سخته ، چه قدر دیره کجایی؟
ببین دنیام چه دلگیره کجایی ؟
حقیقت داره ، تو دوری ، ولی خوب
خیالم با تو درگیره کجایی ؟
بی تو در خلوت دل چشم به راهت دارم ...
چه کنم ؟ دست خودم نیست که دوستت دارم ...
در لحظه ي غم تو را سرودن زيباست
منظورم از اين ترانه مي داني چيست ؟
يعني كه هميشه با تو بودن زيباست
حالا که خسته و تنهام حالا که اون دیگه رفته
می فهمم تازه این درد و چقدر تنها شدن سخته
برايت آسماني خواهم کشيد
پر از ستاره هاي هميشه نوراني
تو در کنار من روي ابرها
من غرق آنهمه مهرباني
آوای باد انگار آوای خشک سالیست
دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست
باید که عشق ورزید ٬ باید که مهربان بود
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست
الله به فریاد من بی کس رس
فضل و کرمت یار من بی کس بس
هر کسی به کسی و حضرتی مینازد
جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
در برابر دنیایی که گرفتاری آن مانند خوابهای پریشان شب می گذرد ، شکیبا باش .
حضرت علی ( ع )
دریا بزن قایقت می شوم
حقیرم ولی لایقت می شوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده عاشقت می شوم
این شعر قشنگ ( سیب ) از « حمید مصدق » رو همییییییشه خیلی دوست داشتم و حالام بیشتررررر دارم
.
ازش خاطره دارم :
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام ، آرام
خشخش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانهی کوچک ما سیب نداشت !!!!
چون که میدانستم
تو به چه دلهره از باغچهی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمیدانستی که باغبان باغچهی همسایه
پدر پیر من است !!!!
من به تو خندیدم
تا که باخندهی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندانزده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت : برو
چون نمیخواست به خاطر بسپارد
گریهی تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام، آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرارکنان،
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم :
که چه میشد اگر باغچهی خانهی ما سیب نداشت !!!
سلام ..... انشاله که خوبین همتون .منکه دلم بدجور گرفته ..... از بچگی امام رضا رو خیلی دوست داشتم . بعدشم هرچی بزرگتر شدم ، بازم بیشتر دوستش داشتم . همیشه خیلی مهربون بوده . الکی که بش نمیگن : امام رئوف .... دلم خیلی براش تنگ شده .... از طرفی قرار بود این 4 روز تعطیلو یه جای خووووف دیگه باشم ، طرفای جنوب .... اما نفهمیدم چی شد ، کنسل شد و قسمتم نشد برم .....
شبی یاد جـنـون آبــــاد کــردم
علی موسی الرضا را یاد کردم
میـان بی کسـی های شـبانه
هـوای صــحن گوهر شاد کردم
سلام . رحلت پیامبر اکرم ( ص) ، شهادت امام حسن مجتبی (ع) و شهادت امام رئوف ، امام
رضا (ع) رو بهتون تسلیت می گم .
نمی دونم چرا حس می کنم دوستم این روزا تو حرم آقا امام رضاست !!! آخه قرار بود اسفند
بره مشهد ، اما زمان دقیقشو بم نگفت . بهر حال امیدوارم همه ی عزیزانی که الان اونجان ، بقیه
رو فراموش نکنن و دعا کنن .....
زائری بارانی ام ، آقا به دادم می رسی ؟
بی پناهم ، خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی ؟
گر چه آهو نیستم ، اما پر از دلتنگیم
ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟
در سینه دلم گم شده ، تهمت به که بندم ؟!
غیر از تووووو کسی راه درین خانه ندارد
مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش اون بهم نخوره . پس اگه کسیو
دوست داشتی ، برای داشتنش سالها صبر کن .
در خلوت من نگاه سبزت جاریست
این قسمت بی تو بودنم اجباریست
افسوس نمی شود کنارت باشم
بی تو هر ثانیه و لحظه من تکراریست
یاد زیبای تو چون خون در رگم
جاری و هستی بخش این دنیای من است
نام تو بعد از یاد ایزد قادر و پاک
ذکر هر لحظه و لالایی شبهای من است
در تنهاترین تنهاییم ، تنهاترین تنها کسم ، تنهای تنهایم گذاشت . آه ای خدای مهربان ! کاری بکن
که در تنهاترین تنهاییش ، تنها کسش ، تنهای تنهایش نگذارد .....
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که صبر کن و گوش به من دار
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خو بيست ولي تو رفتي
و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت
به سلامت بگذار بسوزد دل من
مسئله اي نيست
اگه با تو باشمو نباشم
اگه پیش تو باشمو نباشم
به اندازه ی لحظه های بود و نبودم....
دوستت دارم
تنهایی را دوست دارم ، اگه تو در کنارم باشی
مرگ را دوست دارم ، اگه تو به یادم باشی
تو را دوست دارم ، حتی اگه دوستم نداشته باشی
کاش در آن قلمرو هیچ ، جایی باشد که انسان باز خود را با کسانی که دوست داشته است ، بیابد
، تا سرانجام بتواند همه ی آن سخنان محبتی را که به هم نگفته اند ، به یکدیگر بگویند ....
قطار می رود ... تو می روی ... تمام ایستگاه میروند ... و من چه قدر ساده ام که سال های
سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام
که شاید تو برگردی .....
هرگز نا امید نشو . چون ممکن است آخرین کلید در
جیب تو قفل مشکلات را بگشاید .
نازنینم انسان به هنگام سختی در آغوش خداست . پس حالا که در آغوش اویی ، سفارش ما را
فراموش نکن .
هر گاه پرواز ماهیان و شنای پرندگان را دیدی ، بدان
فراموشت کرده ام .
نامه ای از طرف خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی ، نگاهت می کردم ، امیدوار بودم که با من حرف بزنی ،
حتی برای چند کلمه .
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد ، از من تشکر کنی ، اما
متوجه شدم که خیلی مشغولی ، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی ، وقتی داشتی این
طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی
و به من بگویی : سلام . اما تو خیلی مشغول بودی ، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای
مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی ، بعد دیدمت که از جا
پریدی ، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی ، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض
به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی . تمام روز با صبوری منتظرت بودم ،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی ، متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی ، سرت را به
سوی من خم نکردی !!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام
دادن داری ، بعد از انجام دادن چند کار ، تلویزیون را روشن کردی ، نمی دانم تلویزیون را
دوست داری یا نه ؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی
آن می گذرانی ، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می
بری ، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی . شام
خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی . موقع خواب ، فکر می کنم خیلی خسته بودی ، بعد از
آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی ،
نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی ، اما اشکالی ندارد ، آخر مگر صبح به من سلام
کردی ؟ هنگامی که به خواب رفتی ، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود ،
عاشقانه لمس کردم ، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را
تجربه کنی .... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام ،
من صبورم ، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی ، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور
با دیگران صبور باشی ، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم ، منتظر یک سر
تکان دادن ، یک دعا ، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید . خوب ، من باز هم
سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود ، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی ! آیا
وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه ، عیبی ندارد ، من می فهمم و
سعی می کنم راه دیگری بیابم ، من هرگز دست نخواهم کشید . روز خوبی داشته باشی .
دوستت دارم .
دوست و دوستدارت : خدا
به نام فاصل جسم ها و واصل قلب ها ...... به نام معبود چاره ساز
سلام
امیدوارم همتون سلامت باشید و دلتون بی غم . دوست داشتم کار وبلاگمو با ظاهری قشنگ تر و قالبی بهتر شروع کنم . اما متاسفانه هنوز زیاد وارد نیستم . انشاله در آینده اصلاح می کنم . البته از همین ابتدا معذرت خواهی می کنم چون نمی تونم خیلی زود به زود آپدیت کنم . قول دادم این ترم درست درس بخونم دیگه
.
نمی دونم اونکه واسش می نویسم ، اصلا میااااااد اینا رو بخونه یا نه .......!!!!
زدم فریاد خدایا این چه رسمیست
رفیقان را جدا کردن هنر نیست
رفیقان قلب انسانند خدایا
بدون قلب چگونه می توان زیست
همه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و بر سینه نفس می آید
بر تو عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد
می خوابم تا خوابت را ببینم
بیشتر می خوابم تا تو را در خواب ببینم
اگر مردگان هم خواب می بینند
می میرم تا همیشه تو را در خواب ببینم
ای معنای انتظار ! یک لحظه بایست
دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست
یک لحظه بایست و یک جمله بگو :
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟
می دونی اشک از لبخند با ارزش تره ؟!
چون لبخند رو به هر کی می تونی هدیه بدی
اما اشک رو فقط برای کسی میریزی که
نمی خوای از دستش بدی .....
احمقانه ترین کارو من کردم و گفتم : خداحافظ
عاشقانه ترین کارو تو کردی و گفتی : هر چی تو بگی
خدایا ! عشقی به من بده که مرا بسازد همچون فرشتگان بهشت تو .
یاری به من بده که در او ببینم یک گوشه از صفای سرشت تو را
.........
حیف ! که خدا چنین دوستی رو به من داده بود اما وقتی از دستش دادم ، تازه فهمیدم چیو از دست دادم !!!!!
بعد از مرگم تو ای زیبا نگارم
بیا با جمع یاران بر مزارم
سرت را خم کن ، بوسه ای زن بر مزارم
که هنوز در زیر خاک چشم انتظارم
بازم دلم گرفته ، چند روزیه که رفتی
می گی به خاطر من از عشقمون گذشتی
چشمم به این میفته ، آآآآآتیش می گیرم :
تا که بودیم ، نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم ، همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن روز که افتاد ، شکست
وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت ،
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .......
وقتی او تمام شد .....من آغاز شدم .
اینم صحبت حضرت حق با گنهکارایی مثل خودمه :
دلت را خانه ی ما کن، مصفا کردنش با من
به ما درد خود افشا کن ، مداوا کردنش با من
بیا بر قطره ی اشکی که من هستم خریدارش
بیا بر قطره ی اخلاص ، دریا کردنش با من
به ماهی حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن هر چه می خواهی ، مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ ، روشن کن حسابت را
بیا برنیک و بد لاجرم ، پنهان کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل ! کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی ، مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من
و اما در مورد روز عشاق ......
چند سالی است حوالی 26 بهمن ماه ( 14 فوریه ) که می شود ، هیاهو را در خیابان ها می بینیم . همه جا اسم ولنتاین به گوش می خورد . از هر کسی که در مورد ولنتاین سوال کنی ، می دامد که در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراتوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس عقاید عجیبی داشت از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد . از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می کند . کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بوده که هیچ کس جرات کمک به سربازان را نداشت . اما کشیشی به نام ولنیوس ( ولنتاین ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد . کلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیندازند . ولنتاین در زندان عاشق دختر زندان بان می شود . سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق ، با قلبی عاشق اعدام می شود ...... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق !
اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان نه چون رومیان از سه قرن بعد از میلاد روزی موسوم به روز عشاق بوده است !
جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن . یعنی تنها سه روز پس از ولنتاین فرنگی ! این روز « سپندارمذگان » یا « اسفندارمذگان » نام داشته است . فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان « روز عشق » به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماهها اسم داشتند ، هر یک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند . به عنوان مثال روز اول « روز اهورا مزدا » ، روز دوم روز بهمن « سلامت و اندیشه » که نخستین صفت خداوند است ، روز سوم اردیبهشت یعنی « بهترین راستی و پاکی » که باز از صفات خداوند است ، روز چهارم شهریور یعنی « شاهی و فرمانروایی آرمانی » که خاص خداوند است ، و روز پنجم « سپندارمذ » بوده است . سپندارمذ لقب ملی زمین است . یعنی گستراننده ، مقدس ، فروتن ، زمین نماد عشق است چون به فروتنی ، تواضع ، گذشت به همه عشق می ورزد . زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامن خود امان می دهد . به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان ره به عنوان نماد عشق می پنداشتند . در هر ماه یک بار ، نام ماه و روز یکی می شده است که در همان روز که نامش به نام ماه متقارن می شد ، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه ، مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و در ماه مهر « مهرگان » لقب می گرفت . همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت ، جشنی با همین عنوان می گرفتند .
سپندارمذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند . در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند . مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده ، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند . ملت ایران از جمله ملتهایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است ، به مناسبتهای گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند . این جشنها نشان دهنده فرهنگ ، نحوه ی زندگی ، خلق و خوی ، فلسفه حیات و کلا جهان بینی ایران باستان است . از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود نا آشناییم ، شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است .
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن ( ولنتاین ) به 29 بهمن ( سپندارمذگان
ایرانیان باستان ) منتقل کنیم ......
سپندارمذگان روز عشاق ایرانی رو به همتون ( به خصوص دوست عزیزم ) تبریک می گم .
همیشه عاشق و پیروز باشید
تقدیم به بهترین دوستم :
می خواهم درین روز از تو سپاسگذاری کنم
امسال در روز سپندارمذگان
برای تمام شادیهایی که به من هدیه کردی
تمامی خنده ها .
هر زمان که به تو احتیاج داشتم ، در کنارم بودی .
و به حرفهایم گوش می دادی .
پس بدان من در کنارت خواهم ماند
در تمامی شادی ها و غم ها .
سپندارمذگان خجسته باد دوست من
این دوستی برای من همانند گنج است
و ازین دوستی گرانبها زندگی من شکل گرفت
و بهترین شادیها را به من هدیه داد
با تشکر از سایت :


